بعضی وقت ها فکر میکنم نباید این رفتارها رو می کردم.
فکر میکنم فرصتی نیاید میدادم. عشق و احساسی نیست و من خودم رو گول میزنم. حس میکنم دل و احساسم به اون چیزی که میخواسته نرسیده.
نه اینکه اتفاق جدیدی افتاده باشه اما این ها نشخوار های ذهنی من هستن.
حس میکنم خیلی شکستنی ها شکسته و ممکنه هیچ وقت درست نشه.
اون رضایتی که باید از زندگی رو داشته باشم ندارم. نمیگم حق با من هست شاید نباشه شاید من باید دیدم رو عوض کنم.
سلام. چخبر؟
سلام خبر خاصی نیست فعلا
مشخصه عاشق خانمت هستی . پسرت بهونه س. نمیتونی ازش دل بکنی و هنوزم عاشقشی.... اما دل آزرده شدی... امیدوارم ذفتار خوبش ادامه پیدا کنه
پسرم بهانه نیست واقعا اگه پسرم نبود جدا میشدم با اون رفتار هایی که باهام داشته. اما وقتی یه سری حرف ها که زد و اعتراف ها که کرد حس کردم می تونم کمکش کنم و میتونه دوباره خوب باشه
خبری ازتون نیست. ایشالله خوب باشید.
ممنونم. یکم درگیرم . شرایط همونه فعلا. می نویسم بزودی