دو هفته است درگیر مشکل جدیدی شدیم
پسرمون ادرارش رو نگه نمیداره و خودش رو خیس میکنه. به فاصله خیلی کوتاه و به اندازه کم ادرار میکنه . اگر لباس زیر داشته باشه کمتر از چند دقیقه چند قطره ادرار میکنه اما اگر لباس زیر نداشته باشه خودش رو نگه میداره
شب تا صبح هم اصلا نه بیدار میشه نه خودش رو خیس میکنه.
چند متخصص مراجعه کردیم. چند بار سونو داده.
اولین سونو که گفت شن کلیه داره . دو بار دیگه سونو دادیم گفتن چیزی نداره تو کلیه.
منتهی مثانه اش چون خالی بود نمیشد سونو کرد. این چند روز بارها و بارها خودش رو خیس کرده .
به این نتیجه رسیدیم مشکل فیزیکی نداره و احتمالا استرس عاملش باشه. استرس مدرسه و کلاس های درمانی شاید بچه رو خسته کرده باشه.
دو هفته آخر سال که مدرسه و کلاس هاش رو نرفته و خونه نشسته .
در حال حاضر می بریمش مشاوره روانشناسی تا مسئله حل بشه و بعد از تعطیلات بتونه بره مدرسه.
امروز داشتم فکر می کردم که خیلی به من بدی کرده همسرم.
یه جورایی شور و ذوق رو در من کشت.
موهام زودتر از سنم سفید شد.
یه بار بهش گفتم خیلی اتفاقا باید بیفته و خیلی زمان باید بگذره تا بتونم ببخشمت.
مدتی هست رفتارش باهم خوب هست اما به دلم نمیشینه.
با خودت کلنجار میرم فکر میکنم این حق من نبود.
خیلی اذیت شدم و الان حال دلم خوب نیست.
تو این شرایط جامعه و با شرایط خاص خودم و پسرم به نظرم خیلی بیشتر از اونی که تحملم بود بهم سخت گذشته.
چند روز هست رابطه با همسرم بهتر شده .
کلا حس میکنم یکم درک متقابل مون بهتر شده البته امیدوارم موقت نباشه .
علتش هم اینه یه سری حرف ها جمعه بهش زدم و بهش فهموندم از رفتارهاش راضی نیستم. باید اصلاحاتی بوجود بیاره .
در مورد پسرمون بیشتر همفکر شدیم.
واقعا درست میگن غم اولاد آدم رو پیر میکنه.
خب من مدت هاست متوجه شدم که پسرمون در درک انتزاعی و مفاهیم مشکل داره. هر چند در شهود و شنیداری قوی هست.
امروز همسرم پیام داد پسرمون هنوز بلد نیست الفبا رو به هم بچسبونه و کلمه بسازه . مثلا نمیتونه ب و ا رو بم پیوسته بنویسه و بابا رو بسازه.
خب حس کردم الان نا امیدی زیادی همسرم رو فراگرفته. یکم امیدوارکننده باهاش حرف زدم و ازش خواستم باهاش تمرین کنه و صبور باشند. نه اینکه خودم ناامیدباشم اما اون حرف ها شاید حال خانومم رو بهتر کرد اما حال من رو عوض نمیکرد. واقعا نگران عدم درک مفاهیم انتزاعی پسرمون هستم.
عصر دوستم که استرالیا هست بهم تماس تصویری گرفت . اتفاقی که حتما حالم رو بهتر میکرد. دوست صمیمی و قدیمی مثل برادر.
با هم حرف زدیم کلی تعریف کردیم.
بعد احوال پسرمون رو پرسید یکم باهاش درد دل کردم. کاملا درکم میکرد.
می دونستم پسر برادرش مشکل تکلم داره اما نمی دونستم مشکل حرکتی هم داره.
اونم شروع کرد که حرف زدن . فهمیدم پسر برادرش هم اوتیسم هست. منتهی با معلولیت فیزیکی. پسر من حداقل فقط ذهنی مشکل داره .
از هزینه های سنگینی که داریم می کنیم گفتم.
گفت کاملا می فهمم داداشم هم همین طوره .
در کل صحبت کردن باهاش مثل همیشه حالم رو بهتر کرد.
امروز سالگرد یه روز خاص برای من هست . ۲۳ آبان.
این مدت اتفاق خاصی رخ نداده.
درگیر مدرسه و کلاس های درمانی پسرمون هستیم.
همسرم درگیر درس و کنکورش هست.
ارتباطمون کاملا معمولی هست به این شرایط عادت کردم دیگه .
حوصله نوشتن هم ندارم خیلی
خب پسرمون از اول مهر رفته مدرسه
مدرسه خصوصی هست و مثل پیش دبستانی یه مربی همراه داره که باهاش سر کلاس میشینه
و یه جورایی جلوی شیطنت ها یا اقدامات غیر عادی پسرمون رو بگیره
دو روز اول که سر کلاس بلند بلند حرف میزد اما به گفته مربیش بهتر شده و ساکت تر سر کلاس میشینه
هر از گاهی هم جیغ زده گویا سر کلاس
یه چالش دیگه سرویسش هست
یه مرد فوق العاده خوب و خوش اخلاق.
ظاهرا پسرمون خیلی زیاد با قفل ماشین بازی میکنه و ممکنه به زودی قفل رو خراب کنه. البته من به راننده سرویس گفتم هر خسارتی وارد کرد به دیده منت می پذیرم ولی قبول نکرد.
رفتار بین من و همسرم هم سینوسی هست. دعوا و بحث نداریم اما نوع رابطه خیلی گرم نیست . حس میکنم واقعا نمیتونه احساس زیادی به من داشته باشه ولی من رفتارم باهاش خوبه. خودمم به این شرایط عادت کردم و از اینکه پسرم در آرامش هست بسیار راضی هستم
کمی هیجانات فروکش کرده
در واقع خیلی فروکش کرده
زندگی مون شده مثل سابق.
این روزا فکر میکنم چرا سرنوشت من اینجوری شد؟!
حسرت از دادن ها خیلی این روزا اذیتم میکنه . از دست دادن آدم های تکرار نشدنی احساسات تکرار نشدنی.
بالاخره وجود عشق و علاقه در هر خانه ای الزامی هست وگرنه الکی عمر رو می گذرانیم. مگه چند بار زنده هستیم؟
من حس میکنم همسرم نمی نونه اونجوری که من انتظار دارم جو خونه رو نگه داره. شاید من انتظارم زیاد هست یا اشتباه فکر میکنم اما به نظرم دغدغه های مرد و استرس هاش باید تو محیط خونه از بین بره تا انرژی مرد برگرده. همسرم خیلی به این مورد توجهی نمیکنه .
من یک هفته ماموریت بودم اما اون احساس خلا در من وجود نداشتو اون خلا که همیشه در مأموریت هایی که می رفتم حتی دو سه روزه داشتم.
فقط نگران و دلتنگ پسرم بودم.
همسرم دغدغه های متفاوتی نسبت به من داره
مهمونی بده این رو دعوت کنه اون رو دعوت کنه . شرایط مالی و اقتصادی رو هم خیلی درک نمیکنه هرچند چندبار مطرح میکنم اهمیتی نمیده و کار خودش رو میکنه.
با اینکه مشاوره میره و اشتباهاتش رو متوجه شده و حتی قول به داشتن زندگی خوب و به قول خودش بهشت کردن زندگی داشته اما موفق نبوده حداقل انتظارات من رو برآورده نکرده.
البته ریشه این رفتارش به زندگی با من بر نمی گرده. حداقل قسمتی از اون برنمیگرده. اون به خواسته هاش برای ادامه تحصیل نرسیده و همچنان کنکور میده . انگار برای عقده شده هر چند تردید داره راهی که در نظر گرفته به اون هدفی که تو ذهنش ساخته منجر میشه یا نه و با هم داروسازی که صحبت میکنه متوجه میشه اون هدفی که تو ذهنش ساخته خیلی با واقعیت جور در نمیاد اما پا پس نمیکشه. انگار الان فقط دوست داره دکتر داروساز بشه بدون اینکه بدونه بعدش چی میشه.
این هدف و نرسیدن بهش و شکست های سالیانه در کنکور توی روحیه اش تاثیر منفی شدید گذاشته و چون نمیخواد قبول کنه توانایی و فرصت ۱۵ سال قبل رو نداره، دنبال مقصر میگرده و احتمالا نزدیک ترین و دم دست ترین گزینه من هستم. مقصر منم. هر چند من خیلی حمایتش کردم تا ارشدش رو گرفت اینکه بعد از گرفتن ارشد احساس پشیمونی کنه و بخواد دوباره کنکور لیسانس بده مشکل من نبوده اون تصمیم اشتباه گرفته. البته این کنکور رو نسبتا خوب داده و کمی فقط کمی امیدواریم.
به هر حال فعلا زندگی کاملا معمولی هست . شرایط جوری هست که اگر پسرمون نبود من این زندگی رو ادامه نمیدادم اما الان قضیه حاد نیست که بزور بخوام تحمل کنم . فقط اینکه زندگی اون جوری که میخوام نیست ولی با توجه به شرایط پسرم بهترین گزینه من ادامه دادن همین زندگی و سعی در بهبود شرایط هست .
اما با خودم میگم این حق من نبود. من چیزی جز آرامش و زندگی که توش عشق و محبت باشه نمیخوام. هیچ چیزی مثل آرامش ارزشمند نیست
اواخر اردیبهشت بود که نوبت سنجش پسرمون برای مدرسه بود. پارسال باید می رفت مدرسه اما اصلا آماده نبود و قطعا سنجش مردود میشد و باید می رفت مدرسه استثنایی.
خب پذیرش این برای من و همسرم خیلی سخت بود. تصمیم گرفتیم یک سال دیرتر بره مدرسه. تو این یکسال بصورت فشرده کلاس های گفتار درمانی و کاردرمانی رو ادامه دادیم. یه کلاس ویژه هم ثبت نام کردیم که مخصوص سنجش بود. مربی که خودش سالها سنجش رو انجام میداد و الان بصورت خصوصی با بچه ها کار میکرد.
با همسرم به این توافق رسیده بودیم که ما تلاشمون رو بکنیم که بعداً پشیمون نباشیم نتیجه هر چی شد بپذیریم.
بار مالی سنگینی هم به من وارد میشد و البته میشه هنوز.
صبح یکشنبه بود و رفتیم برای سنجش. پسرا تو حیاط مدرسه خیلی شیطنت می کردن همه کار می کردن. راستش من وحشت کرده بودم. پسرم میخواد بیاد تو چنین جوی؟ مامانش هم همین حس رو داشت.
پسرم رو با اینا مقایسه می کردم قشنگ تفاوت ها رو حس می کردم. پیش خودم گفتم پسرم میتونه با اینا کنار بیاد؟ البته مدرسه دولتی بود و شلوغ. چقدر با زمان مدرسه رفتن ما فرق داشت. زمان ما لباس فرم نبود. حس میکنم جو آروم تر بود. بچه ها این همه شلوغ نبودن. شیطنت هاشون متفاوت شده بود.
رفتیم داخل راهرو. گفتیم برای سنجش اومدیم. خانمی بود که ما رو پذیرش کرد. پرسید اسمت چیه؟ پسرمون که وارد یه محیط جدید شده بود همه چیز اونجا براش جالب بود. رفت با پنجره قدیمی فلزی بازی کنه. بهش گفتیم برگرد بشین رو صندلی.
خانومه دوباره پرسید اسمت چیه؟ پسرمون میخندید و جواب نمیداد. من عرق سرد کردم حس کردم همین جا مردود میشه. گفتیم پسرمون تو طیف اوتیسم هست. اونم با یه نگاه معنی دار و البته مهربان با تکون دادن سر تایید کرد. متوجه قضیه شده بود.
اسم و مشخصات رو از خودمون و پرسید و راهنمایی کرد بریم اتاق سنجش. اونجا یه یه اقایی بود که خیلی جدی و محترم بود. همکاری پسرم بیشتر شده بود. اونم یه سری سوال ها در حضور ما پرسید و گفت حالا خودش تنها باید بره اتاق روبرو . اونجا مدت زمان بیشتری حضور داره و تمام موارد پرسیده میشه.
من و همسرم بیرون نشسته بودیم . پسرمون داخل داشت سنجش میشد. طبق شنیده هامون از بقیه حدس میزدیم سنجش اول رو مردود شه اما امیدوارم بودیم سنجش تخصصی قبول شه.
یکی دیگه از بچه هایی که اونم اوتیسم داشت همین داستان رو داشت.
سنجش تموم شد و خانمی اومد بیرون و دو تا فرم به ما داد.
گفت این رو ببرین دکتر عمومی برای چکاپ. اینم نتیجه سنجش.
گفتیم خب چی شد؟
گفت سوالا رو خوب جواب داد میتونه بره مدرسه عادی .
اون لحظه اشک تو چشام جمع شد و پرسیدم سنجش قبول شد؟ گفت آره رنگ ها فصل ها حیوانات و ... همه رو بلد بود.
احساس سبکی خاصی داشتم. دوست داشتم همون جا داد بزنم . سریع رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم. همسرم هم خیلی خوشحال بود همش گریه میکرد و با بغض حرف میزد. به همه خبر میداد . خیلی خوشحال بودیم. زحمت هامون جواب داده بود. البته این تازه شروع کار هست.
اون آقا بهمون گفت اصلا مدرسه دولتی ثبت نام نکنید پسرتون رو میخورن بچه ها. برید یه جای خصوصی مطمئن و خلوت.
مستقیم رفتیم قنادی کلی شیرینی خریدیم. مرکز مشاوره مرکز کاردرمانی مهدکودک همه جا رو شیرینی دادیم. شب هم رفتیم بیرون شام خوردیم. مامان من وقتی خبر رو شنید کلی گریه کرد. حتی وقتی برای شام رفتیم دنبالشون هم اشک تو چشماش جمع شده بود.
بعد از این همه مدت این واقعا اتفاق بی نظیری بود واسمون.
هنوزم باورمون نمیشد برگ نتیجه سنجش رو هی نگاه می کردم هی ازش عکس می گرفتم.
حالا امیدوارم مدرسه ای که پیدا کردیم همکاری لازم رو داشته باشه تا یه مربی همراه در کنار پسرمون باشه.
حتی این نتیجه تا حدی به بهتر شدن رابطه من و همسرم هم کمک کرده بود.
بعضی وقت ها فکر میکنم نباید این رفتارها رو می کردم.
فکر میکنم فرصتی نیاید میدادم. عشق و احساسی نیست و من خودم رو گول میزنم. حس میکنم دل و احساسم به اون چیزی که میخواسته نرسیده.
نه اینکه اتفاق جدیدی افتاده باشه اما این ها نشخوار های ذهنی من هستن.
حس میکنم خیلی شکستنی ها شکسته و ممکنه هیچ وقت درست نشه.
اون رضایتی که باید از زندگی رو داشته باشم ندارم. نمیگم حق با من هست شاید نباشه شاید من باید دیدم رو عوض کنم.