پاسخ به یک پیام از مخاطبی عزیز

یکی از مخاطبین لطف کرده بود و در یک پیام تجربه و توصیه کرده بود بهم. خب شرایط پاسخ مستقیم وجود ندارد به نظرم ایمیل صوری بود.

در مورد مدرسه عادی و اینکه پسرم اونجا عذاب میکشه و اذیت میشه کاملا موافق هستم. خودمون به این نتیجه رسیدیم که پسرمون توانایی مدرسه عادی رو نداره. کلاس اول خوب بود واقعا و شاید ۷۰ درصد اول رو یاد گرفت ولی کلاس دوم کلا هیچی یاد نگرفته . همین یاد نگرفتنش باعث میشه تو کلاس عصبی بشه و کلاس رو به هم بریزه. عملا  بیش از ۲۰۰ میلیون برای مدرسه و معلم سایه دادیم ولی معمولا یک ربع تو کلاس میمونه بعد به هم می‌ریزه و می‌ره بیرون .

کاملا متوجه میشه که الان با بقیه بچه ها فرق داره و این عصبی ترش می‌کنه.

متاسفانه راهکاری هم پیدا نکردیم که بتونه با بقیه تعامل داشته باشه. بقیه رو دوست داره و میخواد باهاشون دوست بشه و ارتباط داشته باشه ولی راهش رو بلد نیست. ما هم نتونستیم مشاوری پیدا کنیم که این راه رو بهش یاد بدیم. به سبک خودش میخواد با بقیه ارتباط بگیره که بچه ها نمی‌پذیرند چون اونها هم ذهنیت خودشون رو دارند.

علیرغم اینکه بچه ها دوستش دارن و اونم بچه ها رو دوست داره باهاشون بیرون می‌ره ولی فکر میکنم تغییر مدرسه برای پسرمون یه انتخاب خوب باشه. الان پیدا کردن مدرسه مناسب یه معضل شده. چند مدرسه اینجا مخصوص آتیسم بصورت خصوصی یا هوم اسکول هست اما هنوز نتوانستیم به اطمینان خاطر برسیم. مدرسه فعلی از همه نظر خوب هست فقط مشکل اینه پسرمون سال آینده نمیتونه بره کلاس سوم و باید دوم رو تجدید کنه و همین الان هم معلم خصوصی داره کلاس اول رو باهاش کار می‌کنه دوباره.

چند جلسه هم با دکتر سعید رضایی مشاوره تلفنی گرفتیم چند راهکار  ارائه دادن که داریم انجام می‌دیم . به نظرم مجددا باید مشاوره بگیریم باهاشون در مورد اینکه چطور ارتباط برقرار کنه. البته ایشون معتقد هستند باید ساقه مغز و به قسمت هایی از مغز رشد کافی داشت باشه تا پسرمون به یه سری درک ها برسه. تمرین ها رو هم برای همین موضوع بهمون دادن. یکیش کوهنوردی هست. پنجشنبه و جمعه میریم کوهنوردی اما کافی نیست ایشون معتقد هستن که باید هر روز تمرین کنیم و چند بار در روز بچه به نفس نفس بیفته و ....

کاش میشد این کار رو کرد. مخصوصا اینکه هوا خیلی سرد شده و شرایط مملکت هم عادی نبوده این مدت

در مورد اینکه همسرم بعد از پزشک شدن ممکنه من رو در شان خودش نبینه و بره راستش خیلی نگران نیستم .

باهاش صحبت کردم و گفتم هر وقت فکر کردی سطحت رفته بالا و این زندگی در شأن تو نیست و این حرفا خیلی راحت بیا بهم بگو . هر زمان که خواستی بری من هیچ مخالفتی ندارم فقط ازم سواستفاده نکن. تکرار خطایی که انجام دادی برات خیلی خیلی گرون تموم میشه. چون من حس میکنم جوونی ام رو به بازی گرفتی منم آینده است رو بازیچه خودم میکنم.

گفتم تو پزشک بشی خودت تونستی بر بزرگترین مانع ذهنت غلبه کنی . شاید برات یه عقده شده بود و اگر پزشکی قبول نمیدی تبعات بد تری داشت. همین برای من خوشایند هست وگرنه صرفا پزشک شدن او تغییری در جایگاه تو برای من ایجاد نمیکنه .

پزشک بشی متخصص بشی فوق تخصص بشی واسه من فاکتور های دیگه مهم هست که هر وقت نداشتی یا نخواستی داشته باشی راهمون از هم جدا میشه. کاملا گوش کرد و قبول داشت حرفم رو.

واقعا هم برام اهمیتی نداره اگر زندگی رو نمیخواد به زور بمونه. هیچ کس مثل من باهاش همراه نبود. اگه در هر مقطع فکر کنه همراه بهتری پیدا می‌کنه با کمال میل موافقم .

نتیجه عوض شد

بعد اعلام نتیجه کنکور بهم گفت بعضی وقت ها حس میکنم آه تو باعث میشه کنکور ور خراب کنم. منم گفتم ربطی به من ندارن تو این دنیا کلی خیانت و جنایت رخ میده طرف هم راحت زندگیش رو میکنه. من که نبخشیدمت ولی کنکور تو ربطی به من نداره. 

گفتم که رتبه کنکور همسرم حدود ۵۰۰۰ شده بود. مسافرت بودیم که سازمان سنجش اصلاحیه داد. تراز های امتحانات کتبی درست نبود و اصلاح شده بود. نمرات آزمون کتبی نهایی ۱۱ و ۱۲ همسرم خیلی خوب بود و ترازش خیلی بالا رفت. رتبه اش خیلی بهتر شد امیدوار به نتیجه کنکور شد.

نتایج اومد و پزشکی قبول شد . البته نه شهر خودمون یه شهر دیگه.

خیلی خوشحال بود به تمام رویاهاش رسیده دیگه.

بعضی وقت ها حس میکنم یه عقده بود واسش یه عقده ای که سالها با خودش همراه بود.

بصورت منطقی فکر کنی الان زمان مناسبی نیست دور از خونه و زندگی باشی انتخاب رشته را با نظر مشاور تحصیلی و مشاور روانشناس انجام داد. من سختی های راه دور رو بهش گفتم قضیه رو براش شفاف کردم مشکلات پیش رو رو هم براش توضیح دادم تا فردا روزی نگه نمی دونستم. حتی آینده پزشکی البته اون چیزی که در ذهن خودم بود و پیش‌بینی می کردم رو هم بهش گفتم. اینکه سنش برای تخصص و ... خیلی زیاد میشه و .... شرایط فعلی پزشک های عمومی و کلا هر چیزی که در ذهنم بود رو بهش گفتم. در نهایت گفتم به تصمیم اش احترام میگذارم . الان پزشکی داره میخونه برنامه کلاسی اش فشرده است و تا الان که هوا خوب بوده هر روز می‌ره و میاد. اگر شرایط جوی نامساعد باشه مجبور میشه یه شب خوابگاه بمونه فعلا پیش نیومده

پسرمون یک هفته اول یکم بی‌قراری می کرد هیچ وقت نبوده که از مدرسه برگرده و مامانش نباشه. ولی الان که فهمیده مامانش هر شب برمیگرده و میبینتش شرایط برای عادی شده.

اما کلا کلاس دوم یکم براش سنگین هست. ما یادمون هست که پسرمون تو طیف اوتیسم هست و دیر آموز هست. همین دیرآموزی باعث شده که از کلاس عقب بیفته. و روی اخلاق و رفتارش تو کلاس اثر گذاشته . دنبال مشاور هستیم . پسرمون اینقدر وضعیت بدی نداره که بره مدرسه استثنایی اما اینقدر هم اوکی نیست که مدرسه عادی بره

وضعیت یکم برزخی  شده واسمون. دارم چند جا پیگیری می‌کنیم که یه راهکار خوب پیدا کنیم. شاید با دارو تمرکزش رو بهبود بدیم تو همون مدرسه عالی بمونه .  یکی دو هفته باید وقت بگذاریم و نتیجه خوبی بگیریم.

در مورد پزشکی خب شرایط به من و پسرمون یکم سخت میشه  اما من حس کردم من که ام اس دارم الان مشکلی ندارم ممکنه چند سال دیگه مشکل پیدا کنم و نیاز مالی داشته باشیم. از طرفی آینده پسرمون با این شرایط احتمالا بهتر میشه واسه همین پذیرفتم که بره و پزشکی بخونه.

من هنوزم نتونستم ببخشمش هر رفتاری که میکنم فقط بخاطر آرامش پسرمون هست . رفتارم باهاش واقعا خوبه خیلی خوب تر از اون چیزی که باید باشه ولی به خودشم میگم من نمیتونم ببخشمت شاید تا سالها شاید هرگز.

فردا ۲۳ آبان هست یه روز خاص و فراموش نشدنی برای من.

بازم کنکور

نتیجه کنکور اومد و بازم همسرم گریه کرد. راضی نبود . اون چیزی که میخواد قبول نمیشه. رتبه اش زیر ۵۰۰۰ شده اما دنبال ۲۰۰۰ میگشت 

دوباره به هم ریخته . به هر ریختگری که داره ناراحت کننده است. 

بعضی وقت ها میگم این عذابی که سر کنکورش می‌کشه شاید تاوان عذابی هست که به من داد چند سال گذشته بعضی وقت ها هم میگم ربط نداره اصلا


فقط به اهداف خودش فکر مکینه

چند روز پیش باهاش بحث کردم

گفتم تو چی میخوای از زندگی! 

میخوای یکی باشه که ساپورتت کنه ؟ گفتم حس میکنم  داری سواستفاده می‌کنی بخاطر شرایط پسرمون.

تو فقط به کنکور فکر می‌کنی و به اهداف خودت نه قول هایی که دادی یادت مونده نه رفتارت قشنگ هست . 

من تو شرایط بدی هستم بخاطر آرامش پسرم دارم خیلی چیزا رو تحمل میکنم. دیگه امیدی ندارم زندگی ام قشنگ باشه. خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم. خسته شدم

کاش میشد زندگی برگرده به قبل از آشناییمون. 

چقدر دلم برای اون دوران تنگ شده.

گذشته ها آخرین بار ها

هیچ وقت نمی دونیم این آخرین باری هست که فلان کار رو می کنیم .

هیچ وقت نمی‌دونستم ۲۴ ۲۵ سال پیش آخرین بازی هست که تو کوچه با دوستان فوتبال بازی میکنم 

هیچ وقت نمی‌دونستم 

این آخرین باری  هست که سوار دوچرخه ام میشم

 این آخرین باری هست که فلان دوستم رو میبینم

 این آخرین باری بود که تو جمع دوستان شلم بازی می کردم.

این آخرین باری بود که پدر بزرگم رو میبینم مادر بزرگم رو میبینم

این آخرین باری بود که ....

دوستان هر کدوم یک گوشه از این دنیا هستن. سه نفر آلمان دو نفر آمریکا سه نفر کانادا یکی سوئد دو  استرالیا. کسانی که بهترین خاطرات زندگی من رو در ۷ سال زندگی در دوران دانشگاه برام ساختن الان هیچ کدوم هیچ کدوم ایران نیستن . با اختلاف بهترین دوران زندگی من بود. نه ام اسی بود نه مشکلاتی که برام پیش اومد بعدش.

دور هم می نشستیم تا صبح سرگرم بودیم.  درس هم می خوندیم . چقدر خوب بود . واقعا حسرت میخورم . یاد اون ایام بخیر . کاش میشد یکیار چهار نفرمون دور هم جمع می‌شدیم فارغ از عالم هستی همون خر بازی های دوران دانشگاه رو تکرار می کردیم .

امروز دلم هوای ۲۰ سال پیش رو کرده اون موقع که بزرگترین دغدغه مون درس بود پروژه بود . و چقدر رفاقت های زیبایی داشتیم چقدر خوش بودیم.

الان در بهترین حالت تماس از طریق اپلیکشن ها هست اگر زمان هامون با هم جور باشه اگر هر دو اون ساعت خالی باشیم.

آزمون الهی، تقدیر،کائنات یا ....

چند روز پیش داشتیم با همکاران بحث می کردیم. این بیماری هایی که خودمون یا عزیزانمون دچار هستن مخصوصا معلولیت ها یا نقص های دائمی دلیلش چیه؟!! البته هیچ کدوم نمی‌دونستن که من ام اس دارم و فرزندم هم اوتیسم هست.

مثال های متفاوتی مطرح میشد و بیشتر من داشتم مثال مطرح می کردم و حتی زندگی خودم رو در قالب شرایط یکی از آشناها مطرح کردم . جواب های متفاوتی داده میشد. یکی می گفت عذاب هایی هست که بار گناهان رو کم کنه. یکی می گفت آزمون های الهی هست طبق فلان آیه قرآن .

یکی می گفت کائنات و ...

مثال زدم اون بچه معلولی که پدر و مادر هم بیمار هستن و خودشون نیاز به نگهداری دارن یا مادر بیمار پدر معتاد هست داره چه آزمونی رو پس میده؟ با جزای کدام گناهش هست؟ حرف های مختلفی زده میشد اما بارها و بارها جواب من این بود. استدلال رو نمیپذیرم. تو کتم نمیره.

خب مگه چند نفرشون بچه شون اوتیسم داشت؟ هیچی. چند نفرشون ام اس داشتن؟ هیچ کدوم. این بحث رو من پیش کشیدم.  چون خسته هستم خسته. خسته از همه چیز . خسته از فهمیدن ها خسته از فکر در مورد آینده .

سرنوشت پسرم چی میشه؟! وقتی ما نباشیم کی ازش نگهداری می‌کنه که حواسش بهش هست! حالم خیلی بد میشه وقتی به شرایط آینده پسرم فکر میکنم. تنها امیدم این هست که اوتیسم کاملا درمان بشه وگرنه .....

نمیدونم آزمون الهی بود تقدیر بود کائنات بود هر چی بود خوب نبود نابودم کرد. نفهمیدم جوونی یعنی چی زندگی یعنی چی.  دلخوش به زندگی خوب بودم که همسرم هم بهم خیانت کرد. هر چند گذشت و الان با هم زندگی میکنیم اما زخم های هست هنوزم تازه. بگو. آچمز هستم. تنها انگیزه زندگیم اینه که مراقب پسرم باشم شرایط رو براش بهتر کنم هزینه ها رو تامین کنم. البته همسرم خیلی در این زمینه همراه هست و به فکر پسرمون هست ولی اونم از آینده می ترسه.

جیش

دو هفته است درگیر مشکل جدیدی شدیم 

پسرمون ادرارش رو نگه نمی‌داره و خودش رو خیس می‌کنه. به فاصله خیلی کوتاه و به اندازه کم ادرار می‌کنه . اگر لباس زیر داشته باشه کمتر از چند دقیقه چند قطره ادرار می‌کنه اما اگر لباس زیر نداشته باشه خودش رو نگه میداره

شب تا صبح هم اصلا نه بیدار میشه نه خودش رو خیس می‌کنه.

چند متخصص مراجعه کردیم. چند بار سونو داده.

اولین سونو که گفت شن کلیه داره . دو بار دیگه سونو دادیم گفتن چیزی نداره تو کلیه.

منتهی مثانه اش چون خالی بود نمیشد سونو کرد. این چند روز بارها و بارها خودش رو خیس کرده .

به این نتیجه رسیدیم مشکل فیزیکی نداره و احتمالا استرس عاملش باشه. استرس مدرسه و کلاس های درمانی شاید بچه رو خسته کرده باشه. 

دو هفته آخر سال که مدرسه و کلاس هاش رو نرفته و خونه نشسته .

در حال حاضر می بریمش مشاوره روانشناسی تا مسئله حل بشه و بعد از تعطیلات بتونه بره مدرسه.


حال دل

امروز داشتم فکر می کردم که خیلی به من بدی کرده همسرم.

یه جورایی شور و ذوق رو در من کشت.

موهام زودتر از سنم سفید شد.

یه بار بهش گفتم خیلی اتفاقا باید بیفته و خیلی زمان باید بگذره تا بتونم ببخشمت. 

مدتی هست رفتارش باهم خوب هست اما به دلم نمیشینه.

با خودت کلنجار میرم فکر میکنم این حق من نبود.

خیلی اذیت شدم و الان حال دلم خوب نیست.

تو این شرایط جامعه و با شرایط خاص خودم و پسرم به نظرم خیلی بیشتر از اونی که تحملم بود بهم سخت گذشته.