سنجش مدرسه

اواخر اردیبهشت بود که نوبت سنجش پسرمون برای مدرسه بود. پارسال باید می رفت مدرسه اما اصلا آماده نبود و قطعا  سنجش مردود میشد و باید می رفت مدرسه استثنایی. 

خب پذیرش این برای من و همسرم خیلی سخت بود. تصمیم گرفتیم یک سال دیرتر بره مدرسه. تو این یکسال بصورت فشرده کلاس های گفتار درمانی و کاردرمانی رو ادامه دادیم. یه کلاس ویژه هم ثبت نام کردیم که مخصوص سنجش بود. مربی که خودش سالها سنجش رو انجام میداد و الان بصورت خصوصی با بچه ها کار میکرد. 

 با همسرم به این توافق رسیده بودیم که ما تلاشمون رو بکنیم  که بعداً پشیمون نباشیم نتیجه هر چی شد بپذیریم.

بار مالی سنگینی هم به من وارد میشد و البته میشه هنوز.

صبح یکشنبه بود و رفتیم برای سنجش. پسرا تو حیاط مدرسه خیلی شیطنت می کردن همه کار می کردن. راستش من وحشت کرده بودم. پسرم میخواد بیاد تو چنین جوی؟ مامانش هم همین حس رو داشت.

پسرم رو با اینا مقایسه می کردم قشنگ تفاوت ها رو حس می کردم. پیش خودم گفتم پسرم می‌تونه با اینا کنار بیاد؟ البته مدرسه دولتی بود و شلوغ. چقدر با زمان مدرسه رفتن ما فرق داشت. زمان ما لباس فرم نبود. حس میکنم جو آروم تر بود. بچه ها این همه شلوغ نبودن. شیطنت هاشون متفاوت شده بود.

رفتیم داخل راهرو. گفتیم برای سنجش اومدیم. خانمی بود که ما رو پذیرش کرد. پرسید اسمت چیه؟ پسرمون که وارد یه محیط جدید شده بود همه چیز اونجا براش جالب بود. رفت با پنجره قدیمی فلزی بازی کنه. بهش گفتیم برگرد بشین رو صندلی.

خانومه دوباره پرسید اسمت چیه؟ پسرمون می‌خندید و جواب نمی‌داد. من عرق سرد کردم حس کردم همین جا مردود میشه. گفتیم پسرمون تو طیف اوتیسم هست. اونم با یه نگاه معنی دار و البته مهربان با تکون دادن سر تایید کرد. متوجه قضیه شده بود.

اسم و مشخصات رو از خودمون و  پرسید و راهنمایی کرد بریم اتاق سنجش. اونجا یه یه اقایی بود که خیلی جدی و محترم بود. همکاری پسرم بیشتر شده بود. اونم یه سری سوال ها در حضور ما پرسید و گفت حالا خودش تنها باید بره اتاق روبرو . اونجا مدت زمان بیشتری حضور داره و تمام موارد پرسیده میشه.

من و همسرم بیرون نشسته بودیم . پسرمون داخل داشت سنجش میشد. طبق شنیده هامون از بقیه حدس میزدیم سنجش اول رو مردود شه اما امیدوارم بودیم سنجش تخصصی قبول شه.

یکی دیگه از بچه هایی که اونم اوتیسم داشت همین داستان رو داشت.

سنجش تموم شد و خانمی اومد بیرون و دو تا فرم به ما داد.

گفت این رو ببرین دکتر عمومی برای چکاپ. اینم نتیجه سنجش.

گفتیم خب چی شد؟

گفت سوالا رو خوب جواب داد می‌تونه بره مدرسه عادی .

اون لحظه اشک تو چشام جمع شد و پرسیدم سنجش قبول شد؟ گفت آره رنگ ها فصل ها حیوانات و ... همه رو بلد بود.

احساس سبکی خاصی داشتم. دوست داشتم همون جا داد بزنم . سریع رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم. همسرم هم خیلی خوشحال بود همش گریه میکرد و با بغض حرف میزد. به همه خبر میداد . خیلی خوشحال بودیم. زحمت هامون جواب داده بود. البته این تازه شروع کار هست.

اون آقا بهمون گفت اصلا مدرسه دولتی ثبت نام نکنید پسرتون رو میخورن بچه ها. برید یه جای خصوصی مطمئن و خلوت.

مستقیم رفتیم قنادی کلی شیرینی خریدیم. مرکز مشاوره مرکز کاردرمانی مهدکودک همه جا رو شیرینی دادیم. شب هم رفتیم بیرون شام خوردیم. مامان من وقتی خبر رو شنید کلی گریه کرد. حتی وقتی برای شام رفتیم دنبالشون هم اشک تو چشماش جمع شده بود. 

بعد از این همه مدت این واقعا اتفاق بی نظیری بود واسمون.

هنوزم باورمون نمیشد برگ نتیجه سنجش رو هی نگاه می کردم هی ازش عکس می گرفتم.

حالا امیدوارم مدرسه ای که پیدا کردیم همکاری لازم رو داشته باشه تا یه مربی همراه در کنار پسرمون باشه. 

حتی این نتیجه تا حدی به بهتر شدن رابطه من و همسرم هم کمک کرده بود.

نظرات 8 + ارسال نظر
Kayley شنبه 19 خرداد‌ماه سال 1403 ساعت 10:25 ب.ظ

خداروشکر واسه روزای خوب

خانوم‌ف شنبه 19 خرداد‌ماه سال 1403 ساعت 10:47 ب.ظ http://khanomef.blogsky.com

منم خیلی خوشحال شدم .والدی که خودش بچه از نوع سخت داره حتی یک قدم مثبت فرزندش براش کلی ارزشمنده هر چند برای دیگران عادی و پیش پا افتاده باشه .

درسته اتفاق های معمولی زندگی دیگران برای ما دستاورد حساب میشه

مرضیه یکشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1403 ساعت 08:45 ق.ظ http://Fear-hope.blogsky.com

اونجا که نتیجه رو گفتید چشمام اشکی شد، از ته ته دلم ذوق کردم. خیلی خوب حالتون رو می‌فهمیدم. نتیجه اینهمه از خودگذشتگی شما برای پسرتون در اون شرایط زندگی که هر کسی جز شما فقط به جدایی فکر و قطعا اقدام میکرد.
الهی شکر. انشالله باقی راه پسر گلمون هم هموار و روشن باشه.
تبریک میگم به شما پدر نمونه

شما لطف دارید. امیدوارم سلامت و شاد باشید

بلوط دوشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1403 ساعت 10:25 ب.ظ

خداروشکر
چه خبر خوشحال کننده ای بود
تبریک میگم

ممنونم

فاطمه چهارشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1403 ساعت 03:38 ب.ظ

مبارکتون باشه منم مادرم میفهمم چقدراحساس شیرین وپرازافتخاریه

سلامت باشید مرسی

یاسمن چهارشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1403 ساعت 05:06 ب.ظ

خدارو شکر، منم اشکی شدم. راستی تو همسرت هر دو باهوشید پس چرا پسرتون متفاوت شده؟

مگه تمام اوتیسم ها یا مشکلات دیگه یه نفر حتما مشکل داشته؟! تقدیر ما این بوده
الان تو کلاس های پسرمون هستن والدینی که هر دو پزشک هستن

مگی یکشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1403 ساعت 05:27 ب.ظ

از خوندن این پست اشکام سر خورد و خدا میدونه چقدررر زیاد خوشحال شدم، الهی شکر
حس‌های قشنگتری تجربه کنید کنار کوچولو و همسرتون ایشالا

مرسی. امیدوارم شما هم لحظه هاتون پر از لبخند باشه

Kayley دوشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1403 ساعت 05:09 ب.ظ

چخبر ؟خوبین ؟

خوبیم و خسته

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد