زندگی معمولی

کمی هیجانات فروکش کرده

در واقع خیلی فروکش کرده

زندگی مون شده مثل سابق.

این روزا  فکر میکنم چرا سرنوشت من اینجوری شد؟!

حسرت از دادن ها خیلی این روزا اذیتم می‌کنه . از دست دادن آدم های تکرار نشدنی احساسات تکرار نشدنی.

بالاخره وجود عشق و علاقه در هر خانه ای الزامی هست وگرنه الکی عمر رو می گذرانیم. مگه چند بار زنده هستیم؟

من حس میکنم همسرم نمی نونه اونجوری که من انتظار دارم جو خونه رو نگه داره. شاید من انتظارم زیاد هست یا اشتباه فکر میکنم اما به نظرم دغدغه های مرد و استرس هاش باید تو محیط خونه از بین بره تا انرژی مرد برگرده. همسرم خیلی به این مورد توجهی نمیکنه .

من یک هفته ماموریت بودم اما اون احساس خلا در من وجود نداشتو اون خلا که همیشه در مأموریت هایی که می رفتم حتی دو سه روزه داشتم.

فقط نگران و دلتنگ پسرم بودم.

همسرم دغدغه های متفاوتی نسبت به من داره

مهمونی بده این رو دعوت کنه اون رو دعوت کنه . شرایط مالی و اقتصادی رو هم خیلی درک نمیکنه هرچند چندبار مطرح میکنم اهمیتی نمیده و کار خودش رو می‌کنه.

 با اینکه مشاوره می‌ره و  اشتباهاتش رو متوجه شده و حتی قول به داشتن زندگی خوب و به قول خودش بهشت کردن زندگی داشته اما موفق نبوده حداقل انتظارات من رو برآورده نکرده.

البته ریشه این رفتارش به زندگی با من بر نمی گرده. حداقل قسمتی از اون برنمی‌گرده. اون به خواسته هاش برای ادامه تحصیل نرسیده و همچنان کنکور میده . انگار برای عقده شده هر چند تردید داره راهی که در نظر گرفته به اون هدفی که تو ذهنش ساخته منجر میشه یا نه و با هم داروسازی که صحبت می‌کنه متوجه میشه اون هدفی که تو ذهنش ساخته خیلی با واقعیت جور در نمیاد اما پا پس نمیکشه. انگار الان فقط دوست داره دکتر داروساز بشه بدون اینکه بدونه بعدش چی میشه. 

این هدف و نرسیدن بهش و شکست های سالیانه در کنکور توی روحیه اش تاثیر منفی شدید گذاشته و چون نمیخواد قبول کنه توانایی و فرصت ۱۵ سال قبل رو نداره، دنبال مقصر میگرده و احتمالا نزدیک ترین و دم دست ترین گزینه من هستم. مقصر منم. هر چند من خیلی حمایتش کردم تا ارشدش رو گرفت اینکه بعد از گرفتن ارشد  احساس پشیمونی کنه و بخواد دوباره کنکور لیسانس بده مشکل من نبوده اون تصمیم اشتباه گرفته. البته این کنکور رو نسبتا خوب داده و کمی فقط کمی امیدواریم.

به هر حال فعلا زندگی کاملا معمولی هست . شرایط جوری هست که اگر پسرمون نبود من این زندگی رو ادامه نمی‌دادم اما الان قضیه حاد نیست که بزور بخوام تحمل کنم . فقط اینکه زندگی اون جوری که میخوام نیست ولی با توجه به شرایط پسرم بهترین گزینه من ادامه دادن همین زندگی و سعی در بهبود شرایط هست .

اما با خودم میگم این حق من نبود. من چیزی جز آرامش و زندگی که توش عشق و محبت باشه نمی‌خوام. هیچ چیزی مثل آرامش ارزشمند نیست 

نظرات 1 + ارسال نظر
Bioko شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1403 ساعت 02:10 ق.ظ

سلام چی شدین پس ؟

فعلا هیچی . درگیر کارهای مدرسه پسرمون هستیم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد