تو این مدت اتفاق زیاد افتاد.
یه روز سرکار بودم خانومم پیام داد نسیم (دوست صمیمیش) حالش بده و از نظر روحی دوست داره حرف بزنه. ظهر بعد از اینکه پسرمون رو گذاشتم مهدکودک از اون طرف میرم پیش نسیم .
گفتم اکی. امروز خونه خواهرش بودن .
ساعت ۲.۵ باید پسرمون رو بذاره مهد. ساعت ۱ بود بهش زنگ زدم یه کاری باهاش داشتم حس کردم خونه نیست. گفتم کجایی خونه خواهرت نیستی ؟ گفت نه پیش نسیم هستم. گفتم چرا اصلا صدا نمیاد؟
گفت زشته جلو نسیم میخوای گوشی رو بدم بهش؟ گفتم آره. گفت زشته دست بردار. گفتم اکی پس از بچه اش یه عکس بگیر دو نفری با هم بفرست گفت باشه. الان نسیم تنهاست بچه اش خونه مامانشه .
گفتم اکی.
باور نکردم فهمیدم دورغ میگه. ولی ادامه ندادم.
نیم ساعت بعد یه عکس با بچه نسیم فرستاد.
منم در جوابش دو تا استیکر نیشخند زدم.
گفت چیه؟
گفتم باورم نشد.
گفت چی
گفتم که اون لحظه پیش نسیم بودی.
چیزی نگفت.
عصر رفتم خونه خواهرش. گفتم ثابت کن پیش نسیم بودی من باور نکردم. گفت چطوری. گفتم تماس هات رو نشون بده خب نسیم باید زنگ زده باشه بهت .
دیدم تمام آرشیو تماس هاش رو پاک کرده.
گفتم باور نمیکنم ولی قبلا بهت گفتم . راه خروج باز هست می تونی جدا شی من هیچ مشکلی ندارم اما تا وقتی با منی نمی بخشمت بهم دروغ بگی و خیانت کنی.
فقط میدونم با نسیم نبودی همین.
رفتم دنبال پسرم از مهد کودک بگیرمش ببرم کلاس گفتار درمانی.
زنگ زد گفت کجایی گفتم مهد.
گفت بیا دنبال من کنم میام. خواستم بگم نه ترافیکه دیر میشه. ولی گفتم باشه میام.
تو راه گفت من دروغ گفتم دنبال نسیم نرفتم.
معلم زیست خصوصی دو سال پیشم بهم زنگ زد گفت میخوام ببینمت.
معلم زیستش دو سال پیش بهش پیشنهاد رابطه داده بود ( با معلم ریاضی و فیزیکش فرق داره) اما همسرم بلاکش کرده بود.
گفتم تو که بلاکش کرده بودی. گفت آره با یه شماره دیگه پیام داد. زنگ زد. گفتم خب تو چرا خواستی بری؟ گفت بهم گفته من اونی نیستم که فکر میکنی و بهت علاقه دارم . گفتم گوه خوره مگه نمیدونه تو متاهلی؟
گفت چرا
گفتم تو چرا داشتی می رفتی؟ گفت میرفتم بهش حالی کنم .....
تو دلم گفتم برای حالی کردن تلفنی میشد .
ادامه ندادم. ولی نرفته بود ببیننش تو راه رفتن کن بهش زنگ زدم اونم کنسل کرده رفته پیش نسیم از دخترش عکس گرفته.
همسرم بی بی فیس هست دهه شصتی هست اما به اوایل هفتاد میخوره
امروز اومده میگه میخوام برم سنم رو کم کنم. میگن چطوری؟ میگه یکی هست شناسنامه رو دستکاری میکنه.
میگم خب چرا چه فایده داره؟ اون طرف سنش از تو کمتره؟
پنجشنبه ظهر یکم بحث کردیم.
در واقع چهارشنبه ازساعت ۳ ظهر تا ۸ شب آرایشگاه بود واسه ترمیم ناخن و مژه.
ساعت ۲.۵ پسرمون رو گذاشته بود مهدکودک و رفته بود آرایشگاه . بعد من بعد از تعطیلی کارم رفتم پسرمون رو از مهدکودک آوردم بردمش کلاس های کاردرمانی و گفتار درمانی و برگشتم خونه هنوز آرایشگاه بود.
شب خونه خواهر همسرم بودیم. رفتیم خونه اون دیدم هنوز همسرم نیومده گفتم کجاست ؟ با یه حالا عصبانیت که نمیدونم واسه چی بود گفت هنوز آرایشگاهه . یکم من رو به هم ریخت . ۵ ساعت آرایشگاه !
تلفن رو هم جواب نمیداد.
سعی کردم خودم رو کنترل کنم. ساعت ۸ اومد خونه گفت کارم طول کشید فردا صبح هم ۱۱ باید برم واسه ناخن پام.
گفتم ۵ ساعت بودی ناخن پاهات مونده؟
ادامه صحبت رو ندادیم.
بعد گفت میخوام کارگاه آموزشی انواع کادو کردن رو برم سه روزه.
نگاهش کردم سکوت کردم.
تو ذهنم مرور میشد که چند سال هست واسه من کادو نگرفته . حتی تولدم که چند روز پیش بود گفت واست حوله میگیرم اما نگرفت. تو همین مدت بارها واسه بقیه کادو گرفته.
به همین ها فکر می کردم که گفت ۴ میلیون هزینه کارگاه هست.
منم گفتم خیلی مهم نیست که بخوای شرکت کنی مخصوصا با این هزینه های سنگینی که واسه پسرمون میکنیم.
در واقع ۴ میلیون هزینه زیادی نبود اما واقعا برام قابل هضم نبود که بخوام واسه این کارش پول بدم. یه چیزی تو وجودم میگفت وقتی واست کادو نمی گیره تو هم اهمیت نده.
گفت من حتما میخوام این کارگاه رو برم. منم گفتم خودت هزینه اش رو بده. گفت واقعا که. دیگه صحبتی نکردیم.
حالا بریم سراغ بحث پنجشنبه ظهر یعنی فرداش.
من خونه بودم یکم کار داشتم . خونه هم خیلی به هم ریخته بود تقریبا تمام سالن رو تمیز کردم زیر مبل ها رو جارو کردم میز و ... رو دستمال کشیدم یکم خونه رو مرتب کردم تا حدود ساعت ۱ ظهر طول کشید.
از طرفی دیشب همسرم و پسرم خونه خواهرش مونده بودن منم اصرار نکردم بیاید خونه. همسرم ۱۱ رفته بود آرایشگاه و خواهرش پسرمون رو نگهداری میکرد.
قبل از ساعت ۱ خواهرش یه پیام داد که این گفته نیم ساعته میرم و میام الان دو ساعته رفته هنوز نیومده . منم کارم تموم شد و رفتم خونه خواهرش . با همسرم هم زمان رسیده بودیم.
ساعت ۱.۱۰ اینا بود رسیدیم
یکم در اثر پیامک خواهرش عصبی شده بودم. رفتیم همسرم گفت پسرمون تمام شامپو ها و نرم کننده های خواهرم رو ریخته تو چاه حموم. براش باید بخری. منم گفتم به من چه. تو میای بچه رو میذاری اینجا میری دنبال کارت . اونم بچه ای که مشکل داره. خواهرت هم که اصلا کاری به کارش نداره.
الان قراره هر کس هر کاری دوست داره بکنه خسارت ها رو من بدم؟
تو میتونی بچه ات رو خونه خودت نگه داری. میتونی در حموم رو قفل کنی. میتونی وسایل حموم رو تو ارتفاع بذاری.
تو هیچ اقدامی نمیکنی میگی هر چی شد پولش رو باباش میده؟
قبلا هم این اتفاق افتاده بود جدید نبود. خسارت هم داده بودم.
گفتم توالت و حمام جای بازی بچه نیست. یا قفل کنید یا وسایل رو بذارین بالا. نمی تونین هم اینجا بنذاربچه رو . بیا خونه خودت .
گفت تو سرپرستی باید تو پولش رو بدی. اصلا مسئله پولش نبود مگه دو تا شامپو چقدر میشه. بحث احساس مسئولیت هست که کاملا شونه خالی میکنه.
منم گفتم نمیدم الانم اعلام میکنم هر گونه خسارتی که بخاطر سهلانگاری خودتون باشه رو نخواهم پرداخت. سخته وسایل رو در دسترسش نذارین؟
بعد ادامه دادم تو ۵ ساعت دیروز ۲ ساعت امروز رفتی آرایشگاه مگه عروسی؟ تو که میدونید خواهرت حوصله بچه نداره زمان بندی رو کنترل کن.
بحث شروع شد.
یکی اون گفت یکی من.
گفت تو عصبی هستی نمیشه باهات حرف بزنی
گفتم منطقی حرف نمی زنی. تو بری هر کاری دوست داری بکنی بچه ات هم اینجا ول باشه. تاوانش رو من بدم.
گفت الان اینجوری عصبی هستی داروت عوض شه دیگه چی میشی. ( ولی واقعا عصبی نبودم اونجور که اون میگفت داشت تحریکم میکرد)
گفتم معلومه کی عصبی هست و چه قرص هایی میخوره
گفت خفه شو.
گفتم تو هستی که ۱۰ ساله قرص های اعصاب و روان میخوری روانپریش !
روانپریش رو بد گفتم قبول دارم .
گفت دیگه دهنت رو ببند.
گفتم من از اول هم نمیخواستم چیزی بگم تو بحث رو به اینجا کشوندی.
سکوت کردیم.
از دیروز تا الان طلبکار شده. رابطه اش سرد تر از قبل شده البته واسه من تفاوتی نداشت عادت دارم. حتی برای اینکه خودخوری نکنم رفتم گفتم بخاطر حرفی که زدم معذرت میخوام . اون گفت اما من معذرت نمیخوام. گفتم مهم نیست. از کوزه همان برون طراوت که در اوست. من برای شخصیت خودم و آرامش خودم عذرخواهی کردم.
با اینکه همیشه روحیه خوبی دارم و با همه چیز می جنگم اما حال الانم خوب نیست.
یه غم هایی هست که گوشه دل آدم میمونه.
میدونم فردا حالم بهتره اما می نویسم حال الانم رو
به این فکر میکنم چرا من ام اس دارم. مکانی که دقیقا زمانی که باید واسه آینده بهترین تصمیم ها رو می گرفتم مشکل به این بزرگی اومد سر راهم.
یه آینده مبهم و بعضی وقت ها ترسناک .
حالا چرا دیگه بچه ام اوتیسم داره!
کم فکر و دغدغه داشتم که الان اینم اضافه شد!
چوب خطم پر نشده بود انگار.
خلاصه از این فکر ها هر از گاهی میاد سراغم. مثل الان.
تنها راهش هم بی خیالی هست . چون چاره ای نیست.
فقط دوست دارم آینده بچه ام خوب باشه همین .
سه شب قبل نزدیکی صبح خواب دیدم.
خواب دیدم خونه خودم هستم و همسرم و برادرش و یه مرد غریبه هم هست.
یه ماهی قرمز و یه تنگ بلور هم بود. ماهی خیلی فعال بود و مدام خودش رو به بدنه تنگ میزد. می پرید بالا.
یهو متوجه شدیم ماهی پریده بیرون و داره بال بال میزنه. رفتم گرفتمش انداختنش تو تنگ. دوباره می پرید بالا. انگار میخواست بره بیرون.
به برادر خانومم گفتم این ماهی اگه می فهمید اینقدر برای مرگ خودش تلاش نمیکرد.
سرگرم کارامون بودیم که ماهی دوباره پرید بیرون. اینبار اون مرد غریبه انداختنش تو تنگ.
من گفتم اگه دوباره بپره بیرون کاری بهش ندارم نمیشه که ۲۴ ساعته مراقبش بود.
یه مدت گذشت صدای پریدن ماهی تو آب میومد و خودش که به بدنه تنگ میزد.
یهو پرید بیرون داشت. داشت تقلا می کرد. منم نگاهش می کردم اما نرفتم نجاتش بدم. یهو از خواب بیدار شدم.
وقتی بیدار شدم ماهی برام یادآور رفتار های همسرم بود.
شیطنت کردم. خواب رو برای همسرم تعریف کردم
البته با شیطنت گفتم بدون هیچ قضاوت یا تفسیر.
فقط خوابم رو تعریف کردم.
لحن تعریفم و شیطنتم همسرم رو تحت تاثیر قرار داد.
گفت میشه خواب نبینی؟ میشه کسی خواب نبینه کلا؟
منم با نیشخند گفتم خواب دیدن دست خودم نیست ولی اکی دیگه واست تعریف نمیکنم خود دانی.
خیلی تأثیرپذیر هست از خواب های من .
مخصوصا اینکه خیانت هاش رو با خواب دیدن متوجه شدم.
این هفته یکم رابطه سرد تری باهام داشته کلا. نمیدونم دوباره نقشه در سر پرورش میشه یا نه اما حس میکنم سردتر شده و داره خودش رو ازمن دور میکنه.
فعلا همچنان صبر و صبر و صبر بخاطر پسرمون.
چند روز پیش سالگرد فوت مامانش بود. اولین سال بود.
واسه همین هفته گذشته داداشش هم از خارج از کشور اومده بود.
رابطه مون با هم خوبه. آدم خوش قلب و دست و دلبازی هست.
به خاطر مراسم سالگرد و مقدماتش و همچنین برادرش که اومده بود ایران از هفته گذشته خانم و پسرم رفتن خونه مادری شون.
منم روز های کاری سرکار بودم روزهای تعطیل هم اگه کاری داشتن اونجا بودن و خرید ها رو انجام میدادیم و کار ها رو پیش می بردیم.
شب هم تنها میومدم خونه خودم میخوابیدم.
برادر همسرم یه بار که با هم تنها بودیم اومد سر صحبت رو باز کنه که آیا رفتار همسرم بعد از اون خواب عجیبی که چند بار هم تکرار شده تغییر کرده؟ منم اصلا دوست نداشتم الان سر صحبت رو باز کنم به نظرم زمانش نرسیده بود. فقط گفتم به نظرم زمان باید بگذره تا همه چیز مشخص شده نباید عجله کرد.
بعد یه موضوع دیگه رو پیش کشیدم تا بحث رو عوض کنم.
نمیدونم شاید من دارم اشتباه میکنم ولی این زمان خریدن باعث میشه حداقل پسرمون در زمان طلایی خودش آرامش بیشتری داشته باشه.
پسرمون یکم رفتار هاش رنگ لجبازی گرفته البته همیشگی نیست اما وقتی لج میکنه خیلی از کنترل خارج میشه. جدیدا یاد گرفته خودش رو میزنه زمین یا میکشه رو زمین . حتی تو ماشین هم در ماشین رو باز میکنه میخواد بره پایین . قبلا راحت رو صندلیش می نشست.
امشب برادر خانومم از ایران رفت. الان از فرودگاه برگشتم. خانومم هم دوباره رفت خونه مامانش . گفت امشب نمیام.
البته تو این مدت هم حسابی سرش گرم داداشش و برنامه ها بود. کاملا حس میکنم بهم بی تفاوت هست. این بی تفاوتی قبلا خیلی آزار دهنده بود اما الان نیست . فقط از اون جنبه که مجبورم تحمل کنم و واکنش نشون ندم یکم سخته. البته تمرین خوبیه واسه صبر کردن.
از این هفت روز ۵ روزش رو ورزش کردم . راضی ام از خودم. ضعف پاهام کمتر شده اما حسابی خسته شدم این مدت.
روزی ۵ ساعت یا کمتر میخوابیدم. باید استراحت کنم یکم.
امروز نوبت دکتر مغز و اعصاب داشتم. تو مطب منتظر نشسته بودم. یه دانشجوی تخصص اعصاب و روان اومد پیشم و ازم خواست در طرح تحقیقاتی اش شرکت کنم. منم استقبال کردم. تست دادم افسردگی خفیف داشتم. البته خودمم میدونستم و دنبال راهکار براش بودم. بهم سرترالین داد. و البته به مکمل گیاهی قرار شد دو ماه مصرف کنم. خودم واقعا حس میکنم نیاز به دارو داشتم . البته بعدشم مشاوره میرم یکم خیالت بابت مسائلی که در ادامه میگم راحت شه مشاوره هم میرم.
بعد از طرح تحقیقاتی، نوبت ویزیتم شد. دکتر ام آر آی رو دید گزارش ام آر آی رو هم خوند . بهم پیشنهاد تغییر دارو داد. گفت به نظرم بهتره داروت رو قوی تر کنیم. البته از خودم پرسید چطوری؟ گفتم خوبم اما شرایطم خوب نیست. گفت مثلا چی؟ گفتم بچه ام اوتیسم داره خیلی ذهنم درگیرشه و اینکه دیگه خودتون بهتر میدونید.
گفت بهتره دارو رو عوض کنیم تا از اتفاقاتی که ممکنه در آینده پیش بیاد جلوگیری کنیم. گفتم هر چی شما بگی موافقم.
بعد از ۱۳ سال داروی تزریقی بالاخره باهاش خداحافظی میکنم تا آخر اردیبهشت مصرف میکنم بعدش میرم سراغ داروی خوراکی ام اس. مشکل اصلی اینه باید هر روز سر وقت بخورم اما شرایطش یکم سخته باید هم یادم باشه هم همراهم باشه.
در هفته های آینده باید مقدمات بیمه ای و چکاپ های لازم برای تغییر دارو رو انجام بدم. بعدش بای بای آمپول.
امیدوارم رشد بیماری متوقف بشه که دیگه این یکی قوز بالا قوز میشه.
امروز پسرم رو هم بردیم واکسن ۶ سالگی رو زدیم. عصر تب کرد و کسل شد .الان مسکن خورده بهتر شده دوباره اوج گرفته. بازوش درد میکنه خیلی ریز داره ازش مراقبت میکنه این کاراش خیلی با مزه است . فعلا هم من رو تو اتاق راه نمیده چون موقع واکسن زدن من بازوش رو نگه داشته بودم.
امروز اولین دوز سرترالین رو خوردم بعدشم حسابی خوابیدم حالا از دارو بود یا از خستگی دوندگی های امروز نمیدونم ولی حسابی خواب چسبید.
امروز حدود ساعت ۱۲.۳۰ گوشیم زنگ خورد . نگاه کردم شماره خونه بود. سرکار بودم. گفتم الو. خواهر خانم سلام کرد. تعجب کردم خونه ما بود. گفت همسرم سریع بهش زنگ زده بهش واسش اسنپ گرفته که بیاد خونه ما پیش پسرمون. خودشم سریع رفته بیرون.
هنوزم نیومده.
من تعجب کردم چون معمولا کار داشته باشه و بخواد بره بیرون به من میگه.
بهش زنگ زدم گفتم کجایی ؟ گفت دوستم بچه اش رو برده بود بیمارستان منم رفتم دنبالش یکم دلداریش بدم با هم برگردیم خونه شون.
گفتم یعنی شرایط بچه اینقدر حاد بوده؟ گفت آره اسهال و استفراغ داشته.
بعد گفتم این دوستت باید به تو زنگ بزنه یا همسرش؟ و تو باید بچه ات رو ول کنی بری بیمارستان یا همسرش باید کارش رو ول کنه بره بیمارستان؟
گفت گیر نده دارم میام خونه.
باور نکردم. از طرفی وقتی ماشین ما دم در خونه است لزومی نداره پاسخ با اسنپ بره خونه مامانش و با ماشین مامانش بره بیمارستان. مگه اینکه نخواد با ماشین خودمون به هر دلیلی بره اونجا.
دوم اینکه آدرس بیمارستانی که داد خیلی دور و پر ترافیک هست به این زودی نمیشه. رفت و برگشت.
سوم اینکه این دوستی که میگه ظاهراً این همه باهاش صمیمی هست رو چرا اصلا من نمیشناسم چرا اسمش تو خونه نیومده؟ دوستای صمیمیش رو من میشناسم.
خلاصه اومدم خونه. عصر رفتم دنبال پسرمون از مهد کودک . بعدم بردمش گفتار درمانی و کاردرمانی . ساعت ۸ برگشتم خونه.
رفتم پیش همسرم. بهش گفتم بهت شک دارم داستان ساختی واسم.
گفت مهم نیست. گفتم چرا مهم هست. کجا رفته بودی.
گفت گفتم که بیمارستان.
گفتم ثابت کن. موبایلت رو بیار که به دوستت زنگ زدی یا پیام دادی یا اون پیام داده زنگ زده.
آورد.
دو تا تماس از گوشی همسرم به دوستش بود منتهی جواب نداده بود و ساعت تماس بعد از زمانی بود که من بهش زنگ زده بودم.
گفت به خونه زنگ زده.
تلفن خونه رو آوردم کسی زنگ نزده بود.
عصبانی شدم.
گفتم یا میگی کجا بودی یا همین الان خودم مشخصش میکنم.
گفت آروم باش شروع کرد فکر کردن.
گفتم راستش رو بگو اگه دروغ بگی باید تا تهش رو بهم ثابت کنی پی راست بگو.
رفتی احسان رو ببینی؟ قسم خورد نه
دوست جدید پیدا کردی؟ قسم خورد نه
گفتم راستش رو همین الان بگو.
گفت رفتم فلان خیابون سیمکارت خریدم. رفت سیمکارت رو آورد . ایرانسل بود.
میدونم واسه چی خریده بود. احتمالا میخواست با شماره ناشناس به احسان زنگ بزنه. میدونم هنوزم از ذهنش بیرون نرفته .
گفتم متاسفم برات. کاش زودتر از زندگی من می رفتی بیرون و بعد هر غلطی دوست داشتی می کردی.
اگه هم صبر میکنم بخاطر پسرمون هست که میزنی تنهایی بدبختش میکنی.
بهش گفتم فکر میکنی کسی که میدونه به شوهرش خیانت کردی میاد تو رو میگیره اونم با یه بچه آتیسم ؟
چرا تو رویا هستی اون نهایتا از تو انتظار خوابیدن باهاش رو داره نه ازدواج. بخاطر اینکه مادر بچه ام هستی بهت میگم این رویاها آخرش نابودی هست. شروع کرد گریه کردن چرا من این کارا رو میکنم چرا زندگی من این شد . من لیاقت تورو ندارم منو و کن برو و ....
گفتم ولت که میکنم اما تا قبل از جدایی دیگه چنین رفتاری ازت نبیم وگرنه بی آبروت میکنم. گریه هم نمیخواد بکنی رفتارت خیلی من رو به هم نریخت دیگه اون جایگاه قبلی رو نداری که بخوام حرص بخورم و اذیت شم.
ویرایش بعد از ۲ ساعت :
با وجود اینکه فکر می کردم خیلی عصبی نشدم اما الان پاهام بی حس شده. امیدوارم حمله ام اس نباشه .
امسال نسبت به سالهای قبل متفاوت بود.
عید اول بعد از فوت مادر همسرم بود. روز اول نوروز خونه مادر همسرم مراسم بود. همسرم از روز قبلش رفته بود اونجا واسه کارای مقدماتی. خواهرش هم اونجا بود در واقع خودشون دو نفر باید کارها رو می کردن منم خرید ها رو انجام دادم.
شب برگشتم خونه لحظه تحویل سال امسال هم مثل تحویل سال پارسال تنها بودم. البته پارسال پسرم هم بود و پارسال تا دو روز بعدش هم دو نفری تنها بودیم.
روز اول عید گذشت و روز خسته کننده ای بود. شبش من برگشتم خونه ولی همسرم و پسرم موندن اونجا خسته بودن .
روز دوم عید هم کاملا تنها بودم از خونه هم بیرون نرفتم. خونه رو مرتب کردم یکم فیلم دیدم آهنگ گوش دادم ناهار درست کردم و البته شام.
همسرم هم گفت میخواد یه روز دیگه بمونه.
روز دوم که دیروز بود خیلی فکر کردم. چقدر اتفاقات عجیب و پیشبینی نشده تو زندگی من رخ داد. به مادر همسرم هم فکر کردم. دستش از دنیا کوتاه هست . زن خیلی مهربون و ساده ای بود اما ...
اما صلبیت ذهن زیادی داشت و همین صلبیت ذهن زندگی ما رو متلاشی کرد. بیشترین آسیب رو من دیدم. شاید وقتی همسرم اولین بار خیانت کرد بجای طرد کردنش اگه ازش حمایت می کرد و علت رو می پرسید این همه مشکلات بوجود نمیومد . این همه ابهام وجود نداشت . منم درگیر این همه مشکلات نبودم. بعضی وقت ها فکر میکنم نمی تونم ببخشمش. اون خواب عجیب هم که نورعلی نور شد
همه رو تحت شعاع قرار داد بجز من که اصلا برام مهم نبود اون خواب.
به پرونده بسته نشده عاطفی ام در گذشته فکر کردم چیزی که اون زمان فکر می کردم بسته شده. کسی که بعد از ازدواجم فکر کردم فراموشش کردم اما فقط کمرنگ شده بود. سه سال پیش که ازش حلالیت طلبیدم دوباره همه چیز زنده شد. با اینکه ارتباطی نداریم اما تو ذهنم به عنوان یه حسرت خیلی پر رنگ شد. شاید هم از خلا عاطفی فعلی زندگیم باشه اما به نظرم فراتر از این حرف هاست.
تو تنهایی حتی به مهاجرت هم فکر کردم دوباره. چیزی که بعد از ام اس کلا گذاشته بودمش کنار . در واقع با دوستم که کاناداست و جدیدا رفته آمریکا صحبت کردم یکم امیدها رو زنده کرد که میشه با ام اس هم رفت اون ور.
دیگه شب شد خیلی دیروز خوابیدم نزدیک به ۳.۵.
امروز روز سوم هم خودم ناهار درست کردم همسرم گفت عصر میاد خونه خیلی برام اهمیت نداشت اما دلم برای پسرم تنگ شده بود الان آوردمش پارک داره کلی بازی میکنه فارغ از غوغای جهان.
پسرم هم بعضی وقت ها خیلی لجبازی میکنه و اشکمون رو در میاره اما خیلی شیرین هست خیلی انگیزه و امید بهم میده.
راستی کمتر از دو ماه قبل دزد اومد خونمون. تمام زندگیمون رو زیر و رو کرد . خوشبختانه طلا نداشتیم تو خونه فقط حلقه ازدواج همسرم بود که دزد بردش و چند تا عطر و ادوکلن .
بعد که حلقه رو برد به همسرم به لحن شوخی گفتم اینم آخرین حلقه وصلت به زندگی بود که آقا دزده زحمت کشید بردش. می تونی اینم یه نشونه بدونی و راحت تر بری. لبخند زد ولی فک کنم واقعا به عنوان یه نشونه بهش نگاه کرده بود 
قبل از اومدن دزد هم یه سری دعا و طلسم واسه کنکورش از اون سر کشور از خراسان شمالی فرستاده بودن واسش که اونا رو با جدیت انجام میداد.
خلاصه که اتفاقای زندگی ما هر روز پیچیده تر میشه .