امسال نسبت به سالهای قبل متفاوت بود.
عید اول بعد از فوت مادر همسرم بود. روز اول نوروز خونه مادر همسرم مراسم بود. همسرم از روز قبلش رفته بود اونجا واسه کارای مقدماتی. خواهرش هم اونجا بود در واقع خودشون دو نفر باید کارها رو می کردن منم خرید ها رو انجام دادم.
شب برگشتم خونه لحظه تحویل سال امسال هم مثل تحویل سال پارسال تنها بودم. البته پارسال پسرم هم بود و پارسال تا دو روز بعدش هم دو نفری تنها بودیم.
روز اول عید گذشت و روز خسته کننده ای بود. شبش من برگشتم خونه ولی همسرم و پسرم موندن اونجا خسته بودن .
روز دوم عید هم کاملا تنها بودم از خونه هم بیرون نرفتم. خونه رو مرتب کردم یکم فیلم دیدم آهنگ گوش دادم ناهار درست کردم و البته شام.
همسرم هم گفت میخواد یه روز دیگه بمونه.
روز دوم که دیروز بود خیلی فکر کردم. چقدر اتفاقات عجیب و پیشبینی نشده تو زندگی من رخ داد. به مادر همسرم هم فکر کردم. دستش از دنیا کوتاه هست . زن خیلی مهربون و ساده ای بود اما ...
اما صلبیت ذهن زیادی داشت و همین صلبیت ذهن زندگی ما رو متلاشی کرد. بیشترین آسیب رو من دیدم. شاید وقتی همسرم اولین بار خیانت کرد بجای طرد کردنش اگه ازش حمایت می کرد و علت رو می پرسید این همه مشکلات بوجود نمیومد . این همه ابهام وجود نداشت . منم درگیر این همه مشکلات نبودم. بعضی وقت ها فکر میکنم نمی تونم ببخشمش. اون خواب عجیب هم که نورعلی نور شد همه رو تحت شعاع قرار داد بجز من که اصلا برام مهم نبود اون خواب.
به پرونده بسته نشده عاطفی ام در گذشته فکر کردم چیزی که اون زمان فکر می کردم بسته شده. کسی که بعد از ازدواجم فکر کردم فراموشش کردم اما فقط کمرنگ شده بود. سه سال پیش که ازش حلالیت طلبیدم دوباره همه چیز زنده شد. با اینکه ارتباطی نداریم اما تو ذهنم به عنوان یه حسرت خیلی پر رنگ شد. شاید هم از خلا عاطفی فعلی زندگیم باشه اما به نظرم فراتر از این حرف هاست.
تو تنهایی حتی به مهاجرت هم فکر کردم دوباره. چیزی که بعد از ام اس کلا گذاشته بودمش کنار . در واقع با دوستم که کاناداست و جدیدا رفته آمریکا صحبت کردم یکم امیدها رو زنده کرد که میشه با ام اس هم رفت اون ور.
دیگه شب شد خیلی دیروز خوابیدم نزدیک به ۳.۵.
امروز روز سوم هم خودم ناهار درست کردم همسرم گفت عصر میاد خونه خیلی برام اهمیت نداشت اما دلم برای پسرم تنگ شده بود الان آوردمش پارک داره کلی بازی میکنه فارغ از غوغای جهان.
پسرم هم بعضی وقت ها خیلی لجبازی میکنه و اشکمون رو در میاره اما خیلی شیرین هست خیلی انگیزه و امید بهم میده.
راستی کمتر از دو ماه قبل دزد اومد خونمون. تمام زندگیمون رو زیر و رو کرد . خوشبختانه طلا نداشتیم تو خونه فقط حلقه ازدواج همسرم بود که دزد بردش و چند تا عطر و ادوکلن .
بعد که حلقه رو برد به همسرم به لحن شوخی گفتم اینم آخرین حلقه وصلت به زندگی بود که آقا دزده زحمت کشید بردش. می تونی اینم یه نشونه بدونی و راحت تر بری. لبخند زد ولی فک کنم واقعا به عنوان یه نشونه بهش نگاه کرده بود
قبل از اومدن دزد هم یه سری دعا و طلسم واسه کنکورش از اون سر کشور از خراسان شمالی فرستاده بودن واسش که اونا رو با جدیت انجام میداد.
خلاصه که اتفاقای زندگی ما هر روز پیچیده تر میشه .
خوب شما هم به مانند من تنها تحویل کردین.
صلبیت ذهن ینی چی؟
یعنی تغییر ناپذیر بودن افکار