جواب درخواست

امشب بعد از ۶ شب جواب درخواست و نظرم در مورد خواب رو بهش دادم.

گفتم خوابی که گفتی برای من هیچ ارزش و اعتباری نداره.

من تلاش زیادی برای حفظ زندگی کردم . اما خودم رو لایق یه زندگی آروم و با عشق و محبت می دونم . چیزی که چند ساله ازش محرومم.

ما تصمیم گرفتیم جدا شیم پس لطفاً این خواب رو ملاک تصمیم گیری نکن.

ترس تو از آینده بعد از جدایی به من ربط نداره. منم دنبال نیاز هام و کمبود هام هستم. مسلما اینقدر ویژگی خوب دارم که بتونم یه زندگی خوب رو تشکیل بدم.

نظر من رو حتما به مشاوره ات بگو. 

در مورد درخواستت هم دلیلی نداره موافقت کنم. بعد جدایی تا دلت میخواد میتونی تنها باشی. الان من بهت اعتماد کامل ندارم. بعد از اون ماجرا ها هیچ تلاشی برای بازسازی اعتماد نکردی برات اهمیت نداشت منم الان اعتماد ندارم. 

همه اینها رو به مشاورت هم بگو.


خواب عجیب و پیچیده تر شدن قضیه

مدتی بود که تصمیم قطعی برای جدایی گرفتیم. در واقع تمام راه ها و فرصت ها برای برگشتن به زندگی بدون نتیجه بوده.

یه سری مشکلات رو بیان می کرد که واقعا حل شدنی نیستن. مثلا بیماری من که حل شدنی نیست.

ذهنم رو برای جدایی آماده کردم. واقعا به این نتیجه رسیدم که دوست داشتن اجباری نیست. در خودم چیزی کم نمی‌بینم که دوست داشته نشم ولی اجباری هم نیست که دوست داشته بشم. قرار بود با برادرهاش صحبت کنم در حد صحبت و پیشنهاد.

اینکه  دست از فشار و نصحیت کردن بردارن. برادر هاش هم حرف مامان خدا بیامرزش رو تکرار می کردن. اگه جدا بشی بد بخت میشی . شوهر به این خوبی داری کار داره سالمه دست بزن ندارن خونه داری زندگی داری و از این قبیل حرف های کلیشه ای.

ولی واقعا تو زندگی علاقه نباشه هیچی فایده ندارد.

تصمیم گرفتم باهاشون صحبت کنم که سه سال میگذره و اگه این فشار ها فایده داشت الان زندگی ما بدتر نشده بود. بیاید و ازش حمایت کنید. حمایت کنید تا به اهدافش برسه. اینجوری هم اون راضی هست هم من می تونم به آرامش برسم. حمایت کنید سهمش رو هم بهش بدید شاید واقعا ذهنش جوری شکل گرفته که اصلا این زندگی رو تو آینده خودش تصور نمیکنه. منم دیگه اون آدم گذشته نیستم تنفر و کینه ای ندارم عشق و علاقه ای هم ندارم. کاملا خنثی هستم و فقط به وظایف و تعهداتم در زندگی مشترک عمل میکنم هیچی خوشحالم نمیکنه ناراحتم هم نمیکنه.

قرار بود صحبت کنیم که ناگهان خوابی دیده شد اونم سه بار.

گویا یکی از پرسنل داروخانه برادرش که خارج از کشور هست سه بار خواب دیده که مامانش اومده به خوابش و گفته برو با فلانی و فلانی صحبت کن.

تو خواب اسم های ما رو گفته بود. در حالی که نه اون از ما خبر داشت نه ما از اون. این پرسنل داروخانه قبلا هم خواب های عجیب دیده بود و اسم کسانی رو آورده بود که اصلا نمیشناختشون . در واقع اون خارج از کشوره و ما داخلیم. 

خواب دیده بود که مادرهمسرم اومده به خوابش و گفته این تصمیم همسرم باعث پیشرفتش نمیشه و زندگیش بهتر نخواهد شد.

در حالی که همسرم تمام آرزوها و اهدافش رو بعد از جدایی میدید.

این خواب در تصمیم من و احساس من هیچ تاثیری نداشت. ذهن من برای جدایی آماده شده بود. اما حسابی همسرم رو به هم ریخته. دو سال تمام مامانش نصیحتش می کرد داداشش و ... نصیحت می کردن فایده نداشت مصمم به جدایی بود و جدایی رو پل رسیدن به موفقیت میدید الان که همه چی داره مطابق خواسته اش پیش می‌ره اینجوری که خواب به هم ریخته اون رو.

به من پیشنهاد داده یک ماه ترکش کنم و خودش و بچه مون تنها تو خونه زندگی کنن. در این مورد فعلا سکوت کردم و نظری ندادم. باید ببینم هدفش از این کار چیه و چه خروجی هایی می تونه داشته باشه؟ 

به هر حال این پیشنهاد تبعات خواهد داشت . من یه پدر و مادرم چه توضیحی بدم که میخوام یک ماه تنها بیام پیش شما؟ 

روز پدر

دیروز که تعطیل بودم زود بیدار شدم . پسرم  و  مامانش هنوز خواب بودن. کلا دیوانه خوابه . می‌خوابه بعد که بیدار میشه بخاطر اینکه به کاراش نرسیده و درس نخونده عصبی میشه. بعد ناهارم دو ساعت می‌خوابه دوباره.

صبحانه ام رو خوردم بعد پسرم هم بیدار شد. مامانش هم بیدار شد خواست بره سر خاک باباش واسه روز پدر.

به پسرم صبحانه دادم . گردو رنده کردم و با پنیر بهش دادم. نسبتا خوب صبحونه خورد . 

بعد که مامانش برگشت گفتم امروز صبحونه خوب خورد گردو هم خورد . فقط باید حوصله کنی بهش صبحونه بدی.

از یه جا پر بود. گفت یعنی من برای بچه ام وقت نمیذارم؟ گفتم نه بعضی وقتا صبحونه و ناهار رو یکی می‌کنی چون بیدار که میشی یا تو گوشیت هستی یا سر درس هات. 

داد و بیداد کرد و گفت کی میشه از دستت راحت شم آدم مزخرف.

منم گفتم خودت نمیری من که حرفی ندارم .

ادامه ندادم .

خیلی راحت دروغ میگه  منم میدونم اما چیزی نمیگم. فقط نمیدونم چرا میگه بعد جدایی با هم دوست باشیم. این الان با من دشمنه اهمیتی به خواسته و شرایط من نمی‌ده. هر جور دلش خواست باهام صحبت میکنه بعد دوست باشیم؟ مثل دو تا دوست از هم جدا شیم؟

انگار داستان زیاد خونده. تمام پل های پشت سرت رو خراب کردی بیش از دو سال بهت فرصت دارم باهات خوش‌رفتاری کردم محبت یک طرفه کردم هیچی ازت ندیدم الان میگی دوست باشیم؟ میدونم میخواد ازم پول بگیره یا تو کاراش کمکش کنم . روز قبل اومد بغلم دراز کشید منم دست به صورتش کشیدم و نوازشش کردم. سریع گفت. واسه یکی از کلاس کنکور هام ۳ میلیون پول میخوام. گفتم واسه همین مهربون شدی از این کارا نمیکنی مگه اینکه پول بخوای. (البته الان سال چهارمه کنکور میخونه هر ۴ سال هم کلاس کنکور رفته و بازم نتیجه نگرفته. تعریف کردم چطور دوسال پیش عاشق معلم کنکورش شد و گند زد به زندگی مون  البته گند اولش نبود )

پول رو بهش دادم و بازم رفتارم همون شد که بود .


امروزم بهم میگه حالا روز پدر مبارک باشه بالاخره پدر بچه ام هستی.

منم گفتم چه دوستانه بود.

واقعا به اندازه کافی بهش فرصت دادم برگرده. 

واقعا دیگه تحملش برام سخته حجم زیادی از بیشعوری و خودخواهی رو در خودش گنجونده. امروز بهش گفتم هر برنامه ای برای تقسیم ارث و ... دارین زودتر انجام بدین من دیگه حوصله و تحمل این شرایط رو ندارم.

بعد از ناهار گفتم میخوام بریم بیرون میای؟ گفتم میخوام بخوابم.

فقط دوست دارم یه روز بیاد پسرم بیاد بغلم رو روز پدر رو بهم تبریک بگه. از پدر بودن فقط مسئولیتش رو فهمیدم لذتی ازش نبردم خودش بهش عشق دارم ولی اون مفاهیمی مثل دوست داشتن و ... رو متوجه نمیشه فقط غریزی می‌ره بغل مامانش . از من فرار می‌کنه.


من و پسرم رفتیم حسابی گشتیم و بازی کردیم .خریدم کردیم و ...

برگشتیم خونه هنوز خوابه 

کم آوردم

احساس می کنم به شدت کم آوردم 

خدایا  حق و سهم من از زندگی این بود؟

پسرم که کمتر از ۹ ماهه دیگه زمان رفتن به کلاس اولش هست ولی هنوز مفاهیم رو متوجه نمیشه با اینکه خیلی براش هزینه می کنیم هنوز در درک مفاهیم انتزاعی مشکل داره.

همسرم هم که کلا معلوم نیست چکار داره می‌کنه . تو کنکور که اینقدر ضعف داره واقعا امیدی بهش نیست و کنکور دو روز قبل رو هم بدجور خراب کرده انگار. تو زندگی هم که نه به پسرم رسیدگی که باید انجام بده رو میده نه اصلا توجهی به من داره. هرچند قرار بود تو این مدت باقی مانده رفیق باشیم ولی من که چیزی ندیدم بصورت یک طرفه دارم ازم سواستفاده میکنه . فقط به دنبال رسیدگی به قیافه و اندامش هست بدون توجه به هیچ مشکلی.

شرایط اقتصادی هم داره واقعا بهم فشار میاره و اصلا هم درک نمیشم.

نشده یکبار بیام خونه و با شرایطی روبرو بشم که مشکلات کار و استرس های بیرون رو فراموش کنم. وقتی میام خونه اینقدر همه چیز به هم ریخته است که ترجیح میدم برگردم  سرکارم .

خسته شدم بردیم. واقعا دیگه کشش ندارم این همه درد و مشکل حق من نبود. 

تناقض در گفتار و رفتار

قرار بود برخورد های خوبی با هم داشته باشیم.

تا تابستون آینده که برادرهاش میان ایران و سالگرد فوت مادرش هم هست قرار شد حالا که زیر یک سقفیم هم با هم درست صحبت کنیم هم درست برخورد کنیم. اون همیشه میگه دوست دارم بعد جدایی مثل دو تا دوست باشیم با هم. مشکلات مون رو به هم بگیم.

مد نظرش هم اینه که تا همون تابستون کار پیدا کنه و استقلال مالی داشته باشه و بعد جدا شه.

منم گفتم اگه قرار باشه بعد از جدایی دوست باشیم الان هم باید دوست باشیم دیگه. الان هم باید در گفتار و رفتار دوستانه برخورد کنیم باید درک متقابل داشته باشیم. نمیشه الان لج بازی کنی بعد بخوای دوست باشی. ضمنا هیچ تضمینی وجود نداره بعد ازجدایی بجز موضوع مرتبط با پسرمون موضوع مشکل یا دغدغه مشترک داشته باشیم. من مسئول تصمیم گیری های تو نیستم برده تو هم نیستم. همین الان مگه چقدر دوستانه با من رفتار می‌کنی که انتظار ارتباط دوستانه بعد از جدایی داری؟

البته تو این مدت کم رفتارم خوب بوده خودش چند بار اعتراف کرده که تو خیلی خوبی. من لیاقت تو رو ندارم . البته به نظرم کسی که میگه من لیاقت تو رو ندارم غیر مستقیم بانگ جدایی میزنه.

اون هم رفتار بدی با من نداشته رفتارش خوب بوده با این تفاوت که در رفتار کن محبت هم بود ولی در رفتار اون نیست.

منتظر رسیدن تابستون هستم و اینکه به شدت مشتاقم کار پیدا کنه .


گفتگو

امروز یه گفتگو بین ما شکل گرفت.

قبلش اینجوری صحبت کرد . ببین ما که قطعا از هم جدا میشیم اما.

برگشتم نگاهش کردم

ادامه داد اما من نگران آینده ام هستم. 

سکوت کردم ادامه بده

می ترسم که مشکلات زیادی برام بوجود بیاد. می ترسم که جدا بشم ببینم همه حرف هایی که همه دارن بهم میزنن درست باشه و تصمیم اشتباهی گرفته باشم. برم ببینم زندگی جدید بدتره. بیا یه کاری کنیم

گفتم چکار؟

گفت جدا بشیم ولی امکان برگشتن هم داشته باشیم.  یعنی اگه صلاح دیدیم دوباره با هم ازدواج کنیم.

نگاهش کردم گفتم به هیچ وجه. بهش گفتم تو میخوای بری هر چی دوست داری رو تجربه کنی بعد برگردی پیش من؟

هیچ وقت نمیتونم بپذیرم. فکر کردی با کی طرفی؟

فکر کردی همون  علاقه قدیم مونده؟ اگه مشکلاتی تو رفتار های من بوده که تو رو به خیانت دوم کشوند یه دلیلش این بود که من خیانت اولت رو نپذیرفته بودم فقط بخاطر تصمیم اشتباه و احساسی که گرفتم قبول کردم اون زمان ادامه بدیم. الان فکر می‌کنی بری هر کاری دلت میخواد بکنی و برگردی من قبول میکنم؟ به هیچ وجه اینجوری نیست.

تو بری من تازه به آرامش می رسم من تازه نفس میکشم مگه احمقم خودم رو دوباره بندازم به چاه.

از دو سال قبل آبان ۹۹ که باهم حرف زدیم و مشکلات مون رو به هم گفتیم من سعی کردم رفتارهام رو اصلاح کنم  اما تو ندیدی . هم اصلاح رفتار منو ندیدی هم خودت اصلاح نشدی.

دوساله یه جمله که مفهوم دوست داشتن داشته باشه به من نگفتی.

الان میخوای بری دور بزنی برگردی؟ مگه اومدی کفش بخری؟ 

اون دلایلی که برای جدایی میاری همیشگی هستن درست شدنی نیستن.

ام اس من خوب نمیشه به گذشت زمان بدتر میشه

اون حرمت هایی که گفتی شکسته شدن تو این دوسال نخواستی ترمیم کنی دیگه ترمیم شدنی نیستن.

اگه از رابطه جنسی راضی نبودی باز هم راضی نخواهی بود.

اگه یه همسر خیلی پولدار میخواستی که هرچقدر دلت میخواد واست خرج کنه بازم برگردی بهش نمی‌رسی پس فکر برگشتن نکن.

بعد گفت تو پسر خوبی هستی همه هم میدونن. می ترسم جدا شم همه بگن فلانی که خوب بود مشکلی نداشت حتما مشکل از دختره بوده ( آخه سه تا طلاق دیگه هم داشتن که البته یکیش قبل از ازدواج ما بود و پنهان کردن) .

منم گفتم نگران نباش برای من حرف مردم مهم نیست. بگو ام اس داشت مشکل پیدا کرده بود نمی‌خواستم کل زندگیم وقف اون بشه. منم حرفی نمی‌زنم حرف مردم واسم اهمیت نداره از این چیزا نترس.

گفت پول نیاز دارم. 

منم گفتم تو که خونه داری حدود ۱۰ میلیون هم درامد از ارث و ... خواهی داشت هزینه های پسرمون هم کاملا با من هست  . هدفت این بود که سرکار بری و درآمد اونم هست. واسه شروع که بد نیست برو عرضه خودت رو نشون بده . حداقل از اون خانمومی که الگوت بوده خیلی جلوتری اون که تو خونه پدرش بود با یه بچه و بدون درآمد اولیه.

بحثمون به درازا نکشید دیگه. قانعش کردم که خودش باید تلاش کنه نه اینکه از اینور اونور واسش بیاد. 

بهش قول دادم که برادراش رو راضی میکنم ازش حمایت کنن. اما براش شرط گذاشتم.

گفتم ما میتونیم مثل دو تا آدم بالغ که تفاهم و هدف مشترکی نداریم ازهم جدا شیم در کمال صلح و شعور.  و تا وقتی از هم جدا نشدیم مثل دو آدم بالغ و فهمیده رفتار کنیم. تنش نداشته باشی و لج و لجبازی نکنیم. ارتباط با کسی نداشته باشی و حاشیه جدید ایجاد نشه . اینجوری صحبت میکنم تا حمایتت کنن و راحت تر بتونی جدا شی اما برای همیشه.












تابستان آینده

این روز ها  رابطه مون معمولی هست. هر دو نفر به این نتیجه رسیدیم این زندگی پایدار نخواهد بود . بحثی نداریم با هم هر کس سرش به کار خودشه. اون میگه وقتی از نظر اقتصادی مستقل شد جدا میشه . خودش فکر می‌کنه دی کنکور قبول میشه و می‌تونه کم کم زیست تدریس کنه و درآمد داشته باشه . روی همین حساب باز می‌کنه و میگه احتمالا تابستون آماده جدا شدن هست. از طرفی داداش هاش هم تابستون ایران هستن هم تقسیم ارث می کنن و هم اینکه برنامه جدایی رو می تونیم پیاده کنیم. منم نظری ندارم. به خودم میگم تو که این همه تحمل کردی چند ماه دیگه هم تحمل کن بخاطر پسرم. هر چی بیشتر میگذره بیشتر بی تفاوت میشم. نفرتی که در من وجود نداره. حس خشم و انتقام ندارم. هر از گاهی با هم بحث جدایی رو پیش می کشیم من میگم اکی موافقم فقط زمان بگو. البته بعید می‌دونم تابستون به اون چیزی که تو ذهنش هست برسه. اون استقلال مد نظرش رو به دست بیاره اما برای من واقعا مهم نیست تا کی باشه . فقط میخوام حواسش به پسرمون باشه تو دوران طلایی هست. به من به چشم تامین کننده مالی نگاه می‌کنه و همین برام محکم ترین دلیل هست واسه جدایی. نمیخوام اذیتش کنم و تحت فشار بذارمش . هزینه ها رو بهش میدم تا در شرایط روحی بهتری بتونه پسرم رو بزرگ کنه.

یکی دو بار بهم گفته تو پسر خوبی هستی اما حس میکنم باید برم دنبال اهدافم. مسیرمون فرق داره. البته شایدم یه روز برگشتم .

منم گفتم برو دنبال اهدافت ولی هیچ وقت تحت هیچ شرایطی اجازه نمیدم برگردی.  تازه فصل جدیدی رو شروع میکنم که قطعا نمیخوام با بازگشت تو خراب بشه. اگه این همه مدارا کردم به خاطر دوست داشتن نیست بخاطر آرامش پسرمونه. این رو عمیقأ درک کن . رفتنت همیشگی هست


ایمان

امشب زنگ زدم ایمان . پسر خاله همسرم .

تو مراسم یادبود مادرهمسرم دیدم همسرم و ایمان گرم گرفتن و با هم صحبت می کنن. فهمیدم ماجرا چیه.

ایمان هیچ ارتباطی با ما نداره بجز اینکه اون آدم هایی که به اصطلاح خودشون با جن و ... در تماس هستن و گره از کار مردم باز میکنن و طلسم می کنم و باطل میکنم از رفیقای ایمان هستن و واسطه همسرم و داداشش با این جور آدم ها ایمان هست.

بهش گفتم تو ماجرای زندگی ما رو تا حد زیادی می دونی چون به واسطه تو از حاجی خیلی خیلی درخواست کرده که به احسان برسه و از من جدا شه.

ایمان گفت آره خیلی زیاده. گفتم هنوزم؟ گفت آره . گفتم مثلا چند روز قبل؟ گفت یه هفته ده روز. ما حداقل دو سه ماهی بود که احسان رو تهدید کرده بودیم و اونم می گفت که دیگه به احسان فکر نمیکنه.

اما دروغ میگفت. به ایمان گفتم بخدا  دیگه به اینجام رسیده دیگه خسته شدم هر چه قدر بخاطر پسرمون صبر میکنم اون توجه نمیشه. گفت این دختره دختر خاله منه اما بهت میگم درست شدنی نیست. تو برنامه خودت رو پیاده کن.

نمی دونم دارم به شدت به جدایی به بهترین شکلی که پسرمون آسیب کمتری ببینه فکر میکنم.

این همه استرس من رو از پا در میاره. میخوام با خانواده ام مشورت کنم