فوت مادر

چند روز پیش مادرش فوت شد. 

تقریبا از وسطای فروردین بود که حال مادرش بدتر شده بود طوری که امیدی  نبود و هر روز منتظر خبر بدی بودیم.

مادرش زن فوق‌العاده ای از هر لحاظ بود. اما تو این مدت رفتار همسرم یا من اصلا خوب نبود  گفتارش که پرخاشگرانه بود و کلا  ازم فراری بود حتی دست به هم نمی زدیم.

بعد از فوت  مامانش براشون سنگ تموم گذاشتم . البته فقط بخاطر خود مادرش بود و کاملا دلی و با رضایت کامل بود.  این چند روز شاید ۳ تا ۴ ساعت می خوابیدم. تمام برنامه هاشون رو با کمک بقیه فامیل انجام دادیم و تموم شده.

به گوشم رسیده که به داداشش پیام داده که میخواد از من جدا شه و نمی تونه با من زندگی کنه . منتظر واکنش داداشش هستم البته منطقی اینه که چند روز دیگه در این مورد صحبت کنه حداقل ۷ مادرش بگذره.

منم در مورد جداییش حرفی ندارم هر جور بخواد کاملا موافقم. خیلی خسته شدم از رفتارش .

دیگه خسته شدم

مامانش وضعیت خوبی نداره. هنوز بیمارستانه. 

اطرافیانش روحیه ندارن.  بیماریش خیلی پیشرفت کرده و فقط غذا رو از طریق رگ گردن بهش میدن.  می دونم الان شرایط روحی خوبی ندارن. ۷ سال پیش پدرش رو از دست داد و الان مادرش در همون شرایط قرار داره. اما من این وسط چرا باید رفتار های زشت اون رو تحمل کنم؟ چرا باید این همه بی توجهی و بی تفاوتی رو تحمل کنم. هر وقت حرف میزنم میگه نمیخوام بشنوم هر وقت یه چیزی میگم گوش نمیده. بی اهمیت هست براش حتی جبهه میگیره.

اگه ریشه بی توجهی ها بیماری مادرش بود قابل فهم و پذیرش بود.

اما ریشه اینا عشق به احسانه. یه احساس آلوده به خیانت. احساسی که در من تنفر از اون رو بوجود آورده و ریشه های این تنفر داره عمیق تر میشه.

فقط به اون فکر می‌کنه . منم دیگه بریدم خسته شدم .

از خدا که پنهان نیست تو ذهنم همش منتظرم تکلیف مامانش مشخص شه تا با داداش هاش صحبت کنم. ازشون بخوام ازش حمایت کنن.

کاری که مادرش نکرد. مادرش حق رو به من داد . خب دخترش خیانت کرده بود . اما ای کاش مادرش ازش حمایت می کرد تا اونم تا ته خط رو می رفت. واقعا اگه مادرش حمایتش میکرد و طردش نمی‌کرد و نفرینش نمی‌کرد شاید الان من زندگی در آرامشی داشتم و با ذهن باز مسیر های جدیدی رو پیدا می کرد.

الان دوست دارم داداش هاش ازش حمایت کنن تا بتونه بره سراغ عشق جدیدش و البته که اونم متاهل هست و البته این عشق یک طرفه است.

حالم از این همه خیانت و نفهمی اون به هم میخوره.

خیلی بهم بر میخوره می بینم اینجوری رفتار می کنه و من بخاطر پسرم دارم تحمل می کنم. امروز دوباره از رمال خواسته کاری کنه عشقش به دل احسان بیفته و زنش رو طلاق بده .

تو این دو ماهی که گذشت من سعی کردم رفتار خوبی داشته باشم . تا اونجا که می تونم خواسته هاش رو برآورده کنم.

بهش محبت کنم و باهاش همکاری کنم .

چند بار هم نسبت به رفتارش با من بهش اعتراض های خفیفی کردم. واقعا بعضی وقت ها بهم بر می خوره که من چطوری  باهاش برخورد میکنم اون چطوری رفتاری کنه. انگار داره به زود باهام زندگی می‌کنه انگار خطا از من سر زده . 

من فقط دارم تحمل می کنم و فرصت میدم تا زندگیمون دوباره خوب شه یا اگه نمیخواد خوب شه حداقل تنش نباشه تا پسرمون در آرامش بزرگ شه اما اون داره سواستفاده می‌کنه. خیلی رفتار بدی با من داره.

الان تقریبا یک ماه هست که درگیر بیماری مادرشیم حالش بده تر شده ۱۰ روزه بیمارستان بستری شده . بیمارستان از خونمون خیلی دوره هر رفت و برگشت ۹۰ دقیقه طول می کشه. بعضی وقت ها دوبار در روز میرم بیمارستان خودش و خواهرش و بعضی وقت ها خاله هاش شیفتگی وایمیسن بیمارستان و عمدتا من میبرم و میارمشون. 

از صبح تا عصر که سر کارم  عصر تا آخر شب هم یا تو مسیر رفت و برگشت بیمارستانیم یا پسرم رو میبرم کلاس هاش یا نگه داری میکنم.

این ها کاری هست که ازم بر میاد اما خیلی خسته میشم. و خستگی بیشتر به تنم می مونه که یه تشکر ازم نمیکنه. خندیدن هاش و صحبت هاش هم با دوستانش هست پشت تلفن .

واقعا فکر می‌کنه می تونه به همه جا برسه و من مانعش هستم. فک. می‌کنه من جلوی تمام پیشرفت هاش رو گرفتم و مقصر تموم شکست هاش هستم.

البته که منم می دونم دیوار من کوتاه هست متاسفانه.

می دونم که اگه نمیخواد به زندگی برگرده چون دلش پیش احسان هست هنوز و احمقانه باور داره احسان میاد و زنش رو طلاق میده و با یکی که به همسرش خیانت کرده ازدواج می‌کنه اونم زنی که ۹ سال ازش بزرگترها و یه بچه هم داره.

با این فکر ها زندگیمون رو به گند کشیده. و چون فکر می‌کنه خیلی می فهمه و آدم متفاوتی هست متاسفانه نصحیت به گوشش نمیره و مشاوره به جواب نمیده.

داستان عجیبی شده زندگی من.

چند روز قبل بهش گفتم من سعی کردم زندگی رو درست کنم. رفتار و گفتارم رو اصلاح کردم. اما اگه فکر می کنی این زندگی به دردت نمیخوره هر وقت دوست داشتی ازش برو بیرون. این زندگی نه زندان هست واسه تو نه اجبار. منم تمام کارایی که کردم بخاطر پسرمون بود. هیچی نگفت در جواب.

واقعیت هم اینه که خیلی از رفتار های من تظاهر هست. من واقعا دیگه دوستش ندارم . هر مردی این رفتار ها رو میدید احساسش  ازبین می رفت ولی اون مادر بچه ام هست. و بخاطر آرامش پسرم باید در ظاهر هم که شده روی خوش نشون بدم بهش.

عشق پنهانی

هنوز هم به احسان فکر می کنه و هنوز هم حاضره هر کاری کنه که به احسان برسه حتی جادو و طلسم و ....

وقتی چنین دیدگاهی هست زندگی ما درست نخواهد شد.

اون فقط به من به عنوان یه تامین کننده مالی نگاه می کنه.

یک بار باهاش حرف زدم و گفتم اگه بخوایم زندگیمون درست بشه باید گذشته رو فراموش کنیم هم اتفاقاتش رو هم احساساتی که برامون وجود داشته. من مینا رو تو احسان رو.

سعی کنیم به هم محبت کنیم به هم اهمیت بدیم.

بخاطر خودمون بخاطر پسرمون. حرفام رو قبول کرد. در ظاهر یکم خوب شد منم سعی کردم درکش کنم. گفت من نیاز دارم یه پول به عنوان خاطر جمعی همیشه داشته باشم. منم ۱۰ میلیون بهش دادم. اما می دونم برای کار دیگه ای می خواسته. فقط امیدوارم برای تولد احسان نخواد چون اصلا قابل تحمل نیست. می دونم تولدش نزدیکه

اما اون همچنان به احسان فکر می کنه شدیدا هم فکر می کنه. نمی دونم ارتباط داره یا نه چون از طرف احسان  هیچ چیزی وجود ندارد.

احساس خیلی بدی دارم. موندن تو این زندگی زجر آور هست برام. تا این عشق از دلش بیرون نره اصلا نمیشه به بهبود زندگی فکر کرد.

از طرفی پسرمون الان خیلی شرایطش خوب شده. جو خونه آروم هست . واقعا شرایط سختی هست برام. حس می کنم با یه انگل زندگی می کنم که به شدت بیمار هست. یه روز صبح بهم پیام داده عزیزم خسته نباشی من از فردا برات صبحونه درست می کنم. منم کلی تشکر کردم و محبت کردم بهش. البته اون صبح نرسیده هنوز اما بعد یواشکی از احساساتش به احسان برای بقیه می نویسه . هر کاری می کنم که به زندگی برگرده نمیشه. چون نمیخواد از این عشق دست بر داره

یک ماه گذشته

الان یک ماه از آخرین ارسال گذشته.

تو این یک ماه رابطه عاطفی اصلا تغییر نکرده . فکر نمی کنم کلا دیگه بهبودی داشته باشه . کاملا سرد هست.

رابطه خودمون معمولی هست و بدون تنش داریم زندگی می کنیم شاید یکی دو بار بحث های کاملا آروم و مودبانه داشتیم.

پسرمون هم کاردرمانی و گفتار درمانی رو ادامه میده.

بعضی وقت ها رفتار های مثبت ازش میبینیم و بعضی وقت ها رفتار های که خوشایند نیست. به هر حال باید کار و گفتار رو ادامه بدیم.

اما یه موضوع هست که اینجا کمتر مطرح شده. دوست دارم مخاطبین وبلاگ لطف کنند و نظراتشون رو اعلام کنن.

اینکه من از نظر اقتصادی تحت فشار زیادی قرار میگیرم.  یعنی در واقع همسرم هیچ درگیر از شرایط و درآمد من نداره. 

میخوام بدونم این اتفاقا ها طبیعی هست یا غیر طبیعی.

من حدود ۱۰ الی ۱۲ میلیون درآمد ماهیانه دارم. از این پول هزینه گفتار درمانی و سایر هزینه های جانبی پسرمون حدود ۴ میلیون میشه.

همسرم بدون توجه به درآمد و وضعیت اقتصادی ماهیانه بین ۴ تا ۵ میلیون لباس و وسایل آرایشی و مشاوره و ... داره. این مبلغ برای زندگی ما سنگین هست. مثلا همین ماه ۵ دست لباس گرم متفاوت برای خودش خریده. کلا از اینستا خیلی خرید می کنه.

نظر من این هست آدم به اندازه نیازش و شرایط مالی باید خرید کنه اما اون نظرش فرق داره و هزینه های زیادی می کنه. اینجوری ما نه پس انداز داریم نه به سایر مسائل زندگی می تونیم برسیم.

اینکه هر جا یه تیپ بزنی به نظر من یکم خارج از چارچوب زندگی ماست. 

یا مثلاً این ماه ۱.۲ میلیون وسایل آرایشی و بهداشتی خریده که تقریبا هر ماه یه خرید اینجوری داره و دوره ای عوض میشه خریدش.

به نظرتون اینها طبیعی هست؟

با توجه به توان بدنی من و بیماری ام اس که دارم واقعا بیشتر از کردن برام سخت هست و البته که پیدا کردن کار دوم هم سخت هست کلا.

ما باید درسته هزینه کنیم و از الان یه فکر آینده پسرمون باشیم.

جمعه بهم گفت پول تو کارتم کم هست و احساس امنیت ندارم.

منم ۵۰۰ ریختم تو کارتش گفتم واسه احساس امنیت داشته باش. البته هر وقت هزینه ای داره بهم میگه معمولا ولی این ماه خیلی خرید کرده بود و خودشمی گفت دیگه خریدی نداره. امروز یکشنبه است و بازم پولی تو کارتش نیست. رفته از اینستا دوباره پوشاک خریده.

سر همین قضیه یکم بحث کردیم  دیگه از توان و حوصله من خارج هست این رفتار هاش.


بهبود شرایط

اول تشکر می کنم از همه مخاطبانی که نظر میدن. نظرات رو به دقت می خونم و بهشون اهمیت میدم البته ممکنه جواب ندم چون سوال و جواب که نیست.

این چند روز یعنی وقتی از ماموریت برگشتم و از قرنطینه خارج شدم میشه دقیقا سه روز، سعی کردم رفتار متفاوتی داشته باشم.

با احترام  برخورد کردم. محبت کردم و خیلی با لبخند و خوشرو باهاش صحبت کردم.  جو خونه خوب بوده. اونم رفتار خوبی با من داشته.

البته واقعا راحت نبود برام بخوام شروع کنم به محبت کردن ممکنه مشکل از من باشه اما واقعیت اینه که راحت نبود بخوام به کسی محبت کنم که رفتار های بدی نسبت بهم داشته

گاهی نگران میشدم نکنه از این رفتار برداشت اشتباه کنه. اما  من هدفم این بود حالا که قرار هست با هم زندگی کنیم تو جهنم زندگی نکنیم. اینجوری نه تنها برای خوئمون بلکه بسیار بیشتر برای پسرمون هم بهتره. چند تا برنامه داشت که دوست داره انجام بده به همش اکی دادم.  سعی کردم درکش کنم. فعلا شرایط خوبه. امروز کاردرمان و گفتار درمان از پسرمون خیلی راضی بودن .

درسته فقط سه روز هست که جو بسیار خوب شده اما میشه این رو ادامه دار کرد.

فقط یه نگرانی همیشه میاد به ذهنم. یعنی در واقع حرف های تلخی که بار ها و بار ها زده مرور میشه و آزارم میده. خیلی دوست دارم استقلال مالی پیدا کنه ببینم تا الان تظاهر می کرد یا نه! آخه یه بار من بهش گفتم جدا شیم. مصمم هم بودم و بود. حتی قرار شد خونه ای که داریم دست اون و پسرم باشه که توش زندگی کنن و هزینه های پسرم رو بدم . اونم موافق بود ولی بعدش گفت نه من میخوام زندگی کنم ولی مشخص بود داره تظاهر می کنه.  علت اصلیش نداشتن منبع درامد مستقل بود.

برای همین نمی تونم بپذیرم که واقعا میخواد زندگی کنه و به اجبار نمونده.

یه بار به مامانش گفتم شما به زندگی ما خیانت کردید. اگه شما به  دخترتون می گفتید که می پذیرینش و ارثیه ای که داره رو بهش میدین اون از نظر مالی تامین بود و اون موقع اجباری برای بودن با من نداشت و اگه می موند انتخابش بود نه اجبار.

این افکار رو سعی کردم تو ذهنم بایگانی کنم و خوش برخورد باقی بمونم.

میشه با هم زندگی کردو به هم محبت داشت همدیگه رو درک کرد و به هم احترام گذاشت بدون اینکه عشقی در کار باشه. به شرطی که تعهد به زندگی رو داشته باشیم.

قبلا می گفت من دوست دارم یه دوست پسر داشته باشم!!! من واقعا نمی فهمیدمش. یه زن به شوهرش بگه دوست پسر میخوام. گفتم میخوای چکار؟   می گفت یه سری حرف هست که نمیشه به دخترا گفت باید به پسر بگی!!!  این رو هم نمی فهمیدم.



ماموریت

من جمعه هفته گذشته مجبور شدم یه ماموریت فوری برم کرمان

قلقلک شدم  و یه عکس از خیابون استوری کردم.

مینا پیام داد کرمانی؟

گفتم آره.

گفت کجایی گفتم کجا هستم.

می دونستم مینا هم کرمان هست. کلا دوست نداشتم برم این مأموریت رو. ولی مجبور بودم.  خلاصه کلی با مینا چت کردم. از اینکه چی شد که من اون رو رها کردم و اون چکار می کنه و ...

گفت از یکی خوشش اومده و باهاش در ارتباط هست. من خوشحال شدم اون بعد از ۱۲ سال بالاخره تونست به یکی علاقه مند بشه.

واقعا دختر دوست داشتنی و زیبایی هست. یکم از گذشته گفتیم. اون از خواستگار هاش می گفت که بخاطر عدم اعتماد به پسرا رد می کرد. بهش گفتم به این یکی اعتماد کن. یکم راهنماییش کردم.

دیدارمون مشکلی رو حل نمی‌کرد برای همین نه من نه اون پیشنهادی برای ملاقات بعد از ۱۲ سال ندادیم. به هر حال منم متاهل هستم و متعهد به تاهلم. اما مینا عشق اول من بود فراموش شدنی نیست هرچند یه زمان خیلی کمرنگ شده بود. بعضی وقت ها میگم ازدواجمون خیلی احساسی بود و بیشتر احساس از طرف همسرم بود ولی عشقی در کار نبود. شاید مینا تنها کسی بوده که عشق رو باهاش تجربه کردم .

بگذریم.

از کرمان برگشتم و سرما خوردم. از یکشنبه تا چهار شنبه قرنطینه بودم و تمام علائم سرماخوردگی رو پیدا کردم. تست کرونا دادم و امروز جوابش منفی شد. پسرم رو ۷ روزه ندیدم چند بار تصویر فقط.

الانم خونه تنهام . جالبه همسرم خیلی رغبتی به برگشتن نداره. میگه یا فردا یا پس فردا میام اونم تحت فشار مامانش هست وگرنه همونم نمیومد. وقتی این رفتار رو می بینم کلا ناامید میشم. وقتی من تصویری زنگ میزنم دو دقیقه ای میخواد خداحافظی کنه. میگم  صبر کن میخوام ببینمتون هر دو تاتون رو.

خب باید متوجه این چراغ سبز ها باشه.

من حس می کنم مشاوره ای که داره برای شخصیت خودش انجام میده برای زندگی ما خوب نباشه. 

رفتار بدی باهاش نداشتم اما اون برخوردش خوب نیست .سرد هست.

امروزمون

امروز صبح تو رختخواب دوتامون بیدار بودیم  تقریبا.

یهو. بهم گفت بغلم کن.

یکم مکث کردم. رفتم بغلش زدم نوازشش کردم.

گردنش رو هم بوسیدم.

انگار برام سخت بود. خیلی سخت بود. به نواز کردنش ادامه دادم.

بهش لبخند زدم. اونم برخورد بدی نداشت اما گفت میخوای؟ بخاطر همین می بوسیم؟

بهش گفتم چرا کنایه میزنی من گفتم میخوام؟ حس کردم نیاز داری بفلت کنم سعی کردم با بغل کردن حمایتت کنم اما تو اینجوری میگی.

نمی دونم انگار یه چیزی نمی‌ذاره به سمت من بیاد. انگار اونم نمیخواد برگرده و میخواد همین جوری پیش بریم.

منم با این وضعیت سخته بپذیرمش. یاد رفتار هایی که باهام کرده میفتم به هم میریزم.

بعضی وقت ها فکر می کنم این ماجراهایی که برای من رخ داد تاوان اون اشتباهی هست که ۱۱ سال پیش انجام دادم. و این شرایطی که برای همسرم وجود داره هم تاوان ورود غیر اخلاقی به حریم من بود. اون می دونست من در رابطه با یکی دیگه هستم و حتی داریم میریم خواستگاری نباید میومد جلو. ولی من مقصر اصلی هستم که اون زمان احساساتی شدم و بچگی کردم. 

پسرمون اما خوشحاله و جو خونه آروم شده باز.

امروز بردیمش گردش. بهم گفت اولین بار با فری اومدیم اینجا؟ فری زن داداشش هست که البته الان ۹ ساله جدا شده از داداشش.

منم به خنده گفتم آره اما ای کاش قلم پام می شکست نمیومدم.

اون دقیقا میگه ای کاش ازدواج نمی کردیم ای کاش احساسی تصمیم نمی گرفتم ای کاش بیشتر راجع به ام اس تحقیق می کردم.

منم گفتم  تو اون موقع هم تحقیق کردی. رفتی پیش پزشک من و درباره وضعیتم پرسیدی. خودت گفتی چون دانشجوی علوم پزشکی هستی اطلاعات خوبی داری. من بودم که با ام اس بیگانه بودم.

ضمن اینکه بعد ۱۱ سال من مشکل حادی ندارم. هیچ کس نمی دونه من ام اس دارم. فقط زود خسته میشم همین. اونم بخاطر دو حمله ای هست که بخاطر استرس هایی که تو وارد کردی بهم تحمیل شد. 

بهانه نیار ام اس نقشش کمرنگ بوده تو زندگی ما.

اگه تو پشیمونی من بیشتر پشیمونم چون با انتخاب تو یکی بهتر از تو رو از دست دادم. تو هم زیر قول و قرارت زدی زیر تعهد اخلاقی و شرعی به من زدی.

بخاطر پسرمون پیش منی وگرنه آزاد و رها بودی.

خیلی جالبه الان یواشکی با فری رابطه بر قرار کرده. ازش مشورت میگیره و اون رو یه زن موفق می دونه. خانواده اش هم هیچی نمی دونن. اونا فری رو مقصر اصلی بدبختی پسرشون می‌دونن.

حتی خود همسرم هم تا چند سال پیش فری رو عامل اصلی بیماری و فوت پدرش می دونست. حالا فری خوب شده