واقعا موندم چکار کنم.
دوستان عزیزی که در نظرات کامنت میذارن که لج بازی نکنیم بچه بازی نکنیم. کوتاه بیایم. بخاطر بچه و ... شما درست میگید اما چکار کنیم؟
از طرفی بعد از خیانت اول و بخشیدمش من اخلاقم عوض شد و تندخو و پرخاشگر شدم البته نه زیاد ولی شدم.
بعد از عشق و عاشقی دومش که بسیار شدید بود بارها شنیدم که می گفت دوست ندارم علاقه بهت ندارم ازت متنفرم. اخیرا هم گفت هیچ چیزی برای جلب کردن من نداری. منم تصمیمی برای بخشیدنش ندارم اما روی این قضیه هم خیلی دیگه فکر نمی کنم. بطور کامل از قلبم رفته بیرون هیچ احساسی بهش ندارم. یعنی دو نفر هستیم که احساسی به هم نداریم.
ازطرف دیگه یه بچه داریم که اختلالات ذهنی داره و علائم آتیسم رو هم داره. مربی کاردرمانیش گفته باید جو خونه بسیار آرام باشه. اما جو خونه ممکنه آرام باشه ولی کاملا سرد هست. بهخاطر پسرمون مجبوریم فعلا با هم زندگی کنیم. حس می کنم پسرمون خیلی چیز ها رو می فهمه.
از یه بعد بازم بیماری خودم هست که تحت تاثیر این رابطه قرار گرفته و رشد کرده. اون که انگار اصلا براش مهم نیست. زوم کرده رو نکاتی که بیشتر پیراهن عثمان هست تا دلیل بی عاطفه شدن. تو این دو ماهی که زندگی می کنیم من یکبار بسیار از رفتارش ناراحت شدم و بطور غیر مستقیم بهش گفتم گوساله. همین یه بار . سعی کردم جدا از اینکه احساسات باشه یا نباشه احترام باشه ولی. شاید صد درصد موفق نبودم اما تلاشم رو کردم.
اونم تو خونه کم کم داره برنامه های که تو ذهنش هست رو پیاده می کنه. حتی اونایی که عدم انجامش شرط برگشتنش بود.
یه جورایی مثل همیشهخودخواهانه میخواد تمام خواسته هایش انجام شده و از شرایطمون یکم هم سو استفاده می کنه.
این رفتار من رو عصبی می کنه و آرامشم رو به هم میزنه.
گاهی فکر می کنم حتی جدا شیم بهتر از موندن تو این زندگی برزخی هست اما بازم پسرم میاد تو ذهنم که ممکنه لطمه های زیادی که من تصورش رو ندارم از جدایی ببینه.
حالا موندم چکار کنم یا در واقع چکار کنیم
حس می کنم آرامشی که کم کم داشتم به دست میاوردم کم کم داره از بین میره بازم عصبی و پرخاشگر شدم. صبرم کم شده.
آینده مبهم هست برام هم خودم هم پسرم هم زندگیم.
امروز پسرمون رو تنهایی بردم کاردرمانی
مامانش دیشب خونه نبود. رفته بودن خونه مامانش . چون صبح می خواستن برن مثلا کار خواهرش رو انجام بدن. ماشین مامان رو برداشته وقته تو پارک ممنوع پارک کرده. دو تایی پیاده شدن رفتن بانک. برگشتن دیدن جرثقیل ماشین رو برده پارکینگ.
منم سرکار بودم سرم شلوغ بود. بهم زنگ زده گفتم برو پلیس +۱۰ کارای ترخیص رو انجام بده با مامانت باید بری صاحب ماشین باید باشه.
بعد از اینکه تعطیل شدم هم نرفتم اونجا اعصاب بحث و کل کل نداشتم.
عصر رفتم دنبال پسرم ببرم کاردرمانی که مامانش گفت حوصله ندارم نمیام. تنهایی رفتیم.
کاردرمان بعد از کار گفت که امروز پسر خیلی مضطرب بود تو خونه بحث شده؟ گفتم من اصلا دیشب تا الان پیششون نبودم اما ماجرا رو تعریف کردم و گفتم احتمالا بحث و جدل بوده. آخه خواهر احمق و غیر منطقی داره.
خیلی نگران شدم. گفت جو خونه باید حسابی آروم باشه . چند جلسه است کاردرمانی خوب پیش نمیره لجبازی می کنه بهانه میگیره. تو جمع میومد بازم نمیاد.عقب رفت داشتیم.
فقط سکوت کردم.
از طرفی رفتار های مامانش کلافه ام کرده از طرفی حرف های کادر درمان به آرامش وادارم می کنه.
چند روزه بحثی نداریم. اختلافی نیست. البته بجز کنایه چند روز قبل.
البته تفاهم و محبتی هم نیست.
بهش یکم از چت هام با مینا گفتم.
گفتم که مینا چقدر فهمیده و خانم هست. وقتی که من و تو اختلاف زیادی داشتیم و تو خونه مامانت بودی و مصمم به جدایی بودیم یه بار با مینا چت کردم. اون گفت دیگه باهام چت نمی کنه چون خیانت به زندگی من محسوب میشه . هر چی از مینا بیشتر تعریف می کردم بیشتر درصدد تخریب مینا بر میومد.
حتی گفتم زیبا بود گفت من که جذابم . گفتم مینا خوشکل تر بود. تحصیلاتشم که عالیه . استعداد و توانایی خودش رو نشون داد.
نمی خواستم مقایسه کنم. خواستم بهش بفهمونم مقایسه آدم ها چقدر زجر آور هست. وقتی که من رو با پدرش یا احسان مقایسه می کرد منی که شرایطم خاص بود 11 سال بیماری سخت داشتم و دارم.
نمی دونم گاهی حس می کنم واقعا دارم وقت تلف می کنم.
رابطه مون که اصلا بهتر نشده.
هیچ نشانه های از بهتر شدن هم نیست
احساس و عاطفه ای در کار نیست.
لجبازی ها ادامه داره.
بازم میخواد کنکور بده بازم میخواد با دوران طلایی پسرمون بازی کنه.
دنیای خودش رو بزرگ میبینن دنیای من رو کوچیک
به من میگه اگه دنیای تو بزرگ بود اینقدر زود بچه دار نمیشدی !!!! ۳۰ سالگی زوده؟
کلا عادت کرده تمام ضعف هاش رو گردن من بندازه.
شاید مهلتی که بهش دادم رو جدی نگرفته. شایدم من اونقدر که باید جدی نبودم.
چند شب پیش بخاطر کنایه هایی که بهم زد سیلی خورد. البته اون موقع هم گفتم علت سیلی صرفا کنایه نبود بلکه خشم جمع شده من هم بود.
امروز هم دو سه بار بهم با کنایه حرف زد.
البته که بهم گفتم با کنایه صحبت نکن. توجیه کرد.
چند لحظه بعد بازم با کنایه حرف زد. بازم گفتم با کنایه صحبت نکن. باز دلیل آورد. گفتم یعنی اگه منم با دلیل کنایه بزنم خوبه؟ هیچی نگفت.
اینبار که چند بار با کنایه حرف زد خشم نداشتم. فقط بهش یادآوری کردم که کنایه زدی.
نمیدونم چرا واقعا دوست ندارم زندگی مثل سابق باشه. همین که تنش نباشه برام کافیه.
فکر می کنم این زندگی پایدار نخواهد بود. پسرمون بزرگ شه زندگی تموم میشه.
امروز بعد از چند روز شایدم ماه تو پیام بهم گفت دوست دارم. ولی اصلا تاثیری روم نداشت. باورم نمیشه برام مهم نیست. نمی دونم چرا.
ولی واقعا اهمیت نداره واسم. حس می کنم میخواد بازم گولم بزنه. حس می کنم این دوست دارم از ته دل نیست.
منم اصلا نمی تونم بهش بگم دوست دارم. خیلی بهش گفتم اما اون دوست دارم های از ته دلش رو به یکی دیگه می گفت.
خلاصه اینکه شرایط کم تنش هست. بحث کم پیش میاد. اختلاف هم چنان هست. پسرمون خدا رو شکر در شرایط خوبی هست. 4.5 سالش شده هنوز خیلی مفاهیم رو متوجه نمیشه. کاردرمانی و گفتار درمانی منظم میریم. امیدوارم شرایطش بهتر و بهتر بشه.
ذهنم به سمت مینا هم میره. نه اینکه تو خیالات برم و خودم رو با اون تصور کنم. یا امیدی برای رسیدن بهش داشته باشم. ولی هر روز عکسش رو میبینم. بهم آرامش میده. امیدوارم خوشبخت باشه. مینا دختر خیلی خوبی بود. هنوز خیلی بهش احساس دارم. حتی می دونم احتمالا اونم داره. اما منطق و عقل چیز دیگه ای میگه. نمی خوام دوباره درگیرش کنم. بهش قبلا گفتم ازدواج کن. اعتماد کن به اونی که فکر می کنی صادق هست.
این چند روز یکی دو بار بحث کردیم.
داشتم صحبت می کردم که اونم با نیش و کنایه درباره عزیزانم صحبت کرد و ادامه داد. منم یه سیلی بهش زدم. دومین یا سومین باری بود که طی 10 سال سیلی از من می خورد. اهل کتک زدن نیستم اصلا بهش اعتقادی ندارم. به نظرم تخلیه خشمی بود که روی هم انباشه شده بود. البته محکم نزدم اما برای اون خیلی سنگین بود.
بار اول وقتی اولین خیانت رو کرد سیلی خورد. 6 سال پیش. اینبار در شرایط عادی قطعا سیلی نمیزدم. اما خیلی تو دلم جمع شده بود. روی سیلی خیلی حساس هست.
منم بهش گفتم سیلی من فقط درد فیزیکی داشت اما زبان تو دردش روحی هست و به جسم منم اسیب میزنه.
گفت یکبار فقط یکبار دیگه بزنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. منم گفتم با نیش و کنایه و متلک صحبت نکن سیلی نمی خوری. اگه برای تو سیلی نخوردن مهم هست برای منم طرز صحبت کردن مهمه من اگه دست بزن داشتم تو این 10 سال دیده بودی اما دیگه خشمم رو به سم تبدیل نمیکنم بریزم تو بدن خودم.
بهش بعدش گفتم تو از چشم من افتادی. تا الان هم از فرصتی که برای جبران کردن ازم خواستی استفاده نکردی و روز به روز بیشتر از چشمم میفتی. من چیزی ازت نمیبینم.
امشب با ماشین با پسرمون یکم تو خیابونا گشتیم. تو ماشین آهنگ های مورد علاقه اون پخش میشد. عمدتا آهنگ های عاشقانه بود که باهاشون هم صدایی می کرد. خیلی واضح بود برای من که به عشق احسان داره گوش میده. متن آهنگ هاش و لحن خوندن اون بسیار واضح بود. مثلا یکی از دلتنگی و ندیدن عشقش می گفت. یکی می گفت تا زنده ام عاشقتم. یکی می گفت هنوزم امید دارم بهت برسم. البته برای من اهمیتی نداشت. یه زمان چقدر حرص می خوردم این کارا رو می کنه. اما امشب اصلا هیچ اهمیتی نداشت نه خودش نه رفتارش. شاید منم داشتم تو ذهنم مینا رو مرور می کردم. آدم به دلش نمی تونه دروغ بگه. تا وقتی اون به احسان فکر کنه نمی تونه به زندگی برگرده. مشاوره ای هم که میره احتمالا بی فایده باشه. ممکنه یه روز واقعا مصمم شه برگرده ولی احتمالا اون روز خیلی دیر شده.
منم برای برگشتن به رابطه احساسی باهاش هیچ انگیزه ای ندارم. اصلا نمی تونم به دروغ بگم دوست دارم چون ندارم. حتی رابطه جنسی که هر از گاهی داریم هم لذت بخش نیست گاهی هم فقط می خوام اذیتش کنم راستش.
من به مشاور گفتم که از کیفیت زندگیم راضی نیستم.
با این وجود که گفت می خوام برگردم و جبران کنم هیچ چیزی تغییر محسوسی نداشته. رابطه کاملا سرد هست و هیچ جمله عاطفی رد و بدل نمیشه. گفتم که من اینقدر ضربه خوردم که به هیچ عنوان نمی تونم شروع کننده تغییر باشم. وقتی میبینمش در بهترین حالت احساسی ندارم وگرنه پر از خشم و نفرت هستم.
اونم به نظر نمی خواد رابطه رو بهبود بده و با همین شرایط دوست داره پیش ببره.
حتی در مورد مسائل جنسی پرسیدم. گفتم رابطه جنسی ما از نظر کمیت اکی هست اما از نظر کیفیت بسیار ضعیفه. انگار من فقط میخوام تخلیه شم همین. در سکوت کامل انجام میشه. هیچ رضایتی بعدش وجود ندارد. چیزی که قبلا کاملا حس میشد .
حتی دیشب وسط رابطه برای اولین بار حرف زد اما چی گفت. گفت می دونی چرا چشام رو می بندم؟ گفتم چرا؟ گفت چون وقتی میبینمت یاد تحقیر و توهین میفتم
رابطه ما سرد تر از همیشه هست.
تنش داره هنوز اما کم. صحبتی نداریم که تنشی باشه.
نفهمیدم مشاوره هاش رو ادامه میده یا نه.
کلا نسبت به هم بی تفاوت هستیم.
گاهی وقت ها باهام حرف میزنم اصلا نمیشنوم چی میگه.
یکم وضعیت پاهام هم بهتر شده .
سعی کردم استرس رو از خودم دور کنم .
کتاب نیمه تاریک وجود رو یکبار خوندم دارم دوباره می خونمش.
اینجوری ادامه دادن چیزی رو درست نمی کنه قطعا اما واقعا با اون گذشته و این رفتار ها هیچ رغبتی ندارم واسه اقدام به بهبود رابطه