اتفاق جدید

امروز حدود ساعت ۱۲.۳۰ گوشیم زنگ خورد . نگاه کردم شماره خونه بود. سرکار بودم. گفتم الو. خواهر خانم سلام کرد. تعجب کردم خونه ما بود. گفت همسرم سریع بهش زنگ زده بهش واسش اسنپ گرفته که بیاد خونه ما پیش پسرمون. خودشم سریع رفته بیرون.

هنوزم نیومده.

من تعجب کردم چون معمولا کار داشته باشه و بخواد بره بیرون به من میگه.

بهش زنگ زدم گفتم کجایی ؟ گفت دوستم بچه اش رو برده بود بیمارستان منم رفتم دنبالش یکم دلداریش بدم با هم برگردیم خونه شون.

گفتم یعنی شرایط بچه اینقدر حاد بوده؟ گفت آره اسهال و استفراغ داشته.

بعد گفتم این دوستت باید به تو زنگ بزنه یا همسرش؟ و تو باید بچه ات رو ول کنی بری بیمارستان یا همسرش باید کارش رو ول کنه بره بیمارستان؟

گفت گیر نده دارم میام خونه.

باور نکردم. از طرفی وقتی ماشین ما دم در خونه است لزومی نداره پاسخ با اسنپ بره خونه مامانش و با ماشین مامانش بره بیمارستان. مگه اینکه نخواد با ماشین خودمون به هر دلیلی بره اونجا.

دوم اینکه آدرس بیمارستانی که داد خیلی دور و پر ترافیک هست به این زودی نمیشه. رفت و برگشت.

سوم اینکه این دوستی که میگه ظاهراً این همه باهاش صمیمی هست رو چرا اصلا من نمیشناسم چرا اسمش تو خونه نیومده؟ دوستای صمیمیش رو من میشناسم.

خلاصه اومدم خونه. عصر رفتم دنبال پسرمون از مهد کودک . بعدم بردمش گفتار درمانی و کاردرمانی . ساعت ۸ برگشتم خونه.

رفتم پیش همسرم. بهش گفتم بهت شک دارم داستان ساختی واسم.

گفت مهم نیست. گفتم چرا مهم هست. کجا رفته بودی. 

گفت گفتم که بیمارستان.

گفتم ثابت کن. موبایلت رو بیار که به دوستت زنگ زدی یا پیام دادی یا اون پیام داده زنگ زده.

آورد.

دو تا تماس از گوشی همسرم به دوستش بود منتهی جواب نداده بود و ساعت تماس بعد از زمانی بود که من بهش زنگ زده بودم.

گفت به خونه زنگ زده.

تلفن خونه رو آوردم کسی زنگ نزده بود.

عصبانی شدم.

گفتم یا میگی کجا بودی یا همین الان خودم مشخصش میکنم.

گفت آروم باش شروع کرد فکر کردن.

گفتم راستش رو بگو اگه دروغ بگی باید تا تهش  رو بهم ثابت کنی پی راست بگو.

رفتی احسان رو ببینی؟ قسم خورد نه

دوست جدید پیدا کردی؟ قسم خورد نه

گفتم راستش رو همین الان بگو. 

گفت رفتم فلان خیابون سیمکارت خریدم. رفت سیمکارت رو آورد . ایرانسل بود.

میدونم واسه چی خریده بود. احتمالا میخواست با شماره ناشناس به احسان زنگ بزنه. میدونم هنوزم از ذهنش بیرون نرفته .

گفتم متاسفم برات. کاش زودتر از زندگی من می رفتی بیرون و بعد هر غلطی دوست داشتی می کردی.

اگه هم صبر میکنم بخاطر پسرمون هست که میزنی تنهایی بدبختش می‌کنی. 

بهش گفتم فکر می‌کنی کسی که می‌دونه به شوهرش خیانت کردی میاد تو رو میگیره اونم با یه بچه آتیسم ؟

چرا تو رویا هستی اون نهایتا از تو انتظار خوابیدن باهاش رو داره نه ازدواج. بخاطر اینکه مادر بچه ام هستی بهت میگم این رویاها آخرش نابودی هست. شروع کرد گریه کردن چرا من این کارا رو میکنم چرا زندگی من این شد . من لیاقت تورو ندارم منو و کن برو و ....

گفتم ولت که میکنم اما تا قبل از جدایی دیگه چنین رفتاری ازت نبیم وگرنه بی آبروت میکنم. گریه هم نمیخواد بکنی رفتارت خیلی من رو به هم نریخت دیگه اون جایگاه قبلی رو نداری که بخوام حرص بخورم و اذیت شم.

ویرایش بعد از ۲ ساعت :

با وجود اینکه فکر می کردم خیلی عصبی نشدم اما الان پاهام بی حس شده. امیدوارم حمله ام اس نباشه .



نظرات 9 + ارسال نظر
درخت بلوط سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 01:08 ب.ظ

سلام
تقریبا بیشتر مطالب وبلاگتون رو خوندم از دیشب
متاسفم که شرایط سختی رو میگذرونید
امیدوارم هر چه زودتر حال خوبی رو تجربه کنید
خیلی خوبه که مینویسید چون نوشتن آدم رو رها میکنه لااقل برای مدت کوتاهی

درود بر شما. نوشتن واقعا خوبه.

یه بنده خدا سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 02:18 ب.ظ

سلام
برای ام اس شاید پزشک سنتی معتبر بتونه با اصلاح تغدیه و ..در کنار سایر پزشکا کمک کنه به بهتر شدن علایم بیماری.
توکل بر خدا

ام اس ۱۳ ساله شده . البته فعلا سر پا هستم اما اذیت میشم بعضی وقت ها. طب سنتی یه طب مکمل هست نه یه طب درمانی

نگین چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 12:19 ق.ظ

همه وبلاگ رو خوندم. از صب که اتفاقی پیداتون کردم.
شما صبورید..
فوق العاده صبورید...
بی نهایت صبورید و بی نهایت به ارزش های زندگی پایبند...

اگر نبودید توی این چند سال یه بار خطا میکردید.

فقط نمیدونم چرا خدا اینجوری سرنوشتتون رو نوشته‌‌‌... بچه اتیسم و زندگی زناشویی متلاشی.


خواهر من ۱۶ سالشه و اتیسمه.
متاسفانه از ۱۲ سالگی دیگه بریدیم و توان نگهداریشو نداشتیم. اتیسم شدید داره. مادر پدرم توان بدنیشون صفر شده بود. اعصاب همه داغون بود از گریه های شدید خواهرم...
احتمالا پسر شما اتیسم متوسط یا خفیفه.

اینارو گفتم که بدونید با اتیسم زندگی کردم..
با جنگ اعصاب های پدر مادرم زندگی کردم و میفهمم یه زندگی از پایه داغون ارامش رو از همه میگیره...
خصوصا شما که بی نهایت صبورید.

هیچ وقت یادتون نره پشرتون پشتوانه سالم و قوی میخواد و شما با وجود ام اس نباید انقدر تحت فشار عصبی باشید...
شما هم حق زندگی دارید...
باورم نمیشه اون همه شور و شوق به اینجا رسیده...
بازم میگم، باورم نمیشه ، باورم نمیشه که نگه داشتن یه زندگی انقدر سخت باشه...

ممنون از کامنت شما. در کل آدم صبوری نیستم اما در این زمینه ناچار به صبوری هستم . شرایط پسرمون خیلی خاص هست و به نظر آتیسم خفیف میاد. اما در درک مفاهیم خیلی خیلی ضعیف هست.
امیدوارم شرایط خواهر شما هم بهتر بشه

خانوم ف چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 05:02 ب.ظ http://Khanomef.blogsky.com

خدایی چرا بهش گیر میدی نمیفهمم
وقتی برات تموم شدست دیگه به تو چه کجا میره و چیکار میکنه بزار هر غلطی خواست بکنه دیگه برادر

هنوز همسر من هست. نمیشه هر کاری دوست داره بکنه. وقتی تعهد داره باید متعهدانه رفتار کنه . وقتی جدا شد هر کاری دوست داشت بکنه. همه جای دنیا همین هست کسی که تعهد داره باید درست رفتار کنه

نرگس چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 11:06 ب.ظ

هنوز بهش علاقه دارید و براتون تموم نشده درسته؟

علاقه نه . قبلا تو پست هام در این مورد نوشتم. احساسی بهش ندارم اما برای آرامش پسرمون در این شرایط حساس بهتره اونم رفتار های متعهدانه ای داشته باشه.

سایه جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 03:09 ق.ظ

قلب ادم درد میکنه وقتی پستای اول وبلاگو میخونه بعد مباد جلو و میبینه اونهمه عشق خراب شد..
واقعا دارید لحظات سختی رو تجربه میکنید..
امیدوارم هرچی اتفاق میفته بهترین حالت ممکن باشه

امیدوارم . ممنون از شما

سمیرا شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 02:58 ق.ظ

امیدوارم امسال سال بهتری براتون باشه

ممنون از شما. شما هم سال خوبی داشته باشید

مینا چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 12:29 ق.ظ

چقد خودخواهید!!! ی شوهر ام اس ی بچه اوتیسم بیچاره خانمتون چرا نمیذارید برای خودش ی زنگ تفریح داشته باشه اون این کارارو میکنه تا ذهنش اروم بشه و دیوونه نشه!!!! شرایطشو درک کنید ،،دقیقن اگه جاتون عوض هم میشد همینو میگفتم شرایطی عین زندگی شما ب تعهد نیاز نداره،،،ب شادی و فرش بودن نیاز داره،،،ک همسرتون میتونه بدست بیاره تا بتونه توان تحمل این شرایط وحشتناک رو داشته باشه،،؟

اوتیسم برای هم دو تای ماست. ام اس هم مشکلی برای اون بوجود نیاورده. ضمنا راه جدایی همیشه باز بوده.
تفریح یعنی خیانت و با مرد متاهل و پسر مجرد ارتباط داشتن؟

نسیم چهارشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 09:19 ق.ظ http://nssmafar.blogfa.com

تازه خوندمتون
از صمیم قلبم براتون خیر و خوبی میخوام
گاهی با دیدن افراد بزرگواری مثل شما خجالت میکشم گله ای کنم !

لطف دارید

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد