گذشته

امروز ظهر دلم گرفته بود

به نظرم همیشه نمیشه وایساد و جنگید بعضی وقت ها استراحت باید کرد.

یاد خاطرات قدیم افتادم.

چقدر شادی بود . چقدر دوست داشتم. چقدر رفت آمد خانوادگی بود. چقدر صمیمیت بود.

دلم برای خندیدن بدون دغدغه تنگ شده

دلم برای عشق تنگ شده. 

دلم برای داشتن یه زندگی آروم و با محبت تنگ شده.

دلم برای سلامتی تنگ شده

دلم برای زندگی بدون ام اس بدون خیانت بدون این همه فکر و دغدغه تنگ شده.

چقدر زود گذشت چقدر زود همه چیز عوض شد.

چقدر زود دغدغه ها عوض شدن

چقدر زود موهام سفید شد.

چند روز دیگه کنکور هست منم ۱۹ سال پیش کنکور داشتم .

دانش آموز زرنگی بودم  رتبه خوبی داشتم تو کنکور. ۳۷۸ شدم هنوزم کارنامه کنکور رو دارم.

چقدر زود  اون دوران گذشت.

چقدر امید و برنامه داشتم. ام اس گند زد به خیلی هاشون.

چقدر زود عاشق شدم. 

چه زود  نسبت به عشقم خیانت کردم  و چه زود ازدواج کردم.

چقدر زود دغدغه های اون زمان از یادم رفته.

یکم غمگین بودم و خوابیدم.

خواب دیدم یه درخت انار با انار های بزرگ قرمز و آبدار کنار خونه مون در اومده 

 کلی انار خوردم. اونور تر یه درخت زیتون با زیتون های خیلی درشت بود. چند تا  چیدم .من هر چی زیتون دیدم بیشتر بو

کنار زیتون ها درخت فندق بود. فندوق تا حالا از نزدیک نچیدم نمی دونم درخت داره یا درختچه. ولی این که تو خواب بود خیلی پر پشت و حدود ۲ متر بود.

از خواب بیدار شدم. حس خوبی داشتم اون غم قبل خواب کم شده بود.

پسرم اومده بود کنارم تو رختخواب. بوسیدمش و موهاش رو نوازش کردم.

همسرم هم اون ور تخت خوابیده بود پسرم رفت سمت اون.

با همسرم هم مدتی هست رابطه نداریم. من سه بار ازش خواستم بهانه آورد خسته بود. با اینکه خستگی اون بخاطر این بود که ازم خواسته بود بریم بیرون بچرخیم و خسته شده بود.

بعد از اینکه سه دفعه به بهانه های مختلف رد کرد منم دیگه درخواست نکردم. دیشب یه لباس خواب جدید پوشیده بود اخیرا خریدتش. منم بی تفاوت اصلا نگاهش نکردم. 

دوست دارم زود از زندگیم بره

یه سری مشکلات رو نمیشه حل کرد ولی بعضی چیز ها خوب میشه. شاید احساس خوب و آرامش به زندگیم برگرده.


نظرات 6 + ارسال نظر
ملیحه یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 09:14 ب.ظ

چقدر خوشحال شدم که دیدم زود به زود مینویسید،نوشتن بار غم هاتون رو سبک تر میکنه،بنظرم خانمت حداقل با پوشیدن لباس خواب میخواد شمارو هم داشته باشه ،بهش توجه بشه.کاش غصه نخورید میدونید چقدر برای ام ای حمله ی عصبی خطرناکه ،حدالامکان خودتون رو به بی خیالی بزنید،بهش بگیدمنتظرم تا زودتر از زندگیم بری ،خیلی محکم باش نزار فکر کنه ام اس از پا دراوردتت،شما قوی هستید که تا الان با زنت سر کردی،شاید به خودش بیاد وزندگیش رو دوباره بسازه،خانمها خیلی ترسو هستند وقتی یه مرد براشون خط و نشون بکشه میترسن ،حداقل میترسن زندگیشون از دست بره و دیگه مثلش پیدا نشه.امیدوارم همیشه خوب واروم باشی ،دیدی یه وقتایی یه آدم سالم وجوون میمیره چون خدا براش اینطوری تقدیر کرده،درعوض یه آدم پیر 90ساله هنوز زنده ست.شماهم ناراحت نباش خدا همیشه بنده هاشو دوست داره هرکسی هم یه جوری تو زندگیش میکشه

حس میکنم خودشم نمیدونم از زندگی چی میخواد.

خانوم ف دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 12:29 ق.ظ

در باب جمله اخر
امیدوارم ….

امیدوارم

بینام دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 11:00 ق.ظ

این جمله رو هزاران بار دیدم و خوندم که میگن احساس تنهایی توی متاهلی هزاران بار تفاوت داره با احساس تنهایی در دوران متاهلی...
اما هیچ وقت درک نکردم تا این یک هفته دو هفته اخیر...


تمام مخارج مادر همسرم و خواهر برادرش که مجردن از سمت همسرم تامین میشه. چند روز پیش جشن ازدواج خواهرش بود بماند که کل هزینه جهیزیه رو ما دادیم. خدای من شاهده خواهر برادرا در حد کادو عروسی کمک کردن و عمده بار روی دوش ما بود.
خم به ابرو نیاوردم و هرجا همسرم رفت من پشت سرش و کنارش دویدم.
هر جا نگاه کرد من زودتر از اون رفتم ایستادم اونجا. هرکاری کرد گفتم برای خواهرشه عب نداره.

مادره تا شب قبل عروسی بگو و بخند و من عزیز ترین فرد خانواده..
سه روز بعد از عروسی خونه خودش در حضور داماد جدید و دخترش و در حضور همسرم در حالی که همه داشتیم میگفتیم و میخندیدیم بهم گفت حدتو نگه دار.
خداشاهده دختر خودش سرخ شد از خجالت و اومد گفت مادرم سیاست نداره و عب نداره و این حرفا...
سکوت کردم. کمی اون طرف تر از همسرم نشسته بودم همسرم حتی برنگشت ببینه من اشکم درومده یا نه. اصلن از شدت فشار این حرف مرده م یا زنده..

فقط توی ذهنم میگفتم حقم بعد از ۵ سال خوش خدمتی این نبود.
حقم یه نگاه از سمتِ همسرم بود که ببینه حالم چطوره..
ریختم بدجورم ریختم.
اجازه دادم مهمانی های پاگشای عروس تمام بشه و با همسرم حرف زدم.
گفت حالا مگه چی گفته؟
یه چیزی گفته رفته. عب نداره.


الان نزدیک به دو هفتست یه چشمم اشکه یه چشمم خون.‌من بخاطر رضای خدا و اینکه سرپرستی نداشتن هیچ وقت با همسرم بابت مخارج خانوادش مخالفت نکردم ولی چرا هر وقت مادر حرفی به من میزنه هیچ دفاعی از من نداره..
اینه که میگم فهمیدم احساس تنهایی در متاهلی ویران کننده ست.. نه فقط به خاطر این حرف..‌ تمام مدت زندگیم حرف اول مال اونا بود دوم من بودم.
من دست از پشتوانه بودن همسرم شستم. .
خودمو به در و دیوار زدم تا ببینه ولی ندید.
اینارو نوشتم که بگم زندگی همینه متاسفانه.
هر روز یجوری میزنمون زمین.

این عمر هرچی زودتر بگذره بهتره.

امیدوارم همسر شما قدر دان این رفتار های شما باشه. خیلی ها تا حضور داری فکر میکنن خیلی خوب هستن که کنارشی یا خیلی شاخ هستن به اصلاح.
نمیدنن اون طرف خوبه که شما رو با همه بدی ها ترک نکرده .
گاهی باید بی صدا رفت

ملیحه دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 09:23 ب.ظ

بله متاسفانه نمیدونه چی میخواد هم میخواد بره هم میخواد بمونه،مثل بعضی از آقایون که هم می‌خوان زن دائم داشته باشم هم دوست دختر وزن صیغه ای

درسته. فکر می‌کنه راه فرار از مشکلاتش اینه. منم دیگه کاری ندارم بهش گفتم برو. سعی کن زودتر هم بری

صحرا چهارشنبه 14 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 01:59 ق.ظ http://Sahra95.blogsky.com

سلام. یه سری به آرشیوتون زدم، اول فکر کردم دارم وبلاگ اشتباهی میخونم بعدش که بیشتر خوندم متوجه شدم داستان رو. راستش به عنوان کسی که از بیرون به قضیه شما نگاه میکنه این فشار عصبی و استرس ناشی از این ازدواج شکست خورده اثر مستقیم روی بیماری شما و حاد شدنش داشته،کاش وقتی به این نتیجه رسیدید که همسرتون نمیتونه به شما وفادار بمونه یه راه حل دایمی برای مشکل پیدا می کردید. هنوز هم دیر نشده به این فکر کنید که پسرتون به یه پدر سرپای مجرد بیشتر از یه پدر متاهل زمین گیر احتیاج داره، مادرش هم میتونه براش مادری کنه. شاید برای همسرتون هم بهتر باشه که یه بار فارغ از تعهد دنبال عشق و عاشقی بره

منم به همین نتیجه رسیدم که جدایی بهترین راه هست . چون همسرم تعهدی نداشته در گذشته. الانم نمیخواد تو این زندگی بمونه. مشکل این هست که جدا بشه منبع درآمدی نداره و در حال حاضر به همین خاطر مونده. حامی هم نداره خانواده اش نمی پذیرنش. آدم ولخرجی هم هست.

صحرا چهارشنبه 14 تیر‌ماه سال 1402 ساعت 08:04 ق.ظ http://Sahra95.blogsky.com

به نظرم همسرتون به اندازه کافی وقت داشته و مسئولیت زندگی بعد از جدایی به عهده ی خودش هست. از یک جایی آدم باید خودش و سلامت تن و روانش رو در اولویت قرار بده

بله موافقم. بعد از کنکورش که فردا هست با برادر هاش جهت تعیین تکلیف صحبت میکنم. واقعا خسته شدم .
زندگی از سال ۹۹ واقعا برام سخت شده سه سال بدون شنیدن یه جمله که دل آدم رو آروم کنه یا خستگی رو از تن آدم در بیاره راحت نیست.
ضمن اینکه تو این مدت من برام شرایط خیانت هم پیش اومد ولی مثل همسرم رفتار نکردم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد