این روز ها از نظر روحی حالم خوب نیست خیلی .
بلاتکلیفی زندگی و رفتار های همسرم منو زجر میده.
دوستام همه خارج از کشور هستن. یکی بچه دومشبه دنیا اومده یکی تو یه شرکت خوب استخدام شده یکی هم که ایرانه کارای مهاجرتش ردیف شده و بزودی میره. اما من اینجا تکلیف زندگیم هم مشخص نیست. ما هم می تونستیم مهاجران کنیم و زندگی خوبی داشته باشیم.
اما همسرم هر جا میشینه میگه میخوام جدا شم. اخلاقش همینه. با بیان کردن اهدافش فشار رو از رو خودش برمیداره.
حتی به آدم هایی که خیلی زندگی ما بهشون ربط ندارن هم میگه میخوام جدا شم. کلا این جمله بهش انگار انرژی میده.
اما نه جدا میشه نه اقدامی میکنه.
حس میکنم الان همه ارتباطاتش با زن هایی هست که جدا شدن در کل با ۵ ۶ نفر ارتباط داره که بجز یکی همه جدا شدن. و البته یکی دو تا ازدواج مجدد کردن.
من واقعا الان تو شرایطی هستم که نیاز با حمایت دارم. فشار خیلی زیادی روم هست. سرکار خیلی تنش دارم . وضعیت پسرمون هم که فکر همیشگی هست. اینجا هست که یه حمایت عاطفی میتونه بهت انرژی بده اما چنین چیزی سالهاست برای من وجود نداره.
خیلی دلم میخواد تمام شرایطی که همسرم برای جدایی در نظر داره خیلی زود واسش فراهم بشه و این رابطه مسموم زودتر تموم بشه.
آبی که با گرمای صبح خورشید گرم نشده با گرمای عصر خورشید گرم نمیشه ! این خانوم با این طرز فکرش جدا هم بشه زندگیه خوبی در انتظارش نخواهد بود
اما شما معطل چی هستین ؟ وقتی خانواده ش هم گردن نمیگیرنش !
حتما دلایلی یا منافعی برا ادامه دادن دارین
الان خودش نمیتونه جدا شه . فقط مونده که هزینه های زندگیش تامین باشه.
منم تنها دلیل موندنش آرامش و بزرگ شدن پسرم هست.
خدای پسرتون بزرگه...
من واقعا برای شما ناراحتم
لطفا بیش از این به خودتون ظلم نکنید.
میفهمم شرایط پسرتون رو. سالها خودم همین استرس رو تحمل کردم اما خدایی که پسرتون رو آفریده هوای پسر شما رو هم داره و بالاخره راهی براش باز میکنه.
درک میکنم وقتی میگید به خاطر پسرم، یه جاهایی هم حق میدم اما شما چی؟ تا ابد جوون نمیمونید. بگذارید بره و منتظر تحقق شرایطش نباشید آدم رفتنی میره و بعدها شاید پشیمانی از این تعلل شما رو آزار بده.
همسرتون رو نمیخوام قضاوت کنم و مطمینم بیماری روحی و روانی داره و خیلی هم قابل ترحمه (تا بیماریش رو نپذیره و دنبال درمان نره کاری ازتون برنمیاد) اما قرار نیست تاوان این موضوع رو بیشتر از این شما بدید. تا الان هم ایستادگی کردید. یه جایی دیگه استپ بدید.
لطفا از یه مشاور مجرب راهنمایی بگیرید و بیش از این زندگی رو به کامتون تلخ نکنید
شاید کفر باشه ولی مدتیه دیگه به بزرگ بودن خدا فکر نمیکنم . این من هستم که باید در قبال مسئولیتم وظایفم رو انجام بدم. شاید خدا نخواست واسه ما بزرگی کنه.
درمورد بزرگی خدا شک نکنید،من به یقین میگم خدا بزرگه چیه بنده هاش حق انتخاب داده وقتی خودمون باسادگیمون ومهریونی بیش از حدمون دیگران رو انقدر بزرگ میکنیم وبعهشون پروبال میدیم نباید بندازیم گردن خدا،به کرات دیدم آدمایی رو که سنجیده رفتار کردن و بهترینها براشون رقم خورده ،امثال ماها وقتی برای کسی بیش از حدش انرژی میزاریم طرف فکر میکنه لابد مهربونیه از سر نقصه،نمیدونه که ما آدمای خوش قلبی هستیم و میخوایم همه چی خوب باشه،گاهی فکر میکنم ماها اعتماد به نفس بالایی نداریم وعلت همه ی شکست هامون همینه.نمیدونم منم حال دلم خوب نیست،فکر میکنم کمتر از اونی که باید از دنیا دریافت کردم ولی من علتش رو فقط توی سادگی ودلرحمی خودم میبینم.
شاید حق با شما باشه
دیگه وقتی امیدی به بهبود رفتار این خانوم نیست فقط از خدا میخوام زودتر تموم شه…
از نظر من شما باید مجبورش کنید زودتر تصمیم بگیره درسته که شاید سخت باشه ولی وقتی جدا شه خودش راه پول در آوردن رو پیدا میکنه، دیگه به شما ربطی نداره که زندگیش چطوره
سلام جناب چرا نمینویسید؟از حال وروز خودتون وپسرتون بنویسید
سلام . چشم فرصت کنم حتما.
موندن در یه رابطه مسموم میتونه تا سالها روان و روح آدم رو درگیر کنه. نمیگم تمومش کنین و به هیچی فکر نکنین چون میدونم بیرون گود ایستادن و لنگش کن گفتنه .امیدوارم براتون روزهای خوب سر برسه .
ممنون از شما امیدوارم
نه مثل اینکه اوضاع اوکی شده وواقعا داره بهتون خوش میگذره
چرا نمینویسید؟