دوست داشتم بعد از مدت ها که میخوام بنویسم اول از خودم بگم اما اول از پسرمون گفتم.
این روزا حالم خوب نیست.
حس میکنم فرو ریختم.
در مورد آینده پسرمون که نگرانی ها و دغدغه های همیشگی رو دارم.
در مورد زندگی هم من هنوز نتونسیتم همسرم رو ببخشم . چند روزه تو خودم هستم فکر گذشته داره شدیدا اذیتم میکنه .
بعد از این همه مدت نه زندگی ام اون جوری که میخواستم شد نه خودم تونستم با گذشته کنار بیام.
این وسط چند تا کلیپ خیانت هم تو اینستا دیدم با محتوای خیانت یا با محتوای روانشناسی با موضوع خیانت.
حالم رو بدتر کرد. ظاهراً خیانت بخشیدنی نیست فراموشنشدنی هم نیست.
پر از سکوت و سوال هستم. واقعا باید این مسیر رو میومدم؟
تنها چیزی که آرومم میکنه اینکه که این تصمیم موجب فراهم کردن محیط بهتری برای پسرمون هست. اما خودم چی؟
چند روز پیش همسرم یه کاری داشت که کمکش کردم انجام بده. داره یه کسب و کار راه میندازه در کنار درس خوندن. اون کاری که من کمکش کردم یه کار مردونه بود یکم هم فنی بود من رفتم واسش انجام دادم البته کارگر هم گرفتم که کمک کنه تو حمل و نقل. بعد در مورد اجرای اون کار و نحوه تسویه حساب به نظرم اهمیت نداد. در واقع اون کار از نظر فنی اشتباه بود و من تخصصش رو داشتم اما واسش انجامش دادم چون میخواستم کمکش کنم و تنهاش ندارم . اما در مورد هزینه اون کارگر هم نظر من رو نپرسید و نظر مشاورش رو پرسید. مشاورش اونجا نبود تخصصی هم نداشت و اما من اونجا بودم تخصصش رو هم داشتم .
این برخوردش من رو خیلی ناراحت کرد. حس کردم انگار به عنوان یه مرد جایی تو زندگیش ندارم من رو میخواد فقط واسه اینکه مجبوره بخواد.
البته بگم اینا دیدگاه من هست شاید دیدگاه اون متفاوت باشه.
متوجه شده من چند روز هست ناراحتم بهم گفت اگه دوست داری با هم صحبت کنیم اما هنوز صحبتی نکردیم .
البته یه تصمیم جدی گرفتم و اولین قدمش رو هم برداشتم.
تصمیم گرفتم وقتی یه جا نظرم مهم نیست تلاشم دیده نمیشه نظر ندم و تلاش نکنم. در ادامه کار های اولیه کسب و کار همسرم کنار کشیدم گفتم نه نظرم میدم نه اقدامی میکنم چون از برخوردت ناراحت شدم .
از این به بعد هم همینه دیگه وقتم رو جایی میذارم که قدرش فهمیده بشه.
خلاصه اینکه حس میکنم این هم درد و مشکل و استرس حق من نبود.
بازم رفتم تو لاک خودم . بازم به گذشته فکر میکنم . به قبل از آشنایی با همسرم. به اینکه ازدواجم درست بود؟ ادامه زندگی درست بود؟
به اینکه یعنی این همه اتفاق. بخاطر قطع رابطه بی رحمانه با مینا بود؟
اگر بخوام اون چیزی که تو دلم هست رو بگم باید بگم دلم برای مینا تنگ شده . نمیدونم کجاست چکار میکنه ازدواج کرده نکرده بیش از ۱۶ سال گذشته .
شاید مینا موهبتی بود که سر راهم قرار گرفته بود اما من نفهمیدم.
امروز یکی از پیمانکار ها بهم گفت مهندس من دیر به دیر خدمتتون میرسم اما سرعت سفید شدن موهات خیلی زیاده.
امیدوارم حالم زود خوب بشه به نظرم حقم هست که از این به بعد اتفاقات خوب رو حس کنم.