-
زندگی بدون عشق؟ هرگز
شنبه 20 دیماه سال 1399 21:28
دوست دارم بنویسم از این روزا از روزایی که داری من رو عذاب میدی از روزایی که خیلی جدی دارم به آینده جدید فکر می کنم. 10 سال پیش همه زندگی تو بودم البته به گفته خودت. چقدر عقشم و نفسم و عمر می گفتی بهم. چقدر برا ت مهم بودم. اما حالا چی؟ هیچ توجهی نداری با اینکه ام اس تاثیری روی من نداشته ولی تو اصرار داری که ام اس من...
-
خداوندا تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
یکشنبه 7 دیماه سال 1399 13:06
خدایا؛ عاشقان را با غمِ عشق، آشنا کن… ز غم های دگر؛ غیر از غمِ عشقت، رها کن تو خود گفتی؛ که در قلب شکسته خانه داری… شکسته قلب من؛ جانا! به عهد خود وفا کن… خدایا؛ بی پناهم… ز تو، جز تو نخواهم… اگر عشقت گناه است؛ ببین غرقِ گناهم!
-
دروغگویی
چهارشنبه 3 دیماه سال 1399 08:59
ازت انتظار نداشتم دروغ بگی. از اعتماد من سو استفاده کنی. دروغ همه حریم ها و اعتماد ها رو از بین می بره. وقتی به کسی دروغ بگی حتی دیگه دوست دارم گفتن ها هم می تونه دروغ باشه. نه فقط دوست دارم ها همه چیز لبخند ها محبت ها و ... همه چیز می تونه دروغ باشه. کاش آدم ها دروغ نمی گفتن.
-
سمی به نام مقایسه
دوشنبه 21 مهرماه سال 1399 16:45
زندگی ما نباید با زندگی دیگه ای مقایسه بشه! از هیچ نظر نباید مقایسه بشه. هیچ کس در جایگاه و شرایط دیگری نیست. این مقایسه ها سم هست سم که به روابط بین آدم ها تزریق میشه. باطن زندگی بقیه رو که نمیبینی!
-
دنیای این روزای ما
شنبه 24 خردادماه سال 1399 23:29
دنیای این روزای ما شده چند تا چیز اخبار کرونا گرانی و تورم بورس و کد بورسی و احراز هویت اما مشکلات اقتصادی خیلی داره جامعه رو آزار میده. امید به آینده خیلی کم شده. امید به بهبود وضعیت نیست بهمون ثابت شده مردم اخمو شدن کسی نمی خنده کسی حواسش به دو رو ورش نیست. امروز صبح می خواستم برم سرکار تصمیم گرفتم عجله نکنم ۱۰...
-
جملات عجیب صبح زود
چهارشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1399 21:26
امروز صبح زود از خواب بیدار شدم که برم سرکار. جوجو بیدار بود. در واقع نخوابیده بود اصلا. بخاطر درد گلوش و طولانی شدنش نگرانی زیادی داشته.کرونا هم که دیگه قوز بالا قوز. کلی سرچ کرده بود شب تا صبح. اما چیزی که بهم گفت کلی دلم رو شکست. گفت ممکنه گلو درد مزمنش بخاطر ویروسی بنام ebv باشه که خیلی طول میکشه که خوب شه. گفتم...
-
این ایام
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1399 22:31
هر چی پسرم بزرگتر میشه نگرانی های من بیشتر میشه. سه سال و یک ماه سن داره. حرف نمیزنه. به اسمش واکنش نداره. خیلی نگرانم. کابوسی به نام اوتیسم همه چیزم رو به هم میریزه. به هیچ کسم نمیشه گفت نمیشه مطرحش کرد. حتی به جوجو هم نمیگم نگرانی هام رو. اونم به من نمیگه. اصلا جرات نداریم در موردش با هم صحبت کنیم. فقط یه سری کلاس...
-
کنکاش ارشیو
جمعه 3 آبانماه سال 1398 00:52
امشب نشستم و ارشیو دی وی دی هام رو نگاه می کنم. از عکس های ۱۵ سال پیش تا سال ۸۹ عکس های دانشگاه عکس های خوابگاه. جمشیدیه، دربند و ... چقدر بچه بودیم چه دورانی بود . اوج دغدغه مون میان ترم و پایان ترم بود آهنگ های ستار و داریوش که گلچین کرده بودم رو گوش میدم. عکس ها رو مرور می کنم. همه از ایران رفتن فقط دو سه نفر...
-
خدایی که در این نزدیکی نیست
پنجشنبه 21 شهریورماه سال 1398 13:06
دم صبح شیرین ترین خواب زندگیم رو دیدم. پسرم کنار نشسته بود و باهام با همون زبون بچگی حرف میزد. چقدر لذت بخش بود. وقتی بیدار شدم کنارم بود یه لحظه فکر کردم داره باهام حرف میزنم گفتم بابا چی گفتی قربونت برم دوباره بگو. اما چیزی نگفت مثل همیشه. الان دو سال و پنج ماهش هست و هیچی نمیگه حتی مامان بابا. کاش همش خواب بودم....
-
نگران پسرمم
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1398 19:19
پسرم دو سال و یک ماهش شده. خیلی نگرانشم. فعلا که حرف نمیزنه. از خیلی از محیط ها فراری هسترمثل پارک و وسایل بازی . با بچه ها ارتباط برقرار نمی کنه خدایا نکنه مشکل داشته باشه این اصلا عدالت نیست خدا. دوست ندارم امتحان هم باشه چون حتما مردودم خسته شدم از امتحاناتت. ام اس برام بس نبود دیگه چکار به بچه ام داری. خدایی که...
-
حادثه در جاده
دوشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1397 23:06
امشب یه اتفاق خیلی بد تو جاده افتاد. داشتم رانندگی می کردم سرعتم تقریبا 95 بود و داشت کمتر هم میشد نزدیک به ایست بازرسی بودم. یهو دیدم جلوم دقیقا وسط جاده یه لاستیک کامیون افتاده سریع فرمون رو پیچوندم و ازش رد شدم. سمت راست جاده هم یه کامیون پارک کرده بود چراغاش روشن بود. تو ذهنم داشتم سریع مرور می کردم که خدا رو شکر...
-
زمستان
پنجشنبه 3 اسفندماه سال 1396 09:26
هنوزم بعضی وقت ها بحث می کنیم البته همه زن و شوهر ها بحث می کنن اما بحث های ما ریشه هایی در ماجراهای گذشته داره ماجراهایی که تو نقش اولش بودی نمی دونم شاید انتظارات من زیادباشه شاید هم از نظر روحی هنوز نتونستم به شرایط پایدار برسم آخه مشکلات یکی دو تا نیست هر روز یه مشکل تازه پیدا میشه شایدم تو رفتارت اشتباهه به هر...
-
خواب های عجیب
یکشنبه 2 مهرماه سال 1396 16:59
هفت سال پیش خوابی دیدم که تعبیرش این بود "دشمنی قوی و دلیر ولی کریم پیدا می کنم که توان شکست دادنش رو ندارم اما باهام مدارا می کنه." بعد مدتی این دشمن به ابتلام به ام اس تعبیر شد. واقعا هم نمی شه شکستش داد اما اونم باهام مدارا می کنه چند شب پیش بازم خوابی دیدم عجیب! خواب دیدم تو کوهستان هستم و یه زیر خاکی...
-
بعد از چند ماه
جمعه 10 شهریورماه سال 1396 21:35
بعد از چند ماه دارم بازم به خاطرات این چند ماه فکر می کنم. تو این مدت رابطه ما خوب بود مخصوصا اینکه جوجو باردار بود و باید بیشتر حواسم بهش بود. جوجو وضع حمل کرد و فندق بابا اومد زندگیمون رو قشنگ تر کرد. چقدر شیرینی بابایی. به قول جوجو فندق بلا ملوس ملوس سرندپیتی با وجود گذشته زمان و این همه شیرینی فندق خان ،اما بعضی...
-
حس تو
شنبه 30 بهمنماه سال 1395 22:44
چکارت کنم من جوجوی عزیزم امکان نداره حس تو از یاد این خونه بره دردی که با عشق اومده با مرگ میتونه بره دنیامو دادم دست تو از هر طرف بن بست شه جدا کجا دیدی کسی با قاتلش همدست شه تب میکنم از فکر تو تا با خودم همدرد شم صدتا زمستونم بیاد امکان نداره سرد شم شاید تمام عمرمو درگیره ویرونی کنی اما بدون با عشق من کاری نمیتونی...
-
تصادف وحشتناک
جمعه 8 بهمنماه سال 1395 23:32
چه روزی بود امروز خیلی اصرار داشتم با ماشین خودم برم محل کارم اما جوجو اصرار داشت با اتوبوس بین شهری برم. بالاخره تصمیم گرفتیم با اتوبوس برم. برای همین رفتم دروازه قران خواستم برم اونور خیابون. خیابون اونجا هم که عریض و راننده ها هم تند می رفتن. وسط خیابون بودم یه ماشن سمت چپم بود یکی سمت راست یکی هم از روبرو اومد....
-
جوجو شکم گنده
دوشنبه 27 دیماه سال 1395 20:19
بعضی وقت ها سر به سرت می ذارم و میگم چقدر گفتم این همه پر خوری نکن بیا دیدی چقدر شکمت گنده شده؟ بعدش میگم شایدم پر خوری نبوده و ..... (سانسور ) وقتایی که پیشتم شکمت رو میگیرم تکون هاش رو حس می کنم بعضی وقت ها لگد هاش رو، خیلی لحظه های خوبیه .اما وقتی که بر می گردم سرکار هم تنها میشم و هم نگران. بعضی وقت ها هم بعضی فکر...
-
سه نفر
یکشنبه 14 آذرماه سال 1395 00:04
داریم سه نفر میشم من و تو و یه هدیه از طرف خدا چون این هدیه ناخواسته بود کلی منو دعوا کردی اما الان کلی دوست داری خدایا بخاطر این هدیه ازت ممنونم
-
ادامه روز های خوب
دوشنبه 25 مردادماه سال 1395 17:52
خدا رو شکر که روزهای خوبمون ادامه دار شده امیدوارم زندگیمون همین طوری خوب خوب ادامه پیدا کنه تا روزهای تلخ کمرنگ تر و کمرنگ تر بشن مسافرت خیلی خوبی رو سپری کردیم. 25 روز دور از استرس و کار بودیم و چقدر خوش گذشت. مسافرتی که واقعا به موقع و مناسب برنامه ریزی شده بود. الان زیر تلویزیونمون شده پر از نماد از جاهایی که...
-
آرامش یا سردی؟
یکشنبه 30 خردادماه سال 1395 21:32
یه آرامش خاص تو این روز های زندگیمون بر قراره نمی تونم این یعنی پایان تنش ها یا یعنی سردی رابطه ها! چون هر کس پی کار خودشه تو که سرت تو گوشیته و با دوستان چت می کنی منم سرم تو لپتاپه یا تلویزیون نگاه می کنم. چقدر دوست دارم برگردیم شیراز اون روزای اولی که اینجا بودم بخاطر شرایط زندگیمون نتونستم دوست صمیمی پیدا کنم و...
-
اسطوره
شنبه 15 خردادماه سال 1395 14:25
بدترین درد تویه دنیا اینه که تویه خونه ی خودت غریب باشی همه چی واست فراهم باشه و اما تو از اونا بی نصیب باشی تویه خونه ی خودت حس کنی که آدما محل تو نمیذارن خیلی تلخه فک کتی تو جمعشون تو رو حتی به حساب نمیارن اما وقتی که میری اون آدما میسازن ازت یه اسطوره ی پاک میشی پهلوون میشی یه قهرمان وقتی که تنت بره به زیره خاک اما...
-
بازم دلم گرفته
دوشنبه 10 خردادماه سال 1395 18:42
بازم دلم گرفته ... بی هیچ دلیلی بی هیچ دلیلی که نه اما دلیلش برمیگرده به گذشته نه الان می بینم تغییر کردی می بینم به زندگی بیشتر می رسی وقت میذاری زحمت میکشی خسته هستی اما بازم سعی می کنی زندگیت رو بسازی اما من خیلی زود دلم میگیره خیلی زود آزرده میشم قبلا مثل یه ظرف خالی بودم. اما الان مثل یه ظرف لبالب هستم با...
-
شروع روزهای خوب
جمعه 24 اردیبهشتماه سال 1395 15:34
یعنی باور کنم شروع روزهای خوب رو؟ امیدوارم این آرامش موقتی نباشه
-
زندگی با من چه کرد!
دوشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1395 18:09
دو تا اتفاق باعث شد زندگی برام قشنگ نباشه یعنی با این دو تا اتفاق دیگه هر اتفاق دیگه ای برام قابل هضم هست. روزی که فهمیدم ام اس دارم فکر می کردم دیگه از این بدتر نمیشه اما خیلی زود ام اس رو پذیرفتم و باهاش زندگی کردم تا اینکه بعد از 6 سال از ام اس، اتفاق دوم افتاد. هنوز باورم نمیشه زنم بهم خیانت کرده!! هنوز فکر می کنم...
-
حالا دیگه غرورت شکسته
یکشنبه 23 اسفندماه سال 1394 21:09
الان رفتی پیش مشاور تا بتونی با خودت کنار بیای چند روز پیش فهمیدی با یه آدم پست هوس باز رابطه پنهانی داشتی نه یه آدم خوب و صادق!!! حالا تو به قول خودت شکستی و غرورت نابود شده .... حس می کنی ازت سو استفاده شده ... اما من چی بگم ؟ چه هوس باز چه مومن به هر حال مرتیکه عوضی با اینکه خودش زن داته با زن من یعنی یه زن شوهر...
-
باورم نمیشه هنوز
پنجشنبه 13 اسفندماه سال 1394 13:46
هنوز باورم نمیشه که با یکی رابطه داشتی هرچند میگی رابطه فقط تلفنی و ... بوده هر چند میگی کار به جاهای باریک نکشید هر چند نمیخوام کنکاش کنم و جزئیات رو بفهمم باورم نمیشه با من اینکارو کردی منی که عاشقانه و صادقانه بهت وفادار بودم باورم نمیشه چند ماه به یکی میگفتی دوست دارم چند ماه که هیچی باورم نمیشه حتی یک بار به یکی...
-
این روزا
دوشنبه 23 آذرماه سال 1394 21:12
این روزا خیلی دلم میگیره این روزا خیلی به روزای اول زندگیمون فکر میکنم من عوض شدم؟ تو عوض شدی؟ زندگی تکراری شده؟ نمی دونم دلیلش چیه که واسه هم وقت نداریم نمیدونم چرا وقتی باهات حرف میزنم از زندگی میگم از انتظاراتم میگم فقط چند ساعت اثر داره چرا زندگی اینطوری شده؟ تمام وقتت شده کارت حسودی نمی کنم وقتی می بینم این قدر...
-
جوجوی سرگرم
دوشنبه 2 آذرماه سال 1394 21:56
جوجو سرش گرم شده توجهش کم کار و درس بعدشم واتساپ و تلگرام همین دیگه...
-
روزهای سخت
پنجشنبه 8 مردادماه سال 1394 23:28
درگذشت پدرت عزیزت خیلی دردناک بود بهت تسلیت میگم جوجوی عزیزم این روزها خیلی سخت میگذره حرفی نیست جز آرزوی صبوری و تحمل
-
خدا خودت درستش کن
دوشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1394 22:31
83 امین روزی که جوجو تو خونه اش نیست هم گذشت. میدونی چقدر سخت میگذره میدونی. میدونم تو هم شرایطتت خوب نیست می دونم. تو رفتی واسه پرستاری از پدرجون فقط خدا می تونه پدرجون رو بهمون برگردونه خدایا میدونی چقدر خسته شدیم میدونی خدایا میدونی جوجوم چقدر لاغر شده چقدر ضعیف شده چقدر روحیه اش ضعیف شده می دونی خدایا واقعا لذت...