دوست دارم بنویسم از این روزا
از روزایی که داری من رو عذاب میدی
از روزایی که خیلی جدی دارم به آینده جدید فکر می کنم.
10 سال پیش همه زندگی تو بودم البته به گفته خودت.
چقدر عقشم و نفسم و عمر می گفتی بهم.
چقدر برا ت مهم بودم.
اما حالا چی؟ هیچ توجهی نداری
با اینکه ام اس تاثیری روی من نداشته ولی تو اصرار داری که ام اس من روی اخلاقم تاثیر گذاشته. اما هیچ وقت نفهمیدی و قبول نمی کنی ممکنه ام اس روی اخلاق من تاثیر بذاره اما بیشترین تاثیر از رفتار و عمل تو بوده.
بهم میگی عاشقم نیستی ولی دوست داری باهام زندگی کنی یه زندگی معمولی!
بعد دل بستی به یه پسری که 7 سال ازت کوچیکتره هیچ توجهی هم بهت نداره فقط استادت هست همین. حتی اگه نمی گفتی هم خودم از رفتارت فهمیده بودم.
صحبت های مشاور هم برات بی اثر بود.
خیلی مغرور و خود خواهی خیلی.
فکر کردی من چون عاشقت بودم هر کاری بخوای می تونی بکنی.
بارها و بارها بهت گفتم راهی که پیش گرفتی اشتباهه. راهی که پیش گرفتی خروج از دل و زندگی منه اما توجه نمی کنی.
آره امروز می تونم بگم منم عاشقت نیستم. شاید دیگه دوست هم ندارم و شاید دیگه نخوام باهات زنگی کنم.
تو لیاقت سادگی و صداقت رو نداری. لیاقت داشتن یه مرد که تو این جامعه سرش پایین باشه و بجای سواستفاده از دیگران فقط به فکر زندگی خودش باشه .
تو لیاقت نداری.
فکر می کنی من بخاطر داشتن بچه پای همه افکار احمقانه و بچگانه ات همیشه وایمیسم؟
دلم یه زندگی عاشقانه می خواد. یه زندگی پر عشق و محبت. فکر نکن کمبود محبت دارم یا تشنه محبتم. نه . زندگی با محبت و عشق لذتبخشترین تجربه یه شخص هست.
وقتی تو زندگی عشق باشه سختی معنی نداره نا ملایمی معنی نداره.
فعلا در مرحله ای هستم که دارم شرایط رو می سنجم. نمی تونم همه خاطرات خوب گذشته رو یهو فراموش کنم اما بلند مدت هم نمی تونم تو این برزخ لعنتی بمونم و عمر خودم رو تباه کنم. دلم عشق می خواد زندگی آروم و بی دغدغه چه تو بمونی چه نمونی و دنبال ماجراجویی های بی فرجامت بری
فرصت زیاد نیست نه برای من نه برای تو.
اما یادت باشه اگه رفتم دیگه هیچ وقت برگشتی نیست هیچ وقت.
چون وقتی میرم که همه گذشته رو دفن کنم و وقتی دفن شد دیگه دلیلی برای برگشتن وجود نداره.
تو میمونی و توجیهاتت!
دیگه اصراری به موندن ندارم چون موندن با من لیاقت می خواد. همین.
ازت انتظار نداشتم دروغ بگی. از اعتماد من سو استفاده کنی. دروغ همه حریم ها و اعتماد ها رو از بین می بره.
وقتی به کسی دروغ بگی حتی دیگه دوست دارم گفتن ها هم می تونه دروغ باشه. نه فقط دوست دارم ها همه چیز لبخند ها محبت ها و ... همه چیز می تونه دروغ باشه.
کاش آدم ها دروغ نمی گفتن.
زندگی ما نباید با زندگی دیگه ای مقایسه بشه!
از هیچ نظر نباید مقایسه بشه.
هیچ کس در جایگاه و شرایط دیگری نیست.
این مقایسه ها سم هست سم که به روابط بین آدم ها تزریق میشه.
باطن زندگی بقیه رو که نمیبینی!
دنیای این روزای ما شده چند تا چیز
اخبار کرونا
گرانی و تورم
بورس و کد بورسی و احراز هویت
اما مشکلات اقتصادی خیلی داره جامعه رو آزار میده.
امید به آینده خیلی کم شده.
امید به بهبود وضعیت نیست بهمون ثابت شده
مردم اخمو شدن کسی نمی خنده کسی حواسش به دو رو ورش نیست.
امروز صبح می خواستم برم سرکار تصمیم گرفتم عجله نکنم ۱۰ دقیقه پیاده روی رو بکنم ۱۵ دقیقه و با آرامش راه برم و اطرافم رو نگاه کنم.
دختری که بر خلاف حرکت ماشین ها دوچرخه سواری می کرد
مردی که اول صبح ماسکش رو داده بود پایین و سیگار می کشید
شهروندانی که بدون فاصله کنار هم تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودن
جوونی که هندزفری داشت و با آهنگش حس گرفته بود.
ماشینایی که سر چهار راه با دیدن چراغ زرد سرعتشون رو بیشتر می کردن که پشت قرمز نمونن حتی اوایل قرمز رو هم رد می کردن.
ماشینی که روی عابر پیاده وایساده بود و مسیر من رو منحرف می کرد.
جوون لاغر و قد بلند با ریش پروفسوری و کت و شلوار که هر روز خلاف حرکت مسیر من حرکت میکرد و تو یه نقطه معمولا از کنار هم رد میشدم فک کنم کارمند بانکه. گام های بلندی بر میداره اما دست هاش زیادی حرکت می کنه یاد کلاه قرمزی میفتم. تازه امروز عینک آفتابی هم زده بود. البته اون رو به آفتاب صبح میره و من پشت بهش.
کنار پارک رد شدم یه عده خانم گروهی ورزش صبحگاهی می کنن یه عده مرد هم دارن می دون. همه سن ها میانسال به بالاست.
تو چمن ها یکی دو نفر پتو کشیدن رو خودشون احتمالا شب همون جا خوابیدن.
رسیدم به ساختمون محل کارم. همکارا دنبال جای پارک می گردن. حراست بدون ماسک راه نمیده. منم ماسک زدم. البته یکی از معاونت ها ماسک نزده بود اما کسی کاری بهش نداشت.
امروز که تو مسیر به اطرافم توجه کردم ناراحت نبودم دیدم که زندگی جاریست
امروز صبح زود از خواب بیدار شدم که برم سرکار.
جوجو بیدار بود. در واقع نخوابیده بود اصلا.
بخاطر درد گلوش و طولانی شدنش نگرانی زیادی داشته.کرونا هم که دیگه قوز بالا قوز. کلی سرچ کرده بود شب تا صبح.
اما چیزی که بهم گفت کلی دلم رو شکست. گفت ممکنه گلو درد مزمنش بخاطر ویروسی بنام ebv باشه که خیلی طول میکشه که خوب شه. گفتم خب. گفت این ویروس در خیلی از بیماران ام اس وجود داره و از طریق بزاق و رابطه جنسی منتقل میشه. حتی می تونه منجر به سرطان و ام اس و ... هم بشه.
خیلی دلم شکست. اینکه جوجو بدون آزمایش برای خودش این ویروس رو تشخیص بده و بعدم عامل انتقالش رو من بدونه. و حتی اگه خدایی نکرده بیماری هم بگیره مقصرش من باشم خیلی برام ناراحت کننده بود.نفهمیدم چطوری از خونه رفتم بیرون و رسیدم محل کارم. ام اس که اصلا علتش شناخته شده نیست و اصلا هم مسری نیست چرا اینا رو اینجوری گفت! مگه این ویروس فقط از طریق بیمار ام اس منتقل میشه؟ اصلا مگه من این ویروس رو دارم؟
هر چی پسرم بزرگتر میشه نگرانی های من بیشتر میشه. سه سال و یک ماه سن داره. حرف نمیزنه. به اسمش واکنش نداره. خیلی نگرانم. کابوسی به نام اوتیسم همه چیزم رو به هم میریزه. به هیچ کسم نمیشه گفت نمیشه مطرحش کرد. حتی به جوجو هم نمیگم نگرانی هام رو. اونم به من نمیگه. اصلا جرات نداریم در موردش با هم صحبت کنیم. فقط یه سری کلاس های گفتار درمانی و کار درمانی می رفت که اونم تو این شرایط کنسل شده فعلا. فقط این کرونا رو کم داشتیم.
من و جوجو خیلی اذیت شدیم داریم زجر می کشیم. خیلی تحت فشاریم. عصبی شدیم حتی گاهی با هم جر و بحث می کنیم. اما دوتامون می دونیم ریشه اش کجاست. فقط از خدا می خوام این یه خواب باشه. بزودی پسرم حرف بزنه و بزرگترین نگرانی من و جوجو رفع شه.
چندین بار خواب دیدم داره حرف می زنه خیلی لذت بخش بود خیلی خوشحال بودم انگار دنیا رو بهم دادن و وقتی بیدار میشدم همون دنیا رو سرم خراب میشد.
هیچ وقت فکر نمی کردم زندگی اینجوری بکنه باهام.
نمی دونم چند سال عمر کنم اما فقط یه آرزو دارم فقط یه آرزو. پسرم مشکلی نداشته باشه همین. دیگه هیچی از خدا نمی خوام. خدایی که براش کاری نداره من فقط همون چیزی که به همه بنده هاش داده رو ازش می خوام. دیگه هیچ آرزویی ندارم اصلا اگه پسرم حرف نزنه و مشکل داشته باشه مگه میشه دیگه آرزویی داشت؟
خیلی بامزه است خیلی ناز و پر انرژی هست. نگاش که می کنم کلی عشقش رو می کنم اما یه غم بزرگ ته دلم هست.
خدایا فقط یه آرزو دارم. تو می تونی همه آرزوهای منو برآورده کنی
امشب نشستم و ارشیو دی وی دی هام رو نگاه می کنم.
از عکس های ۱۵ سال پیش تا سال ۸۹
عکس های دانشگاه عکس های خوابگاه. جمشیدیه، دربند و ...
چقدر بچه بودیم چه دورانی بود . اوج دغدغه مون میان ترم و پایان ترم بودکاش میشد برگشت به گذشته شاید اینجوری رقمش نمیزدم.
راستی فهمیدم اون فایل ها چی بود. پسوردش رو یادم نیومد اما فهمیدم. عکس های کسی بود که یه دوران اومد و رفت. اما همیشه نگران اینم که آهش تو زندگیم نباشه