خدایی که در این نزدیکی نیست

دم صبح شیرین ترین خواب زندگیم رو دیدم. پسرم کنار نشسته بود و باهام با همون زبون بچگی حرف میزد. چقدر لذت بخش بود. وقتی بیدار شدم کنارم بود یه لحظه فکر کردم داره باهام حرف میزنم گفتم بابا چی گفتی قربونت برم دوباره بگو. اما چیزی نگفت مثل همیشه. الان دو سال و پنج ماهش هست و هیچی نمیگه حتی مامان بابا. کاش همش خواب بودم.

وقتی میگیم چرا خواسته هامون اجابت نمیشه یه عده  میگن  چون با تمام وجود ازش نخواستی وگرنه میده بهت.

من با تمام وجود ازش خواستم اما بازم نمیده.

نمی دونم شایدم نیست که بده شاید گذشته رفته. شاید ما رو نمی بینه.

شایدم کلا همه اینها ساخته ذهن بشر هست و خدایی نیست هیچ وقت نبوده.

من خدا رو در هیچ چیز ندیدم. خیلی گشتم نبود. خیلی صدا کردم کسی جواب نداد.


نگران پسرمم

پسرم دو سال و یک ماهش شده.

خیلی نگرانشم.

فعلا که حرف نمیزنه.

از خیلی از محیط ها فراری هسترمثل پارک و  وسایل بازی .

با بچه ها ارتباط برقرار نمی کنه

خدایا نکنه مشکل داشته باشه

این اصلا عدالت نیست خدا.  دوست ندارم امتحان هم باشه چون حتما مردودم خسته شدم از امتحاناتت. ام اس برام بس نبود دیگه چکار به بچه ام داری.

خدایی که عدالتش اینه رو نمی خوام

حادثه در جاده

 امشب  یه اتفاق خیلی بد تو جاده افتاد.
داشتم رانندگی می کردم سرعتم تقریبا 95 بود و داشت کمتر هم میشد نزدیک به ایست بازرسی بودم.
یهو دیدم جلوم دقیقا وسط جاده یه لاستیک کامیون افتاده سریع فرمون رو پیچوندم و ازش رد شدم.
سمت راست جاده هم یه کامیون پارک کرده بود چراغاش روشن بود.
تو ذهنم داشتم سریع مرور می کردم که خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاد. یعنی لاستیک مال کیه. تو این تاریکی اگه یکی نبینه که اتفاق بدی میفته. کاش بزنم کنار لاستیک رو جابجا کنم و ... و تو آینه داشتم لاستیک رو نگاه می کردم. یهو یه پرایده رسید به لاستیک و تعادلش از دست رفت خورد به گارد  وسط جاده و با سرعت به سمت راست منحرف شد و از جاده خارج شد.
امیدوارم اتفاقی براش نیفتاده باشه خیلی ناراحت کننده بود تمام ماجرا رو از آینه دیدم.
این وسط راننده پراید تقصیری نداشت. حالا اگه اون کامیون که وایساده بود تو همون لحظه می خواسته لاستیک رو برداره که پرایند خیلی بد شانس بوده اما اگه یه کامیون دیگه این رو انداخته و بی تفاوت رفته باشه خیلی نامردی بوده و بخاطر سهل انگاریش شاید الان یکی از بین رفته باشه.

زمستان

هنوزم بعضی وقت ها بحث می کنیم

البته همه زن و شوهر ها بحث می کنن

اما بحث های ما ریشه هایی در ماجراهای گذشته داره

ماجراهایی که تو نقش اولش بودی

نمی دونم شاید انتظارات من زیادباشه

شاید هم از نظر روحی هنوز نتونستم به شرایط پایدار برسم آخه مشکلات یکی دو تا نیست هر روز یه مشکل تازه پیدا میشه

شایدم تو رفتارت اشتباهه

به هر حال نتیجه اش مهمه که خوشایند نیست برامون

نگران فندق هستم فندق بلای بابا شکلات بابا

نگران اینم بخاطر افسردگیم نتونم پدر خوبی باشم خودت می دونی این روزا حوصله ندارم شرایط سرکارم خوب نیست با رئیس و بالایی ها در گیرم خونه هم اونجور که باید گرم نیست

من نمی دونم تو ذهن تو چی می گذره اما امیدوارم شرایط رو بهتر کنی

خواب های عجیب

هفت سال پیش خوابی دیدم که تعبیرش این بود

"دشمنی  قوی و دلیر ولی کریم پیدا می کنم که توان شکست دادنش رو ندارم اما باهام مدارا می کنه."  بعد مدتی این دشمن به ابتلام به ام اس تعبیر شد. واقعا هم نمی شه شکستش داد اما اونم باهام مدارا می کنه

چند شب پیش بازم خوابی دیدم عجیب!

خواب دیدم تو کوهستان هستم و یه زیر خاکی پیدا کردم شبیه به عتیقه بود کوزه های قدیمی. تو خواب به نظرم می رسید ارزشی ندارن و عتیقه نیستن.

تعبیر خواب عتیقه رو که پیدا نکردم اما گنج تعبیر خوبی نداشت. درد و رنج و بیماری به همراه داره. نوشته که اگه خرابه پیداش کنی مرگ بیننده خواب.

البته من رو تپه کوهستانی پیداش کردم. فعلا که زنده هستم.

پنجشنبه قرار بود یکی رو ببینم که میگن با  ماورا در ارتباط هست. نشد ببینمش  یعنی اون نتونست بیاد.

اما شب که خوابیدم خوابش رو دیدم. خواب دیدم رفتم ملاقاتش. اونم تمرکز کرده دستش به حالا دعا بالاست و داره یه چیز رو از وجودم خارج می کنه به حرفاش گوش می دادم بعضی وقت ها خوابم می برد و هوشیاریم رو از دست می دادم . فشار سنگینی روم بود.  بعد چند لحظه کارش تموم شد  من رو با قدرت فکرش جابجا کرد. اصلا حس نمی کردم خوابم خیلی واقعی بود. تا اینکه بیدار شدم.

دلم برای جوجوی بابا تنگ شده . چهارشنبه می بینمش. اصلا دوست ندارم بزرگ شدن بچه ام رو دورادور ببینم. امیدوارم این طلسم زندگی ما هم بشکنه.

بعد از چند ماه

بعد از چند ماه دارم بازم به خاطرات این چند ماه فکر می کنم.

تو این مدت رابطه ما خوب بود مخصوصا اینکه جوجو باردار بود و باید بیشتر حواسم بهش بود.

جوجو وضع حمل کرد و فندق بابا اومد زندگیمون رو قشنگ تر کرد.

چقدر شیرینی بابایی.

به قول جوجو  فندق بلا ملوس ملوس سرندپیتی

با وجود گذشته زمان و این همه شیرینی فندق خان ،اما بعضی وقت ها گذشته اذیتم می کرد حتی یه بار یه بحث ساده رو خیلی کشش دادیم و کار به جاهای باریک کشید.

اعتراف می کنم همون موقع داشتم به گذشته تلخ فکر می کردم و اذیتم می کرد. بعد از دعوای بد تصمیم گرفتم تا اونجا که می تونم فراموش کنم اما اگه نشد هیچ وقت تو بحث ها و صحبت ها نه مستقیم نه غیر مستقیم دیگه اشاره ای به گذشته نکنم.

الان فندقی 4 ماه و سه هفته اش شده. هر روز شیرین تر میشه. این روز ها مثل کاسکو جیغ میزنه و صدا در میاره خیلی با مزه شده.

خدا برامون حفظش کنه.

حس تو

چکارت کنم  من جوجوی عزیزم

امکان نداره حس تو از یاد این خونه بره 

                         دردی که با عشق اومده با مرگ میتونه بره

دنیامو دادم دست تو از هر طرف بن بست شه

                        جدا  کجا دیدی کسی با قاتلش همدست شه

تب میکنم از فکر تو تا با خودم همدرد شم

                          صدتا زمستونم بیاد امکان نداره سرد شم

شاید تمام عمرمو درگیره ویرونی کنی

                         اما بدون با عشق من کاری نمیتونی کنی

هر روز راهی میشی و باور ندارم رفتنو

                          تنهاتر از اونم که از رفتن بترسونی منو

جز زخمهایی که زدی چیزی برام مرحم نشد

                         هر کار کردی با دلم این عشق در من کم نشد


تصادف وحشتناک

چه روزی بود امروز

خیلی اصرار داشتم با ماشین خودم برم  محل کارم اما جوجو اصرار داشت با اتوبوس بین شهری برم.

بالاخره تصمیم گرفتیم با اتوبوس برم.

برای همین رفتم دروازه قران

خواستم  برم اونور خیابون.

خیابون اونجا هم که عریض و راننده ها هم تند می رفتن.

وسط خیابون بودم یه ماشن سمت چپم بود یکی سمت راست یکی  هم از روبرو اومد. راه فرار نداشتم کوله پشتم رو گرفتم جلوم  چشمام رو بستم.

ماشین زد بهم و پخش زمین شدم. در کمال تعجب اسیب جدی ندیدم.

خدا خیلی حواسش بهم بود.

بهم لطف داشت تا بچم هنوز به دنیا نیومده یتیم نباشه.

خدایا شکرت

این ماجرا رو برای جوجو تعریف نمی کنم شاید یه روز بیاد دوباره اینجا بخونه