یادم تو را فراموش

جوجو خانم دیروز سالگرد نامزدیمون بود یادت رفت.

سالگرد عقدمونم که یادت رفته بود.

فقط سالگرد عروسی یادت بود.

میدونم ذهنت درگیره میدونم مشغله فکری داری اما هیچ غذری پذیرفته نیست خاااااانم!!!

سفر شبانه

یادش بخیر از سر کار اومده بودم تا عصر پیش مامان اینا بودم خسته هم بودم.

اما باید می رفتیم یه روستای دور افتاده

گفتی صبح زود بریم اما با توجه به تعریف هایی که شنیده بودم باید شب می رفتیم.

تصمیم گرفتیم بخوابیم و 2.5 بیدار شیم راه بیفتیم تا 4 اونجا باشیم.

2.5 بیدار شدیم!

دو تایی خون شدیم تو رگ جاده!

کم کم از شهر دور شدیم خیلی جاده خلوت بود.

نم نم بارون شروع به باریدن کرد!

رسیدیم به دو راهی!

مسیر ما فرعی بود.

دیگه تنها ماشینی بودیم که تو جاده بودیم

بارون هم شدید تر شد بود.

جاده تاریک خیلی باریک و بارونی.

یه طرق جاده کوه بود و البته دامنه نسبتا جنگلی. یه طرفش هم بعضی مواقع دره بود.

تو ذهنم یاد فیلم کلبه وحشت می افتادم  جاده پیچ در پیچ خلوت بارونی کافی بود یه جا پنچر شیم یا جاده بند بیاد تو یکی رو که می دونم سکته رو زده بودی

منم چشام به جاده بود که حیوونی چیزی نیاد جلو ماشین سرعتم هم که در اثر بارندگی کم بود.

یک ساعت رانندگی می کردم محض رضای خدا یه ماشین هم دیده نمیشد!

رسیدیم به دو راهی!

تابلو به سمت روستای ....

از اینجا به بعد خاکی بود... جاده خاکی سنگی بود خیلی باریک یه طرف درخت های زیاد یه طرفش دره!

سرعت خیلی کم دنده یک!

صحنه وحشتناک تر از جاده قبلی بود!

تو ترسیده بودی منم باهات شوخی می کردم عد از چند کیلومتر بالاخره به مقصد رسیدیم

4 5 خانواده قبل از ما اومده بودن

گویا اونا از دیروز عصر اومده بودن.

کارمون انجام شد دیگه صبح شده بود هوا روشن بود.

برگشتن از اون جاده ترسناک چقدر لذت بردیم.

جاده کوهستانی با درخت های بارون خورده بوی خاک نم خورده!

چند بار وایسادیم و عکس سلفی گرفتیم!

تو مسیر هم کنار دریاچه خوشکلی که بود توقف کردیم!

یادش بخیر سفر چند ساعته

امیدوارم نتیجه داشته باشه

سالگرد ازدواج

سالگرد ازدواجمون مبارک جوجوی من

میدونم امسال دل و دماغ نداری و ذهنت درگیره.

امیدوارم دلت شاد باشه و پدر خیلی زود خوب شن.

دوست دارم

تقدیم به جوجوی خودم

 

دلم قهوه میخواد ، همین حالا با تو

مثه قهوه آروم، بنوشم صداتـــو

 

یه نور ملایم ، یه آهنگ اروم

به تو خیره با شم با چشمای …

 

نگـــــــــات حال منو خوب می کنه

خوب بلده ، ببین فال من از چشمای تو خوب اومده

 

دلـــــــم ، خیلی داره از دیدنت ذوق می کنه

تو هم ، داره دلت به سمت من سوق میکنه

 

همین حالا میخوام ، به تو خیره باشم

اونی که برای تو میمیـــــــــــره باشم

 

فضا نیمه تاریک ، دوتا شمع روشن

تو یک گوشه ی دنج که تو باشی و من

برای با تو بودنم یه راهی پیدا می کنم.

تقدیم با عشق به تنها ستاره قلبم


برای باتو بودنم یه راهی پیدا میکنم

موهاتو می بافی ببین دونه دونه وا میکنم

من مگه میذارم بری که دنیا رنگ غم بشه

یخ میزنه دستام اگه گرمی دستات کم بشه

♫♫♫

من مگه میذارم بری برای چی دلواپسی

یه جا تو قلبم داری که نمیدمش به هیچ کسی

اونقده عاشقت شدم همه حسادت میکنن

به من دیوونه دارن یه شهر عادت میکنن

♫♫♫

کی گفته دوست ندارم این حرفارو باور نکن

خستم پریشونم بدم حال منو بدتر نکن

کی گفته دوست ندارم این حرفارو باور نکن

خستم پریشونم بدم حال منو بدتر نکن

♫♫♫

این اخرین تلاشمه این اخرین فرصت ماست

اتاق خاطراتمو پر میکنم از عطر یاس

این زندگی بدون تو ادامه هم داره مگه

حتی بخوام باور کنم عطر تو میذاره مگه


بعد از مدت ها

یعنی جوجوی تنبلی دارم هیشکی نداره

قرار بود اینجا تند تند مطلب بذاری اما اووووووووووو کی آخرین مطلب رو گذاشتی

البته حق داری ها داری واسه ارشد می خونی سرت شلوغه

دوست دارم عشقم.

سالگرد عقد

یکشنبه بود آخرای شب شاهانه نشسته بودم پای لپ تاپ که یهو سیندرای زندگیم با یه آرایش خوشکل و لباس خوشکل تر اومد جلوم گفت سالگرد عقدمون مبارک. یه نگاه به ساعت کردم یه یاداوری تقویم تو ذهنم.

12 شب بود یعنی دقیقا اولین لحظه روز دوشنبه.

بعدش هم یه سری خاطرات رو با هم مرور کردیم خوشی ها ناراحتی ها لحظه های به یاد موندنی و ....

عزیزکم سالگرد عقدمون مبارک باشه ایشالله همیشه سالم و شاد این روزها رو کنار هم جشن بگیریم.

به یکی از دوستان می گفتم آخرای اسفند به مدت 40 روز کلی مراسم داریم.

سالگرد عقد. سالگرد عروسی. تولد من. سالگرد نامزدی و به شوخی می گفتم باید وام بگیریم.

اما جوجوی نازم کادوی سالگرد عقد رو نه از من که از خدای من گرفت و خبری که مدت ها منتظرش بود و از پدر نازنینش شنید.

امیدوارم این خبر هم مستدام باشه.

دوست دارم تک ستاره قلبم.

راستی جوجو تنبل شده در حد لالیگا خیلی وقته سراغ سایت نیومده.

شب سرد و مخوف

جمعه دست خالی یعنی بدون دارو برگشتیم صفاسیتی!

دارو ها هم که واسه ام اس هست و باید تزریق شه.

بابام امروز دارو ها رو تهیه کرد  و رفت ترمینال که دارو ها رو بفرسته اماهیچ اتوبوسی قبول نمی کرد که دارو ها رو بیاره یکی می گفت یادم میره سط راه وایسم یکی می گفت تو راه بهم گیر میدن میگن این چیه یکی گفته دردسر قبول نمی کنم یارو فک کرده مواد مخدره.

12 عدد سرنگ پر شده که تو کاتالوگشم نوشته واسه ام اس آخه دیگه مشکوک بودن داره؟ واله نداره

خلاصه بابا تا عصر ترمینال بود دید فایده نداره خودش راه افتاد اومد صفاسیتی و ساعت 7.5 رسید. سرما که بیداد می کرد اومد خونه یه چایی و یه سوپ خورد و خواست که برگرده آخه فردا کار داشت.

منم رسوندمش سر جاده و سوار اتوبوس شد و برگشتم خونه.

حالا اینا چه ربطی به "شب سرد و مخوف " داره؟

صفاسیتی از 7 شب به بعد با قبرستون فرقی نداره نه کسی توش دیده میشه نه نوری نه روشنایی. سردم که هست.

بابارو رسوندم برگشتم تو کوچه خیلی تاریک بود. از ماشین پیاده شدم در پارکینگ رو باز کنم دیدم یکی داره میاد طرفم یه جوون هم هیکل خودم بود. کوچه تاریک و خلوت تا انتهای این ور و اونور کسی دیده نمیشد. اومد جلو تر فهمیدم با خودم کار داره دستش رو آورد جلو که دست بده ( تو همین لحظه که تو فکر بودم دست بدم یا ندم کلی فکر اکشن اومد تو سرم گفتم الان دست میدم یهو منو می کشه سمت خودش و یه ضربه میزنه و ماشین رو برمیداره و فرار می کنه یا میکشتم طرف خودش چاقو میگیره زیر گلوم بعدش گفتم منم میزنم و فرار می کنم ... نه ماشین رو چکار کنم سوویچ توشه و خلاصه افکار مثل برق از ذهنم می رفتن) دستم رو بردم جلو گفتم بفرمایید... اعتراف که نمیخواد با این تعریف ها معلومه ترسیده بودم

جوجو رو باش به کی دلش خوشه ....

خلاصه گفت یکم بهم کمک کن ... با خودم گفتم اگه دست کنم تو جیبم ممکنه چاقو در بیاره همه پولم رو بگیره 170 180 تومنی پول توش بود. اگه نمیادم هم ممکنه بود تهدید کنه... گفتم کیف پولم همراهم نیست اما تو ماشین یکم پول دارم صب کن بیارم... اینجوری ازش دور می شدم فرصت داشتم اگه چیزی همراهش بود رو ببینم یا اصلا با سوییچ فرار کنم.

گفت باشه داداش برو دستت درد نکنه.

به صداش دقت کردم دیدم شیره و تریاک از صداش می باره چهره اش هم پلاسیده بود فهمیده از کی ترسیدم. ولی بازم یه هزار تومنی یه پونصد تمنی یه دویست تومنی بهش دادم. گفتم بیشتر ندارم. با خودم گفتم اگه خمار باشه ممکنه هر کاری بکنه ردش کنم بره. دور که شد در پارکینگ رو باز کردم برم تو پارکینگ دیدم داره برمیگرده اینبار آمده نبرد اکشن بودم چون مطمئن بودم می تونم از پسش بر بیام و نور چراغ ماشین هم کاملا نشون میداد مجهز نیست و پایی که رو زمین می کشید نشون میداد حال هم نداره... گفتم شاید فک کرده ترسیدم و اومده تلکه کنه....

آماده بودم بیاد جلو تر که دیدم از جلو ماشین رد شد و رفت

نابغه قهرمان هم ماشین رو زد تو پارکینگ و رفت بالا واسه جوجوش تعریف کرد.

جوجوش هم کلی بهش عسل داد